| با گریه های یکریز یکریز مثل ثانیه های گریز با روزهای ریخته در پای باد با هفته های رفته با فصلهای سوخته با سالهای سخت رفتیم و سوختیم و فروریختیم با اعتماد خاطره ای در یاد اما آن اتفاق ساده نیفتاد ..... |
" زنده ياد قيصر امين پور"
نميدونم از چيه ، از بي خوابي پري شب يا پر خوابي ديشب كه از هشت شب خوابيدم تا نزديكهاي هشت صبح ، شايدم از هر دو ! نکنه اتّفاقی تو راهه ؟!
سمت راست سرم به شدت درد ميكنه و مثل هميشه كم كم داره ميرسه به چشمام ، يه ايبوبروفن ۴۰۰ خوردم و يه آمپول ولتارين ، اما هنوز درد ميكنه ، تمام ديشب رو خواب ديدم ، خوابهاي آشفته ، صبح وقتي بيدار شدم فقط تصوير خوابهاي ديشب مي اومد جلو چشمام ،اونقدرآشفته بودم كه وقتبی اومدم تا دم كوچه آي اس پي يهو دور زدم رفتم آقا سيد محمد و ... بعد اومدم سركار ... ظهر كه اومدم خونه وقتي اومدم جلو پله ها دوباره اومد جلوي چشمام ، خداي من اون كي بود ؟ چرا شبيه آدمي زاد نبود ؟ حيوون بود ؟ جن بود ؟ چي بود ؟ ولي ظاهرش مثل آدم بود !!! .... بعدش ياد اوني افتادم كه گمش كردم چقدر سرگشته اين ورو اونور گشتم دنبالش ....
از وقتي اون روز خواب زري رو ديدم ديگه واسه كسي خوابهام رو تا دو روز تعريف نميكنم ، بعضي وقتها اصلا تعريف نمي كنم ، همون روز صدقه ميدم چون از اون وقت تا حالا از خوابهايي كه ميبينم ميترسم .
گفتم صدقه ميدم دفع بلاست ، اما يادم افتاد يكي ميگفت هميشه صدقه بلا رو دفع نميكنه گاهي اونو به تعويق ميندازه يا شدتش رو كمتر ميكنه آخه همه ي اتفاقها تقصير نيستند بعضي وقتها بعضي اتفاق ها تقدير هستند و كاريش نميشه كرد . آره ؟ اين درسته ؟
آخ سرم ...
هيچ وقت يادم نميره ، رفتم يه جايي نميدونستم كجاست مه آلود بود ، بخار بود جايي رو نميشد ديد ، يه دري بود بازش كردم زري لخت افتاد تو بغلم و مرده بود ! داشتم گريه ميكردم از خواب پريدم ، نشستم تو رختخواب فكر كردم ، فكر كردم ، يادم نمي اومد ... يادم نمي اومد كي زري مرده ، اصلا مرده ؟ با چشم گريون پريدم رفتم زنگ زدم خونه زري :
|
* الو زري زنده اي ؟ از خواب بيدارش كرده بودم نه صبح بود ! ـ آره زنده ام ! چي شده مگه ؟ * زري خواب ديدم مردي ! ـ واي چرا همه خواب مردنمو ميبينند ، زهرا هم خواب ديده من مردم . * زري بدو لباس بپوش بيا خونمون ـ نه حال ندارم الان * تو رو خدا زري مي خوام ببينمت ، باورم نميشه زنده ای |
![]() |
زري از اون ور راه افتاد منم عين مرغ سركنده از اين ور وسط خيابون خودمون رسيديم به هم سفت بغلش كردم ، مي خواستم بودنشو لمس كنم ، فكر ميكردم دارم خواب ميبينم باورم نميشد زنده است ، گفتم زري صدقه بده گفت : ولش بابا يكي بايد به من صدقه بده ...
آخر شهريور بوداون روز ، ده آبان اومد ، رو تولدش ، درسهاي دانشگاه زيادشده بود ، دو هفته به دوهفته مي اومدم رودسر ، اما واسه تولد زري اومدم ، همينكه ساكمو گذاشتم زمين اول زنگ زدم خونه زري ، حسين گوشي رو ورداشت .
