تبليغاتX
آخر غربت دنياست

 

 

 

 

 

هذيان ! 

 

 

 

واقعا چه زود ميگذره همه چيز؟!

وقتي برمي گردم و پشت سرو نگاه مي كنم

با خودم ميگم

واقعا چه زود ميگذره همه چيز؟!

چه زود تند تند ميگذره عمرت

تا ديروز آرزو داشتي هجده ساله بشي كه بگي بزرگم

كه بگي رسيدم به سن قانوني

بزرگ شدم ، آدم شدم

مي رسي به بيست

ميگن به حالت بايد گريست !

بازم خوشحالي ميگي آدم تر شدم !

بيست و يك بيست و دو ... بيست و سه

از اينجاست كه ديگه دوست نداري بزرگ بشي ، آدم بشي

ميگي ااااي كجايي هفده سالگي ؟!

بيا برگرد من سن قانوني نمي خوام !!! مي خوام بچه باشم ، آدم شدن نمي خوام !

اينجا حاليت ميشه كه چرا ميگن خانوما سنشونو همش كم ميگن !!!

چون اين حس به تو هم افتاده !

بعد با خودت ميگي نه مثل اينكه راسته آقايون حرف در نياوردن !

عمر خيلي سريعتر از اوني كه فكر كني ميگذره و تو نمي فهمي

نمي فهمي چيزي كه امروز داري شايد آرزوي فردات باشه !

چه زود ميگذره شيرني ها

اون شيريني اي كه حس ميكني تو هوايي

فكر ميكني اين ديگه آخرشه

مست مستي ، هيچي حاليت نيست

با يك حس غريبانه

كه مي ميري براش

فكر ميكني اين عشقه ،اين حاله ، اين آرزوته ، اين نهايتيه كه ميخواستي ، نمي دوني اشتباه ميكني و اين خريّت محضه !

فكرررر كن ... ببين چه زود ميگذره دوران جواني !

چه زود

برو جلو آينه به چروكهايي كه كم كم داره دور چشات مي افته خوب نگاه كن ! بشمر ! ببين چه زود تكثير ميشن ! حسابشونو داري؟

مثل برق

موهاي سفيدتو شمردي؟ ميدوني اولين موي سفيدت رو چند سالگي رو سرت ديدي؟! اصلا يادت هست ؟

مثل باد ميگذره

همه چي محو ميشه

فقط خاطره ها مي مونه

براي بعضي ها هم مثل من گاهي وقتها حتي خاطره هم نمي مونه

نمي خواي كه بمونه ، حتي اونايي كه شيرين بودن !

آخه ، اون خاطره ها مال من نبودن ، اشتباهي واسه من پخش شدن !!! بايد برگردن به صاحب اصليشون ، من مالكشون نبودم كه بخوام حفظشون كنم !

اين چه حسيّه ؟

ديوانگي؟ جنون ؟

اصلا همه چي از يادت ميپره ، چرا ؟

چه حس غريبي، فكر ميكني ديگه همه چيز تموم شد

انتها اينجاست ، دنيات رو روي سرت خراب شده مي بيني

اما سعي ميكني كه نميري ! فقط همين ، فقط سعي ،

به روحت تلقين ميكني ، خوب ميشه

اما دل و روده جسمت مي ريزه به هم ! چرا ؟

چرا دوتايي باهم جور نميشن ؟

همه ميرن ، يكي با محبت ، يكي با تنفر ، يكي از روي ناچاري

گاهي وقتا......

خيلي چيزا ميشه

خيلي چيزام نميشه

اوني كه فكر ميكردي نميشه ، اوني كه فكر نميكردي ميشه !

يه بارم مي بيني خوابي كه ديدي چه زود تعبير ميشه !

يه بارم مي بيني بيدار بودي ها اما همش عين يك خواب ميپره !

يه بار چشم واميكني مي بيني چي فكر مي كردي چي شد؟

بعضي هارو دور و اطراف خودت مي بيني كه هجده سالگي ميكنند! دلت واسشون از ته ته ته اعماق دلت مي سوزه ، چون تو مي فهمي اونا نمي فهمن ، چون تو  دور چشات چروك افتاده اما اونا هنوز .... تو يك موي سفيد تو آينه ديدي اما اونا هنوز......

و به خودت ميگي :

« مارو باش رو چه درختي اسممون رو جا ميزاريم مارو باش!!!»

« غزل كوچه ي ما قلندراي پير و عاشق كه اينه

فكر تازه عاشق پياده باش،

ما كه سواريم

مارو باش اونارو باش !!! »

اونا رو باش !

آخ كه چه درديه از غم ديگران غم خوردن !

آخه به من چه ؟ چرا من غصشو بخورم ؟

چه درديه از اشتباه ديگران سوختن ،عاقبتشو حفظي ، از بري ، عين يه رمال ميشيني ميگي عزيز من اين ره كه تو ميروي به نا كجا آباد است ! اما مگه ميفهمه ؟ نه ....

صد چلچراغ داري و به بيراهه ميروي

بگذار تا بيفتي و بيني سزاي خويش

جوانيه ديگه ، بايد خودش تجربه كنه !

ما كه سواريم ، مارو باش !

مارو باش !

اونا رو باش !

حالم خوش نيست، اصلا ... بايد برم از اينجا ، وقت كوچم رسيده اما بال پروازم شكسته ! ، نكنه تو سرما بميرم !

نه دارم هذيون ميگم انگار، آره ،  از وقت خوابم گذشته !

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیستم آبان 1385ساعت 3:34 توسط « مریم »