تبليغاتX
آخر غربت دنياست

 

 

وابستگي و تعلق

 

 

دنبال كردن حريصانه ي هر چيز به معني فراري دادن آن است. كافي است به دنبال معشوق خود بيفتيد تا فراري اش دهيد. حتي پول هم از اين قاعده مستثني نيست . فرض كنيد كه در يك مهماني با كسي آشنا مي شويد و او مي گويد كه هفته ي آينده با شما تماس مي گيرد . يك هفته ي آزگار از خانه بيرون نمي رويد حتي به توالت هم نمي رويد! كنار تلفن مي نشينيد.... و انتظار مي كشيد . چه كسي تلفن ميزند؟ همه به جز او ! آيا هيچ وقت نياز مبرم به فروش يك ماشين ، خانه و ... داشته ايد؟ چند نفر خريدار پيدا كرديد؟ هيچ . قيمتها را پايين آورديد . آيا كسي اهميت داد؟ هرگز ! به سراغ هر فروشنده اي كه برويد صرف نظر از اينكه جت بفروشد يا پودر لباسشويي ، همين داستان را از او خواهيد شنيد . ياس و نوميدي انسان را به ورطه ي هلاك ميكشاند و هر چه نگران تر شويد مردم كمتر مي خرند! وقتي كه در يك رستوران نشسته ايد و براي خوردن غذا عجله داريد چه اتفاقي مي افتد؟ سفارش غذايتان گم مي شود! خود من قانون وابستگي را در فرودگاه ها ياد گرفتم . من براي معرفي كتابهايم سفر هاي متعددي به نقاط مختلف دنيا انجام دادم . اين سفر ها از شش هفته تا چهار ماه طول مي كشيد و تا همين اواخر به خاطر آنكه همسرم جولي ، سرگرم كار خود بود اغلب به تنهايي سفر مي كردم . معمولا از هر يكصد پرواز نود و نه تاي انها بدون تاخير انجام ميشد آما آن يك پروازي كه مرابه خانه و همسرم مي رساند همسري كه بي تاب و دلتنگش بودم هميشه با چهار ساعت تاخير انجام مي شد! هرگاه كه با نااميد درگير مسئله اي ميشويم و يا وابستگي عاطفي و احساسي نسبت به ماجرايي پيدا ميكنيم سدي در برابر آن ميسازيم . اما روي ديگر سكه چيست؟ اگر كسي آرامش خود را حفظ كند همه چيز رو به راه مي شود! يك سال و نيم است كه دوستي در اطراف خود نديده ايد و حالا مايوس و نگران هستيد . مدتي مي گذرد و بي خيال مي شويد و به خود مي گوييد : " من نيازي به همدم ندارم ، به تنهايي هم مي توانم خوشبخت باشم " و ناگهان سر و كله ي چهره هاي جديد از هر طرف پيدا مي شود . شايد " بحث كردن " بهترين مثال در اين زمينه باشد : وقتي تصميم مي گيريد عقيده ي كسي را تغيير دهيد ، چه اتفاقي  مي افتد؟ آيا عقيده اش را عوض مي كند؟ نه ، تا وقتي كه شما زنده هستيد. اما اگر فشار را از روي او برداريد غالبا اتفاق مي افتد كه خود او به طرف عقايد شما كشيده مي شود . هرگاه نگران و منتظر چيزي باشيم مثلا يك تلفن خاص ، ترفيع ، قدرداني رئيس و ... در پيرامون خود نيرويي خلق ميكنيم كه احتمال وقوع آن رويداد را از بين مي برد .

 

 

عدم وابستگي به جاي بي علاقگي

 

وابسته نبودن به معناي بي علاقه بودن نيست . ممكن است نسبتبه چيزي وابستگي نداشته باشيم و در عين حال بسيار علاقه مند به آن باشيم . انسان هاي مصمم و ناوابسته به خوبي مي دانند كه تلاش و كيفيت ، نهايتا با پاداش مواجه ميشود .آنها مي گويند: " اگر اينبار برنده نشوم دفعه ي آينده و يا دفعه ي بعد از آن حتما برنده خواهم شد " فرض كنيد كه داوطلب گرفتن يك شغل جديد شده ايد . هم كار را خيلي دوست داريد و هم كاملا اماده هستيد . متن مصاحبه استخدامي را مي نويسيد و چند بار جلوي آينه آن را تمرين مي كنيد . حتي كفش نو مي پوشيد و موي سر خود را اصلاح مي كنيد . زود تر از موعد به محل مصاحبه مي رسيد و بهترين جوابها را ميدهيد . بعدش چه؟ به خانه بر مي گرديد و زندگي را از سر مي گيريد . در كلاس هاي جديد ثبت نام مي كنيد و نقشه مصاحبه ي استخدامي بعدي را مي كشيد. اگر در شركت اول استخدام شديد كه چه بهتر! اما اگر نشديد باز هم زندگي در جريان پيش رونده ي خود باقي است .

آدم هاي بي علاقه ميگويند:" كي اهميت ميدهد؟" " چرا زحمت به خود بدهم ؟" نا اميد ها مي گويند: اگر آن كار را به دست نياوردم ، مي ميرم !" اما نا وابستگان مصمم مي گويند: به هر طريقي كه شده يك كار خوب پيدا خواهم كرد و براي من مهم نيست كه اين ، چقدر طول ميكشد."