* سلام زري هست ؟
ـ نه
*كجاست ؟
ـ خونست ولي مريضه نمي تونه حرف بزنه
*ااا !!!! نميتونه ؟ دختره ي لوس بچه ننه ، هنوز سرماش خوب نشده ؟ بگو لوس نكنه خودشو بياد گوشي رو بگيره ، گفت حالش خوب نيست مريم نميتونه .
دلم يه جوري شد ، زودي رفتم خونشون ، ديدم مامانش با اون پاي شكسته اش بالا سرش نشسته و اشك ميريزه زري حتي وقتي اومدم تو اتاق چشاشو نتونست وا كنه ، گفتم چي شده ؟ گفتند دكتر گفته سرما خوردگي شديده ، دارو ها رو نگاه كردم آموكسي كلاو و ... يه نگاه به زري انداختم دونه هاي قرمز دور پلكهاش .
پاشو بريم یه دكتر دیگه ، رفتیم دکتر آزمایش فوری داد ، دارو و سرم داد ، رفتیم آزمایشگاه ، گریه میکرد و میگفت خون نمیدم ، میترسید از آمپول و سرم و ... هیچ وقت نمیزد ، بغلم کرد و گریه میکرد ، گرفته بودمش تو بغلم و دختره خون گرفت ازش ، رفتیم سرم بزنن کلی اونجا گریه کرد ، من یهو اونجا غش کردم ، نمیدونم چرا ؟ هیچ وقت اون حالتی نشده بودم ، بی دلیل ! آب زدند به صورتم تا هوش اومدم ...
غروب جواب آزمایش اومد حسین رفت گرفت، گفت :
ـ دکتر آزمایشگاه گفته زنگ زدم دکتر فخرائی گفت دیگه آزمایشو نبرید دکتر یکسر اعزام فوری به رشت !
* چرا رشت ؟
ـ نمیدونم دکتر گفت چیزی نیست .
زری گریه میکرد و میگفت نمیام رشت ، چرا رشت ؟ حتما دارم میمیرم . با مامانم رفتیم آزمایشگاه ، بعد از کلی چک و چونه زدن با دکتر ، گفت پلاکت خونش پاییئنه ، یعنی سرطان خون ؟ نه یه چیز شبیه سرطان خونه ، متفاوت ، درست بر عکسشه ، آنمی آپلاستیک . اما نگفت این بد تر از سرطان خونه و هیچ مجالی نمیده ...
زری رو بردیم رشت و از اونجا جوابش کردند و هیچ آمبولانسی انتقالش رو به بیمارستان شریعتی تهران قبول نمیکرد و میگفتند ممکنه تو راه خونریزی کنه ، اما بابام یا امام زمان گفت و نیمه ی شعبان با ماشین خودش بردش تهران و گفت یا امام زمان قسمت میدم به حق این روز عزیز ، یک ماه هم اونجا موش آزمایشگاهی شد و بعد از دوماه و سیزده روز شب جمعه بعد از عمل تخلیه عفونت های سرو چشمش در حالی که بابام داشت بالای سرش چهار قل میخوند برای همیشه از پیش ما رفت پیش باباش ...
تو نامه ای که از بیمارستان تهران نوشته بود برام این ترانه رو آخرش نوشته بود :
اینجا غروبه نازنین
دنیا دروغه نازنین ....
و دور جای اشکهاش رو روی کاغذ خط کشیده بود ...

