خودش رو ميكوبونه به شيشه ، خسته نميشه ، موقع كوچ با دوستاش نميره ، به خيالش يكيو پيدا كرده كه عين خودشه، نيمه ي گم شدشه ... اما نميدونه اون ور شيشه عشق نيست ، عشق نماست ... يه نماي قشنگ كه تو هيچ جاي دنيا پيدا نميشه ... باهاش حرف ميزنه ، نگاش ميكنه ، عشق بازي ميكنه ، نازش ميكنه ، هر چه داره از خودش ميريزه به پاش ،كم نميزاره براش ، واي از روزي كه بفهمه اون ور شيشه هيچي نبوده ، چه حالي ميشه ؟ اونوقت حتما اين ترانه رو با خودش زمزمه ميكنه :
چه خوش خیال بوده دلم
که فکر میکرد تو یارشی
اما حالا ببین دلم
رو شونه هاش تو بارشی . . . .
پ.ن :نميدونم كي نفرينم كرده ...