تبليغاتX
آخر غربت دنياست
 

 

 

از طرف بانو خانوم دعوت شدم به : یلدا بازی 

 

خوب من حالا چی بگم ؟ چطوری خودمو لو بدم ؟

 

 

 

 

1-   در عین اینکه ظاهرا خیلی آرام به نظر میرسم  خیلی زود عصبانی میشم و تو یک لحظه آنچنان روی سگم برمیگرده که ممکنه طرف مقابل شوکه بشه و در این گونه مواقع به هیچ وجه قابل کنترل نیستم ، برام مهم نیست که اون کیه ...

2-   فوق العاده شلخته ام ، اطرافیان اتاقم رو شاید فقط ماهی یک بار میتونند مرتب ببینند ، بقیه ایام جا برای راه رفتن هم نیست ، خودم هم باید با رو فرشی تو اتاقم راه برم مبادا چیزی فرو بره تو پام . لباس هام رو هم اتو نمیکنم . شونصد جفت جوراب دارم که همه رو جمع میکنم یهویی میندازم تو ماشین لباس شویی !

3-   نسبت به بوی کباب حساسم ، وقتی داریم از کنار کبابی رد میشیم دستمو میکشند و زور از اون یک تیکه ردم میکنند که نرم تو کبابی ! تا نخورم دلم خنک نمیشه . دبیرستانی که بودیم خودم چونکه خیلی خجالتی بودم زورکی دوستمو مجبور میکردم که بره از کبابی رو به روی مدرسه برام کباب بخره ، کفرشو در می آوردم تا میرفت و می خرید .

4-   نمیدونم چرا اغلب مواقع کسایی که برام قابل تحمل نیستند شیفته ام میشن و هر کاری میکنم از سرم واشون کنم نمی فهمند ، از طرفی نمیتونم با کسایی که ازشون خوشم میاد اونجوری که دلم میخواد ، ارتباط برقرار کنم .

5-      اصلا حسود نیستم  ، یعنی نسبت به بقیه خانومای محترم حس حسادتم از نصفشون خیلی کمتره !!!

6-      رقص بلد نیستم

7-   من و خواهرم عین تام و جری هستیم ولی هیچ وقت با هم قهر نمیکنیم ، اگر دعوا کنیم مامانم غر میزنه که چرا باز دارید دعوا میکنید ، اگر هم سر و ساکت با هم تو یک اتاق باشیم مشکوک میشه و میگه باز دزد و رمال با هم ساختید چه خرابکاری ای می خوایید بکنید ؟!

8-    مامانم همش  میگه خدا رو صد هزار بار شکر میکنم که تو پسر نشدی نمیدونم چرا اینجوری میگه ، آخه من فقط خیلی شیطونم ، فقط همین .

9-   از اینکه یک نفر بخواد تو اتاقم بخوابه متنفرم ، چون با کوچکترین صدایی از خواب می پرم . زا به را ( درست ننوشتم نه ؟ ) خوب همون زا به راه ضا به راه ذا به راه  همون میشم . سر مسئله ی خوابیدن همیشه از مسافرت گریزانم !

10-  از اینکه کسی غذا رو با سر و صدا میخوره متنفرمممممممممم ، کفرم در میاد کسی بخواد غذا رو ملچ و مولوچ کنه و چایی رو هورت بکشه و هندونه رو با صدا بخوره ، دوست دارم موهاشو دونه دونه بکنم .

11-   کسایی که منو برا اولین بار می بینند ازم میپرسند که کلاس چندمم ؟ و پشت تلفن هم دوستای بابام میگن سلام بابایی ، بابایی خونه ست ؟ کلاس چندمی عزیزم ؟ اکثرا هم فکر میکنند خواهرم از من بزرگتره ، شاید چون قدش بلندتره .

12-   عادت دارم لپ های بچه های سفید و تپل زیر سه سال رو گاز بگیرم ، بچه های فامیل از دستم فراری اند ، در عین حال بیش از یک ساعت نمی تونم یک بچه رو تحمل کنم .

13-   از آب کشیدن برنج و تی کشیدن سرامیک و ظرف شستن و جمع کردن سفره متنفرم ، اما آشپزی رو دوست دارم چون شکمو ام .

14-  از بارون خیلی بدم میاد و همین طور از چتر گرفتن ، ولی چون از خیس شدن هم متنفرم  مجبورم چتر بگیرم ، اگر بارون نم نم بباره خیلی دوست دارم که  زیر بارون قدم بزنم ، ولی اینجا فقط بارونای سیل آسا می باره که اگربی چتر بری بیرون می چایی .

15-   اگر از کسی بدم بیاد به هیچ وجه من الوجوه نمیتونم رابطمو باهاش ادامه بدم و یک هویی دمشو قیچی میکنم ( خدا نکنه از کسی بدم بیاد ، دیگه هیچ وقت نمیتونه به دلم راهی پیدا کنه ).

