تبليغاتX
آخر غربت دنياست

 

 

( تو به تقواي غزل مشكوكي ، من به ترديد تو ايمان دارم )

 

 روزها همچنان در گذرند و مرا در خود فرومي برند ، مرگ را مي ديدم ، اما ربّ الايام 30 بار نواخت و من نمردم ! آري زنده ام و « بر ايوان انديشه ام »زندگاني ها مي كنم ، پس من هستم .  زمان زود تر از آنچه فكر مي كردم گذشت ، اما آيا مرا به آنچه مي خواهمش خواهد رساند ؟

گره در گره ، پيچ در پيچ ، هيچ در هيچ ، بعضي چه بلندند و بعضي چه پست ! بعضي زياده از حد مهربانند و بعضي خداي نامهربانان ِ عالمند . و برخي نيز همه چيز را در خود تومان دارند ....  آري پيچيدگي بسيار دارد اين روزگار !

زندگي را همچون كلاف كامواي در هم ريخته اي يافتم كه هر چقدر تقلّا ميكني براي باز كردنش بيشتر گره بر گره هايش مي افزايي ، آخرش مجبوري از جايي قيچي اش كني و به جاي ديگري پيوندش دهي ! ولي با دقت تمام از بلند ترين جايش قطعش ميكني ...اشتباهات پي در پي ، ما آدم نميشويم !!! ( جو كاموا بافي منو گرفته ) .

آروزي ديروز و امروزت را به فردايت مي اندازي و فردا كه آمد آنرا با حماقت هايت به پس فردا ها مي سپاري ، امروز ها و فردا ها و پس فرداها از پي هم ميروند و تو با امروز و فردا كردن هايت نميرسي به آنچه كه خواستني ات است ، نداشته هايمان را به گردن ديگري مي اندازيم، غافل از آنكه تقصير خودمان است ، آري تقصير من و تو ، اما آنرا به گردن خدا و خواستش مي اندازيم ، بي خبر از آنكه حتي خدايمان را هم غلط مي شناسيم .... آري اي دوست « دنيا را بد ساخته اند » به « لانه ي ماران » مانند است ، اما باور كن اين نيز خود ساخته ي دست من و توست رفيق ، چون ما خود مارانيم و نميدانيم !

نميدانم چرا همگي قدر نشناسيم ، تا آن زمان كه بايد قدر بدانيم آنچه را كه داريمش ، افسوس نميدانيم و زماني كه از دستمان رفت با سر ميدويم به دنبالش ، اما باور نمي كنيم كه ديگر از دستش داده ايم ، فكر ميكني باز بدستش مي آوري؟ و اگر آوردي هيچ گاه مثل اولش خواهد بود ؟! فدا – فنا- دل شكسته  - عشق و عاشق و معشوق  : چه كسي ميداند حس اين كلمات ساده را ؟ معني اش را ميداني ، اما حسش در دركت نمي گنجد مگر با تجربه ، عاشق كه شدي خود را فدا ميكني و در عشقت فنا ميشوي ، فنا كه شدي يك روزي دلت خواهد شكست ، چون هيچ عشقي جز عشق به او ابدي نيست ،  وقتي هم كه دلت شكست ديگر وصله بر نميدارد ، آخرش اگرچيني بند ماهري باشي و  بندش زدي زدي هم باز هركاري كني جاي ترك هايش حكايتِ ضميرش را غوغا ميكنند ! ( حتي اگر چسبش چسب دو قولو ي بي رنگ رازي باشه باز هم تركهاش رو ميتوني ببيني! ) اونوقته كه دوست داري بري يه جاي دور و آواره بشي ، بعدش به درك حسّ ِ قيس عامري خواهي رسيد كه چرا سر به بيابان گذاشت و اين درك مزه اش چون خود ِ عشق است .( چون تونستي يك آدم تاريخي رو درك كني! )

حق دارد او كه عاشق ِ عاشق شدن است ، « هر چه باشد او گل است ، دو سه پيرهن بيشتر از من و تو پاره كرده است ! » تازه مي فهمم كه هيچ كس عاشق نيست ، همه لاف عشق مي زنند چون نميشناسندش و در فريبند ، « من بهار عشق را ديدم ولي باور نكردم » ، عشق دست نيافتني است ، چون نميشناسي اش ، چطور در پي چيزي هستي كه نميشناسي اش و آنوقت انتظار دست يافتنش را داري؟ عشق ِ زميني فريبي بيش نيست ، پوچ و زود گذر است ، تلاش نكن عاشق شوي ، در پي فهمش باش تا دوست بداري ، آنچه تذلذل مي پذيرد عشق نيست ! عشق در وراي درك من و توست رفيق ، چند عاشق ميشناسي؟ عاشق نشو – دوست بدار .

 آري « دوست داشتن از عشق برتر است » هر چند كه « ميشود بي واسطه عاشق تمام كاينات بود » اما... دوستي از عاشقي بالاتره ـــ به جان ِ تو !!!

  

                                                

مريم –دوم آذر 85 - ساعت 14.30 بعد از ظهر

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 16:34 توسط « مریم »