تبليغاتX
آخر غربت دنياست

 

شهرداري رودسر

آدم برفي تو حياطمون

                           آدم  برفي تو اتاقمون

 

محوطه حياط حسينيه

اين روزهاي برفي ما با سوز و سرماش و كمبود گاز و

 تعطيلي ۱۵ روزه هم داره تموم ميشه و شايد تا سالها

ديگه از اين برفها نبينيم ....

عمر آدمي زود ميگذره...

هر دم از عـــــــمر ميرود نفسي

چون نگه مي كـنم نمانده بسي

چه شيرين چه تلخ، چه ساده چه سخت؛ مي گذره ،

مي گذرد و چون مي گذرد غمي نيست ....

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 9:59 توسط « مریم »

 

دلم گرفته

انگار اونم تو اين سرما يخ زده

دله ديگه

گاهي همينجوري - بي خودي -  الكي  ميگيره

كاريش هم نميشه كرد

مثل وقتي كه شوخي شوخي ميره و

جدي جدي هيچ وقت بر نمي گرده

و نمي توني كاري بكني

و غافلي از اينكه اين رفتن فقط يكبار اتفاق مي افته و

ديگه برگشتني نداره

و باز تو نمي توني كاري كني ...

راستي واقعا بايد چيكار كرد در تقابل عقل و احساس ؟؟؟

چرا من هميشه بايد احساسم رو زير پا له كنم ؟؟؟ چراااااااااااااااااااااا

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 9:42 توسط « مریم » |

 

بعد از دو روز پيچوندن و سر كار نيومدن امروز امدم و دارم اينجا قنديل مي بندم چون گاز قطعه . فقط گاز خونه ها وصله . ۵۶ سانت اينجا برف اومد . عقده هاي دلمون رو خالي كرديم . عكسهاشو بعدا مي ذارم چون الان دستام يخ بستن و سخته ... تمام ادارات و نهادها جز بانكها و مراكز امداد رساني از دوشنبه گذشته تا حالا تعطيله و اينجور كه بوش مياد اين تعطيلي كماكان ادامه داره . خاله ام اينا از ساري فرار كردن و اومده اينجا تا گرم بشن و حموم برنو غذا بخورن !  بيچاره صدف اينا كه كمپلت گاز ندارن ... اينجا هم كه  از جمعه وضعيت اضطراري اعلام كردند و وملت غيور و هميشه در صحنه رودسر نشون دادند كه مي توانند در عين رودسري بودن اصفهاني هم باشند و در صرفه جويي نمونه استان شدند .

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 9:35 توسط « مریم »

 

 

 شهرداري رودسر - هفدهم دي ماه ۸۶

 

پ ن۱ : بعد از سالها يك برف حسابي اومد، اما متاسفانه با بحران گاز مواجه شديم ، تمام ادارات و نهادها جز بانك ها جهت صرفه جويي در مصرف گاز امروز تعطيل اعلام شد .

پ ن ۲: ديروز اولين سالگرد كارم بود . ان شاالله آخريش هم باشه

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 9:5 توسط « مریم »

 

بيا كه قصر امل سخت سست بنياد است       بيار باده كه بنياد عمــــــــــــــر بر باد است

مجــــو درستي عهد از جهان سست نهاد       كه اين عجـــــــــوز عروس هزار داماد است

نشان عهد و وفـــــــــا نيست در تبسم گل      بنال بلبل بيدل كه جــــــــــــــاي فرياد است

 

سست بنياد ترين بنا همين قصر امل هست ... چه راحت فرو ميريزه ...با يه اتفّاق ساده ...

با يه اتفاق ساده كه نيفتاد !

جز تسليم در برابر حكم الهي  چاره اي نيست و بايد به قضا تن داد ، تقدير هر آدمي از ازل نوشته شده و تا ابد اگه فرار كنه جاري ميشه براش ، خيلي وقتها هر جور بپيچونيش باز بر ميگردي سر خونه اولت ، مثل بازي مارو پله  ...

ولي هميشه اين در خاطرم است كه: گاهي اگر شكستم ، اگر باختم ، اگر فريب خوردم ، اگر گاه خطا رفتم ، اگر زماني قلبم شكست و اشكم ريخت و خاطرم غمگين شد و روحم آزرد و احساسم پرپر شد ، هيچ كس جز خودم مقصر نيست چون معتقدم هر انساني اختيار دارد و آزاد است كه لحظه اي دوست بدارد و ديگر لحظه دشمن ،صد دل به يك يار دهد يا يك دل به صد يار ... اين منم كه مي توانم خواستني باشم يا نه .. اگر كسي آمد و رفت و نماند ، اين منم كه برايش خواستني نبودم ، او بي وفا نبود ...