16-   آهان یک نکته خیلی مهممممم وقتی میگم نه یعنی نه ، حالم از اصرار زیاد به هم میخوره ، اگر کسی زیاد واسه چیزی بهم اصرار کنه خیلی عصبی میشم ، چون تصمیم من غیر قابل ِ تغییره ، و اگر کسی اصرار زیاد کنه یا آخرش باید جوش بیارم براش یا اینکه دیگه خیلی براش احترام قائل بشم اینکه الکی یه  چشم  بگم که دست از سرم  ورداره . 

17-  از قهر متنفرم ، عادت ندارم با کسی قهر کنم ، جوش میارم عصبانی میشم ولی عادت به قهر کردن ندارم ، اگر کسی با من قهر کنه هرگز باهاش آشتی نمیکنم ، مگر اینکه درجه ی عزیزیش بالا باشه و مقصر من باشم .

18-  نسبت به بیماری فوق العاده وسواسی هستم ، مادرم میگه وقتی بچه بودی و یک سرما میخوردی این اتاقه هی میرفتی بالا و میاومدی پایین و می گفتی سرما خوردم سرما خوردم  سرما خوردم عین ضبط ... حالا هم که بزرگ شدم  خدا نکنه اطلاعی از یک بیماری جدید پیدا کنم ، تا یک چیزیم میشه فکر میکنم اون مرض رو گرفتم و هر دو سه ماه یکبار آزمایش خون میدم که مبادا سرطان خون گرفته باشم و خبر ندارم ، اخه صمیمی ترین دوستم رو اینجوری از دست دادم سال 79 و تاثیری بدی روی من گذاشت و تا یکسال مرگشو باور نداشتم .

19-  دلم واسه گدا های سر خیابون میسوزه وخصوصا پیر مردهاش ، و باید به همه شون پول بدم ، و نمیتونم خودمو کنترل کنم . اصلا دلم واسه بدبختی های دیگرون بیش از بدبختی های خودم میسوزه نمیدونم چرا ؟!

 

20-   از بعضی از شوخی ها متنفرم ، کلا از شوخی های دنباله دار که باعث مشغول کردن فکر آدم میشه متنفرم ، اگر کسی چنین شوخی ای با من کنه نمی بخشمش ، فی المثل گذاشتن اون کامنت ها برای من .

21-   از اینکه کسی یه چیزی رو نصفه نیمه بخواد بهم بگه متنفرمممممممم ، یا باید بگه یا اصلا نگه ، مثلا بگه من تصمیم دارم یه کاری کنم ولی بعدا بهت میگم ، یا مثلا بگه یه چیزی می خوام بهت بگم ولی خجالت میکشم ،  از این جوری طرز گفتار متنفرم ، یا باید بگه یا اصلا هیچی نگه .

 

22-    از شماره بیست و دو تا بیست وچهاررو خواهرم گفت که بنویسم براتون ، گفت این کارهاتو هم بنویس :

23-   من هم مثل مژده خواهرم رو خر میکردم که شست پام رو بمکه !!! ولی یادم نیست چرا ؟!؟!

24-  خواهرم شدیدا به من وابسته بود و از تنهایی میترسید و من از این وابستگی و ترسش نهایت سوء استفاده رو میکردم ، اونقدر میترسوندمش که حتی تو توالت هم با من می اومد و دم در چشم انتظارم میموند و حتما می بایست در دستشویی رو نیم باز میزاشتم تا از ترس نمیره ، همیشه هم به عناوین مختلف میترسوندمش و خودم از کنارش دور میشدم و اون هم دنبالم با گریه میدوید و با این کارام کلی حال میکردم .

25-  همیشه من و دختر عموهام و پسر عموم و خواهرم با هم تو باغ مادر بزرگم بازی می کردیم ، خواهرم از همه کوچک تر بود برای تمام خرابکاری هامون اونو خر میکردیم که انجام بده و آخرش هم کاسه کوزه سر اون خراب میشد ، یکبار وادارش کردیم که بچه گربه های تو ی باغ مادربرگم رو بگیره ، سر همون جریان یک کتکی از عمه ا م خورد و بعدشم حموم با وایتکس !!! مادرم تهران دانشجو بود و ما پیش عمه ی وسواسی ام بودیم .

26-  تابستون ها که مادرم تهران بود برای ادامه تحصیل ( تریبت معلم ) ، ما انواع ا قسام خرابکاری ها ازمون صادر میشد ، بعد از ظهر ها جای خوابمون روی سقف دروازه یا پارکینگ بود ، ناهاره رو که میخوردیم بالش رو بر میداشتیم و یا علی رو دیوار و سقف ، به قول ما گیلک ها جیرجیرا نمی موجیدیم ! ( یعنی پایین پایینها نمیگشتیم ) ، تفریحمون مسابقه دادن با پسرای همسایه برای سراپا پریدن از روی دیوار بود .