 

 

چگونه مي توانم در عين ناميدي از نا اميد بودن پرهيز كنم؟

 

هرگز به دام  گفتن اين جمله نيفتيد:" من براي خوشبخت بودن به .... نياز دارم ." به طور كلي براي انجام هر كاري ، آسوده باشيد ! اگر در آرزوي ترفيع گرفتن يا در انتظار يك تلفن هستيد ، اگر دنبال شوهر مي گرديد يا منتظر دريافت صورتحساب هستيد در همه حال آسوده باشيد! هر كاري از دستتان بر مي ايد انجام دهيد و بعد با خود بگوييد: " من براي خوشبخت بودن نيازي به ... ندارم ." فراموشش كنيد و راهتان را ادامه دهيد . خواهيد ديد كه در بسياري از موارد نتايج دلخواه شما از راه خواهد رسيد .

 

 

خلاصه كلام

 

انسان در سطوح جسماني و رواني با قوانين طبيعي سرو كار دارد . طبيعت ، نااميد را نمي شناسد! طبيعت در جستجوي توازن است و نااميدي و توازن هرگز در يك قالب نمي گنجند. زندگي نبايد يك كشمكش بي انتها باشد . بگذاريد هر چيزي جريان عادي خود را طي كند . اين ، بي تفاوتي نيست ، اجبار و اكراه هم نيست . شما مي توانيد بگوييد: " من نمي فهمم كه اين اصول چگونه عمل مي كنند !" مگر شما مي دانيد كه نيروي جاذبه چگونه عمل مي كند؟ كاري كه ما بايد در زندگي انجام دهيم استفاده كردن از اين اصول است . نيازي نيست كه آنها را درك كنيم .

 

 

بخشندگي

 

اگر چيزي را مي خواهي آن را ببخش ! احمقانه به نظر ميرسد. اينطور نيست؟ اما حقيقت اين است كه براي بيشتر بدست آوردن هر چيز ، بايد بخشي از آن را ببخشيم . كشاورزي كه دانه هاي بيشتر ميخواهد بايد بخشي از دانه هاي خود را به زمين ببخشد. وقتي لبخند كسي را مي خواهيد بايد لبخند خود را ارزاني كنيد. اگر عشق مي خواهيد بايد عشق بورزيد. اگر كمك ديگران را مي خواهيد بايد به آنها كمك كنيد. اگر مي خواهيد مشت بخوريد ، بايد به كسي مشت بزنيد و اگر مي خواهيد كه مردم به شما پول بدهند ، بخشي از پولتان را به ديگران بدهيد. در اين باره فكر كنيد اگر وابستگي باعث تعويق رويداد هاي خوب در زندگي مي شود عكس اين مطلب هم در باره عدم وابستگي مصداق پيدا مي كند و عدم وابستگي يعني اينكه بخشي از آن چيز هايي كه برايمان ارزش دارد، ببخشيم . مطمئن باشيد هرچه را كه ببخشيد، به سوي شما باز مي گردد.

سعادت و خوشبختي ، جريان ابدي " بخشيدن و بدست آوردن " است .

 

 

خلاصه كلام

 

راه و رسم بخشيدن ، بخشش بدون چشم داشت است . اگر در ازاي آنچه كه مي بخشيد توقعي داشته باشيد در واقع وابسته به آن پاداش هستيد و هنگامي كه وابسته باشيد اتفاق خاصي روي نمي دهد . آيا بايد از دارائي و ثروت هاي مادي خود لذت ببريم؟ قطعا ! اما اول اطمينان پيدا كنيد كه شما مالك آنها هستيد و نه بالعكس .

 

وابستگي به معشوق

 

سرچشمه ي غم و اندوه تمايل است .  "بودا"

 

                                 

مري با نا اميدي و بي قراري به دنبال مردي مي گردد كه به او عشق بورزد و ستايشش كندو آيا اميدي به يافتن اين مرد مي رود؟ نه چندان . اولا بي قراري همه ي مردها را به عقب مي راند ثانيا مري بي قرار و مايوس ، نمي تواند آدمي دوست داشتني باشد. فرد به همسرش مي گويد :" من به تو نياز دارم وبدون تو نمي توانم زندگي كنم ." اما اين عشق نيست ، گرسنگي است . شما نمي توانيد در آن واحد هم كسي را دوست بداريد و هم بي تابانه نيازمندش باشيد . عاشق واقعي كسي است كه معشوقه ي خود را آزاد مي گذارد تا خودش باشد ، تا هر آنچه كه خود مي خواهد ، باشد و هركجا كه خود مي خواهد . در عشق ، اجباري نيست . عشق يعني امكان انتخاب به معشوق دادن . در اينجا هم سخن از عدم وابستگي است . براي آنكه كسي يا چيزي را بدست آوري ، رهايش كن .

 

 

                                                                                

 

 

وابستگي و تنفر

 

تا چيزي را نپذيريم نمي توانيم تغييرش دهيم .   "كارل يونگ"

 

تنفر، چيز خوبي نيست . وقتي از چيزي تنفر داشته باشيم به گونه اي نامرئي به آن متصل مي مانيم و اين اتصال ، باعث ماندگاري موضوع تنفر مي شود.

پذيرفتن واقعيت موجود به معني " تسليم شدن " نيست ، بلكه به معني درك واقعيت است .

با عصباني شدن و دعوا كردن راه به جايي نمي بريد . براي غلبه كردن بر چيزي كه دوستش نداريد ابتدا بايد به جاي مقاومت كردن ، آن را بپذيريد و آنگاه چيزي مثبت را جايگزينش كنيد.

 

 به هر چه بينديشيد وسعتش مي دهيد ... پس به آنچه دلخواه شماست ،

                                  بينديشيد.

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 1:33 توسط « مریم »