شايد اين روزها كمي خاكستري باشم ، امّا،خيلي مانده تا خاكستر شوم . . .
علما و فضلا طي بيانيه اي ديروز را چهارشنبه سوري اعلام كردند ، تو خونه بودم و چيزي نديدم ! خونه ي رويا ! چرا خونه ي رويا ؟ چون از خونه فرار كرده بودم ! براي چي ؟ از دست كي ؟ براي يك سري عقايد و سنن مزخرف كه من ازشون متنفرم ، از دست مادربزرگم ، چون هيچ دوست نداشتم كه رو من اجرا بشه و فردا پس فردا بنا به همون فكر و عقيده ي نم گرفته ي قديمي بگه چون دست من سبك بود . . . همون جور كه هر دم به خاطر پارسال سر دخترهاي همسايه منت ميذاره ، ولي نميدونه من با اونا فرق دارم ، نميدونم چرا ، نميدونم ، نميدونم ، نميفهمم چرا ؟ آخه چرا همه فكر ميكنن آرزوي يك دختر شوهر كردنه ؟ اگر خواسته ي بزرگي در من باشه اون عاشق شدنه و اين با شوهر كردن فرقش از زمين تا آسمونه ، اگر ميخواستم ازدواج كنم شايد تا حالا بچه هم داشتم ولي من عشق مي خوام ، من نميخوام مثل خيلي ها براي رفع تكليف ازدواج كنم و بعدش يه عمري يكي رو تحمل كنم كه عاشقش نيستم . . . اصلا اونا نميدونن آرزو چيه ، آرزو به نظر من يك چيز دست نيافتنيه و من چنين چيزي رودر خودم حس نميكنم ، من هر وقت اراده كنم به هر چيزي كه مي خوام ميتونم برسم ، فقط يه چيزي هست كه كه كمي به آرزو نزديكه تازه اونم باز بستگي به ارده ي من داره ، اونم كار ِ ، دنبال كار میگردم ، كااااار نه ايني كه الان دارم . اگر روزي برم سركار ، يه كاري متناسب با رشته ام و توانايي ام ،اون روز احساس آرامش ميكنم ، اون روز حس ميكنم كه يك دختر مستقلم كه ميتونم بدون نياز به هيچ مردي روي پاي خودم باايستم . . . ديروز زد به سرم باز خر شدم رفتم دفترچه فراگير ارشد رو گرفتم كلاحدود ۴۱۰۰۰ تومان پول حروم كردم ، يه جورايي خودمو دارم مجبور ميكنم به خوندن، چون ميدونم به خاطر اين پولي كه پاي ثبت نام دادم ميخونم ، ديروز رفتم دنبال كتابها پيدا نكردم ، امروز هم باز ميرم دنبالش ، امتحان اسفند ماه رو كه اصلا كارت نگرفتم ، حميده جون واسم كامنت گذاشته بود كه تو امتحان امروزساعت ۳ موفق باشي ، بعد از آوردن كلي فشار مضاعف به مغزم تازه يادم اومد كه امتحان كارشناسي ارشد رو ميگه ![]()
![]()
پ .ن۱ : هر كسي يه چيزي نوشته تو وبش از عيد و اومدن بهار الاّ من ، تو ادامه مطلب يه چيزايي ميزارم كه بگم : منم ميدونم بهار داره از راه ميرسه
نوبهار آمد و آورد گل و ياسمنا . . .
پ .ن ۲: به نظر من اومدن بهار به زمين و زمون و كوچه باغها نيست ، به دل ماست ، هر وقت دلمون بهاري شد ،هر زمون شكفتن و نو شدن رو در وجود خودمون حس كرديم اونوقت بهار اومده و بايد هفت سين گذاشت ، حتي اگر تو چله ي زمستون باشه .
روي ادامه ي مطلب كليك كنيد