27-  وقتی پسرای کوچه فوتبال بازی میکردندو توپشون هر دم به ساعت می افتاد خونمون منم از لج میرفتم در درواز رو جارو میزدم که گرد و خاک بشه و بره تو چشاشون .

28-  با پسرای بزرگ کوچه نمیدونم چرا خون در خونی بودم ،هر وقت می خواستن تو کوچه فندق بازی کنن سه سوته خرم میکرد و قربون صدقه ام میرفتن که برم و کفش تخ تخی مامانمو بیارم که زمینو باهاش سوراخ کنه ، یه بار مامانم فهمید و گوشمو پیچوند و اونارو دعوا کرد .

29-  یه بار شاید 8 سالم که بود ، پسر عموم یاسر دویست تومان از مغازه باباش کش رفت و من و خواهرم و خواهرش رو برد شهر بازی ، هر چی اسباب بازی بود نشستیم و حسابی عقده دلمونو خالی کردیم و فقط کرایه برگشت رو گذاشتیم ، همینکه از در شهر بازی اومیدم بیرون چشمون افتاد به نون خرفه و واسه یاسر لج گرفتیم که برامون بخره ، یادمه کرایه تاکسی اون موقع 5 تومان بود و نان خرفه پانزده تومان ، یاسر همن بیست تومان برای برگشت کنار گذاشته بود گفت که براتون یک نون خرفه میخرم شما سه نفری بخورید بعدش من تاکسی میگیرم مرم خونه شما پیاده بیایید ، خلاصه اش نونه رو خوردیم اما یاسر دلش نیومد ما رو ول کنه به امان خدا ، گفت از راه میان بر از شهرک بریم که زود برسیم خونه ، چشتون زور بد نبینه رفتیم و راه رو گم کردیم و ده شب رسیدیم خونه و همه ی رودسرو دنبالمون گشته بودند و کتک مفصلی خوردیم که دیگه از این غلط ها نکنیم .

30-  هر وقت خونه رو خالی گیر می آوردیم همه دخرت عمو پسر عموها می خوردیم به هم و خرابکاری رو شروع میکردیم ، وای به اون لحظه ای که بابام سر می رسید خونه ، نفری یکی یه در کونی بهمون می زد و سوار ماشینمون میکرد و میگفت الان میبرمتون لب دریا میدم شغال بخورتتون ، اما آخرش میبردمون مغازه پسرخاله اش بستنی میخرید و می آورد خونه ، اوایل می ترسیدیم و می لرزیدیم اما دیگه کم کم برامون شد عادت و دیگه به جای لرزیدن تو ماشین دست میزدیم و میگفتیم بستنی بستنی .

31-  مادر بزرگ ِ مادرم سیگاری بود ، من سه تا دایی دارم قد و نی قد بزرگترینشون دو سال از من بزرگتره ، سر دسته مون بود ، همش می رفت سیگارهای مادرزبرگ ِ مادرم رو کش میرفت و میرفتیم تو باغ و فوت میکردیم ! کشیدن بلد نبودیم !

32-  یادمه وقتی شوهر خاله ام اومده بود خاستگاری خاله ام ، رفته بودند تو اتاق که حرف بزنند با هم ، من و سه تا دایی هام و خواهرم به سر کردگی دایی بزرگه رفتیم رو دیوار و از پشت پنجره که باز بود گوش واستادیم ، دایی ام دستش خورد به پنجره و صدا خورد خاله ام فهمید ، هیچ وقت یادم نمیره همون جا جلوی شوهر خاله ام پا شد و از پنجره پرید رو دیوار و گوش دایی ام رو پیچوند و ما بقیه هم در رفتیم !

33-     این یکی از مادرم : میگه بگو که هر موقع آشپزی میکنی آشپز خونه رو کن فیکون میکنی و یک ظرف تمیز پیدا نمیشه کرد .

34-  دیگه چی بگم ؟... ترکیدم ... بسه دیگه... از شیطنت هام هر چی بگم کم گفتم و تمامی نداره مخصوصا از دوران بچگی ام خاطرات شیرین زیادی دارم که هر موقع با دختر عمو و پسر عموم میشینیم و تعریف میکنیم از بسکه میخندیم دل درد میکنیم .

 

35-   از آدمهای سوء استفاده گر هم بدم میاد ...

 

 

 

 

حالا باید پنج نفرو دعوت کنم : از داداش امیر و بهارش  و  نسرین جون و محمد جعفر و پوریا و باشو خان و سعید عزیز و گندم جون و مانی جون و . ... هر کی که دوست داره ، دعوت میکنم وارد این بازی بشن .

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 9:36 توسط « مریم »