شبی که زری رفت من فرداش اولین امتحان از ترم اول دانشگاهم بود ، اشکهام خشکیده بود ، وقتی بابام زنگ زد و به مامان گفت زری تموم کرد و مامانم مشکوکانه گوشی رو قطع کرد و پرسیدم چی شد ؟ گفت هیچی هنوز بیهوشه ، از ترس دیگه نپرسیدم ، کتابمو گرفتم تو دستم و رفتم بقیه رو بخونم ،می خواستم خودمو گول بزنم اما نشد ، اشکهام خشکیده بود ، صدای شیون مادرم رو شنیدم از بیرون ، فهمیدم اون اتفاقی که نباید بیفته افتاد و خدا ، خدا خدا کردنهامون رو اجابت نکرد ، ولی من نباید مشروط میشدم ، فرداش امتحان دادم هر روز امتحان ، روز دوم امتحان زبان، همون شب قرار بود جنازه اش رو از تهران بیارن ، مامانش داد میزد میگفت مریم مریم ، مریم بیاپیشم بیا کنارم بمون نرو تو بوی زری منو میدی ، همش پیش مامانش بودم ، اون روزها اشکهام دیگه در نمی اومد ، میرفتم عین دیوونه هام سر جلسه امتحان چرت و پرت مینوشتم و گریه میکردم و می اومدم خونه زری اینا ، حتی نتونستم تو تشییع جناره اش باشم ،دیگه ندیدمش ، واسه همین تا مدتها مرگشو باور نداشتم ، وقتی بعد از امتحان اومدم روبه روی قبرش واستادم باورم نمیشد زیر این خاک زری دفنه ، سرم گیج رفت ، دوست داشتم چنگ بندازم خاکها رو بزنم کنار و بگیرمش تو بغلم و ببینم که زنده است ، هنوزم منتظر معجزه بودم ، اما نشد ... اون روزها اشکهام خشکیده بود و فقط سعی میکردم به مادرش تسلی بدم ، نمیدونم چی شد که همه ی درسها رو قبول شدم و مشروط نشدم ، این هم از خواستهای خدا بود ، طول ترم از کلاس جیم میزدم و میرفتم بیمارستان رازی رشت پیش زری و سر کلاس هم تمام حواسم اونجا بود ... چهل روزش هم گذشت اما من نه تنها به نداشتنش عادت نمیکردم بلکه هر روز بیشتر جای خالی اش رو توی زندگی ام حس میکردم و این دیوانه ترم میکرد و گریه امانم نمیداد ...
هنوز هم برای اینکه روز تشییع جنازه اش سر جلسه امتحان بودم عذاب میکشم ، هنوزم برای روزیکه تو بیمارستان رو تخت و کنارش نشسته بودم و ازم پرسید مریم ؟ من دارم میمیرم ؟گفتم دیوونه این حرفا چیه میگی ... برای اینکه بهش نگفتم تو داری میمیری عذاب میکشم ،شاید یک کارهایی داشت که انجام بده ، هنوز هم عذاب میکشم برای روزیکه پدرم داشت با ماشینش زری رو با بسم الله بسم الله و یا امام زمان یا امام زمان میبرد تهران و زری منتم رو میکشید و میگفت مریم تو رو خدا بهشون بگو بذارن من فقط یه بار دیگه بیام خونه و ما میگفتیم نه ، نه ، نه ، چون زری نمیدونست که سرطان داره و ممکنه خونریزی کنه ... اون روزی که مامانشو با پای شکسته بردیم رشت عیادتش وقتی مامانشو از دور دید، هر چی بهش میگفتم حرکت نکن پلاکتت پایین میاد حرف گوش نداد و اومد از پله ها پاین دستای مادرشو گذاشت روی شونه خودشو گفت برید کنار من خودم می خوام مامانمو بیارم از پله ها بالا وقتی بردش ، نتونستم خودمو کنترل کنم ، موندم تو راهرو و بلند بلند هق هق زدم زیر گریه و هر چه گریه میکردم بغضم خالی نمیشد ، نمیتونستم ساکت بشم ، شوهر خاله ام میگفت بسه بسه مریم اینقدر گریه نکن زری شک میکنه ها ... اون روز آخرین باری بود که دیدمش موقع خداحافظی پشت سرم اومد و وقتی رسیدم پایین پله ها صدام کرد سرم رو گرفتم بالا نیگاش کردم یه بوس داد ، پام نمیکشید برم ، انگار میدونستم این آخرین دیداره .... عزیزترین دوستم رو خدا ازم گرفت . اگه الان زنده بود امروز با هم میرفتیم بازار تا کادوی تولدش رو براش بخرم ،۲۵ ساله میشد، روز تولدش رو خیلی دوست داشت و مثل بچه کوچولو ها ذوق میکرد .
روحت شاد و تولدت مبارک
اگه زنده بودی اون عروسکم رو که دوستش داشتی و همش می اومدی تو اتاقمو فشارش میدادی تا صدای آهنگش در بیاد و من هی ازت می گرفتمش تا باطریش رو تموم نکنی میدادم بهت مال خودت باشه ، از وقتی تو رفتی دیگه دوستش ندارم ، دیگه آهنگ نمیزنه زری ...

و شاعر آينه هاي ناگهان نيز به آسمان رفت ....