هميشه در خاطرم هست كه نفرين نكنم كسي را ، عشق الهي است و نفرين شيطاني ، و من هيچ گاه در شكننده ترين دقايق عمرم نتوانستم حريم الهي ام را بيالايم ...

 

                  بگذاريد و بگذريد

                                      ببينيد و دل مبنديد

                                                     كه دير يا زود بايد گذاشت و گذشت ....

 

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 8:32 توسط « مریم »

 

سهمم از عشق همين بود

و چه كم بود !

و چه تنهايم من

وچه آسان وسعت تنهايي ام ،

ميان دل كوچكم جاي مي گيرد !

و چه پرم امشب  !

از حرف هاي ناگفته ،

بغض هاي نشكسته ،

اشكهاي نريخته ،

و چه دلتنگم امشب !

دلتنگ ِ رفتن و  نماندن ....

                                           ۳/۱۰/۸۶  = ۲۳:۳۰  مريم

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 15:24 توسط « مریم »

 

خودش رو ميكوبونه به شيشه ، خسته نميشه ، موقع كوچ با دوستاش نميره ، به خيالش يكيو پيدا كرده كه عين خودشه، نيمه ي گم شدشه ... اما نميدونه اون ور شيشه عشق نيست ، عشق نماست ... يه نماي قشنگ كه تو هيچ جاي دنيا پيدا نميشه ... باهاش حرف ميزنه ، نگاش ميكنه ، عشق بازي ميكنه ، نازش ميكنه ، هر چه داره از خودش ميريزه به پاش ،كم نميزاره براش ، واي از روزي كه بفهمه اون ور شيشه هيچي نبوده ، چه حالي ميشه ؟ اونوقت حتما اين ترانه رو با خودش زمزمه ميكنه :

 

    چه خوش خیال بوده دلم
                              که فکر میکرد تو یارشی
                                                        اما حالا ببین دلم
                                                                      رو شونه هاش تو بارشی . . . .

 

 

 

 پ.ن :نميدونم كي نفرينم كرده ...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 9:14 توسط « مریم »

 

 

 

هـوای خانه چه دلگیر می شود گاهی
دلم از این زمانه سیر می شود گاهی

عقاب تيز پر دشــــــت هاي اســــتغنا
اســير پنجه ي تقدير مي شود گاهي ...

 

پ ن : آبي به رنگ ؟ !

 

+ نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 13:6 توسط « مریم »

 

دیشب خونه بودیم ، کسی هم مهمون نبود ، حال و حوصله هم نداشتم واسه خودم فال بگیرم،به چند تا از بچه ها سپردم واسم فال بگیرن بر خلاف پارسال که خودم واسه همه گرفتم.شیوا و یکی از همکارام فالم رو واسم اس ام اس زدن :

برنیامد از تمنای لبت کامم هنوز بر امید جام لعلت دردی آشامم هنوز
روز اول رفت دینم در سر زلفین تو تا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنوز
ساقیا یک جرعه‌ای زان آب آتشگون که من در میان پختگان عشق او خامم هنوز
از خطا گفتم شبی زلف تو را مشک ختن می‌زند هر لحظه تیغی مو بر اندامم هنوز
پرتو روی تو تا در خلوتم دید آفتاب می‌رود چون سایه هر دم بر در و بامم هنوز
نام من رفته‌ست روزی بر لب جانان به سهو اهل دل را بوی جان می‌آید از نامم هنوز
در ازل داده‌ست ما را ساقی لعل لبت جرعه جامی که من مدهوش آن جامم هنوز
ای که گفتی جان بده تا باشدت آرام جان جان به غم‌هایش سپردم نیست آرامم هنوز
در قلم آورد حافظ قصه لعل لبش آب حیوان می‌رود هر دم ز اقلامم هنوز

شیوا  هم اینو گرفت :

زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد از سر پیمان برفت بر سر پیمانه شد
صوفی مجلس که دی جام و قدح می‌شکست باز به یک جرعه می عاقل و فرزانه شد
شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد
مغبچه‌ای می‌گذشت راه زن دین و دل در پی آن آشنا از همه بیگانه شد
آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت چهره خندان شمع آفت پروانه شد
گریه شام و سحر شکر که ضایع نگشت قطره باران ما گوهر یک دانه شد
نرگس ساقی بخواند آیت افسونگری حلقه اوراد ما مجلس افسانه شد
منزل حافظ کنون بارگه پادشاست

دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد

 

پ ن۱ : سرم داره منفجر میشه ، پنج شنبه یا میریم ساری ، یا ساروی ها میان اینجا . از این دو حالت خارج نیست . هیچ حسّ مسافرت ندارم با این حال و اوضاع و بی حوصلگی ....

 

+ نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 16:9 توسط « مریم »