تبليغاتX
آخر غربت دنياست
 

بارون مياد نم نم يا به قول بچگي ها ، بارون مياد جر جررررررر رو پشت بوم هاجرررر ، هاجر عروسي داره ، دمه خروسي داره  !!! اين تيكه آخرشو هيچ وقت نفهميدم يا شايد هم مثل همون مرگ برگ آمريكاست و روزي كه روي نقاشي ام نوشته بودم مرگ برگ آمريكا و معلم از خنده روده بر شده و ۱۹ بهم داد فهميدم كه  برگ نيست و بر است

يه كاري كردم مي خواستم موقور نيام اما نميتونم جلوي دهنمو بگيرم كه ( راستي اين واژه موقور فارسيه يا گيلكي؟ ) باز امسال هم جو گير شدم و دفترچه ارشد گرفتم ، ولي ديگه نميگم ميخوام درس بخونم و از اين تريپها ، بلكه ميگم هويجوووووري گرفتم كه اگر خدايي ناكرده گوش شيطان كر و چشش كور هوس درس خوندن به سرم افتاد بهانه نداشته باشم كه اي كاش دفترچه مي گرفتم و بنابر اصل سگ خورد رفتيم و ۷۶۰۰ تومان را داديم سگ بخورد و تا به امروز هم كه يك هفته اي ميگذرد فقط هر روز كليات ادبي را مي آوريم و توشيح و تشريح و سجع و موازنه و مماثله و ... را تماشا مي نماييم و بعدش هم اين فكر فلان فلان شده هر جايي ميرود و تمامي آفاق و انفس را ميگردد و مي چرخد الا اندرون كتاب اين چه نيروي عجيب و خارق العاده اي است كه خداوند موقع خواندن درس و نماز به آدم ميدهد كه فكر آدم في البداهه تمامي آفاق و انفس را سير ميكند و در عين حال چشمانش خطوط كتاب را دنبال ميكنند و زبانش هم ذكر خدا مي گويد خدا عالم است و بس . علي ايُّ الحال (غلط نوشتم ؟ ) ما همينيم كه هستيم و همين خواهيم ماند و آدم بشو نيستيم كه نيستيم ( منظورم از ما منم ). اين آسمان هم كه از سر صبح دارد زور ميزند اما تا مي آيد ببارد يادش مي آيد كه من چكمه خريده ام ،بالاخره يكي از كفشهاي توي ويترين با توكفي اضافه به پاي من خورد هر چند كمي لق لق ميزند اما از خيس شدن پا بهتر است و اصولا من هر موقع چكمه مي خرم باران نمي آيد ، لباس گرم ميخرم هوا سرد نميشود و بلعكس و هر وقت فرش مي شوريم باران مي آيد . به مناسبت توفيق من در خريد كفشي تقريبا به اندازه پام كه يكي از معضلات زندگي ام به حساب مي آيد یکی از آیت الله ها فرمودند: از ميان كساني كه براي بارش باران دعا ميكنند خدا با كودك فقيري است كه چكمه اش سوراخ است .

  

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 9:11 توسط « مریم »

 

 

خودم که پیشاپیش قبل از امتحان نتیجه اش رو میدونستم ، فقط بعضی ها حالا میفهمند که دل آدم هم مثل خود آدم دروغ میگه ! اون از این سید آدم با اون کلاه عهدرضاشاهش که هر روز با کتابهای تکراری میاد در شرکت و میگه سلام خانوم ، خوبی خانوم ؟ بابا خوبه ؟ مامان خوبه ؟ خانواده خوبن ؟ آبجی خوبه ؟ اهل محل خوبن ؟؟؟!!! کتاب سبک شناسی بهار نَخَنی ؟ کتاب خوبی هیسه ، و من باید برای هزارمین بار بهش بگم که این کتاب رو دارم و بعد میگه : نتیجه نومَی ؟مو سید آدم هیسم می دیل دکَته تو قبولابونی (من سید هستم به دلم افتاده که تو قبول میشی ) ،حالا دیگه وقتی فردا صبح اومد و پرسید که نتیجه نومای ؟ منم میگم چَرِه ، بومای ، اما تی دیل دروغ گوت ! به مامانمم میگم بره به عادله خانوم همینو بگه . به فریبا خانوم هم که هر روز منو میدید و میگفت سلام خانوم معلم ، صبح وقتی که داشت ماشینشو پارک میکرد رفتم جلو و گفتم : نتیجه اومدا ، با ذوق گفت خب ؟ گفتم مردووووود . گفت مه لقا چی ؟ گفتم اونم مردووود . فقط اونایی که حوزه خوندن قبول شدند . خیلی ناراحت شد ، گفت ناراحتم کردی ، ایشالله بهتر ( چیزی که همه بعد از هر شکستی به آدم میگن اما ما هیچ بهتری ای ندیدیم ) ، فقط اینو می خواستم بگم ، دلها هم خیلی وقتها آدمو گول میزنند ، دل ها هم دروغ میگن ، دل ها هم مردود میشن ... اصلا هر چی دوده از کنده ی همین دل لامذهب بلند میشه ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 17:23 توسط « مریم »

 

 

بهترين ثروتها ترك آرزو است. (امام علي علیه السلام)

 

آدم ها شوخي شوخي به گنجشکها سنگ مي زنندو گنجشکها جدي جدي مي ميرندآدمها شوخي شوخي زخم مي زنندو قلبها جدي جدي مي شکنندو تو شوخي شوخي لبخند مي زني و من جدي جدي عاشق ميشوم.

 

بگذار خالصانه قبول کنيم کوچکيم تا بتوانيم بزرگ شويم ,عوض شويم ,رشد کنيم و ديگري شويم. بزرگ جايي براي تغيير کردن ندارد. وفتي مظروف، درست به اندازه ظرف بشود، ديگر چگونه تغييري در مظروف ممکن مي
شود؟ جزريختن برزمين و تلف شدن؟

 

زندگي 2 چيز به من آموخت: آرزوي مرگ و مرگ آرزو.

 

خداوند به سه طريق به دعاها جواب مي دهد: او مي گويد آري و آنچه مي خواهي به تو مي دهد. او ميگويد نه و چيز بهتري به تو مي دهد. او مي گويد صبر كن و بهترين را به تو مي دهد.

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 16:50 توسط « مریم »

 

لا اکراه فی الدین ، قد تبین رشد من الغی (بقره /256)

کار دین به اجبار نیست، راه هدایت و ضلالت بر همه مشخص گردیده است .

 

ولوث، ربک لا من من فی الارض کلهم جمیعاً، أفانت تکره الناس حتی یکنوا مومنین . (‌یونس /99)

اگر خدا می خواست اهل زمین همه یکسر مومن می گردیدند، چون خدا نخواست تو (ای پیامبر) کی می توانی با اکراه و اجبار همه ی مردم را مومن گردانی؟

 

انا هدیناه السبیل اماث لداً و اما کفوراً. (‌دهر/3)

ما به حقیقت راه را به انسان نمودیم، هر که می خواهد شکر بگوید و هر که می خواهد کفران کند.

 

فبما رحمه من الله لنت لهم ولو کنت فظاً غلیظ القلب لا نفصوا من حولک (‌آل عمران/ 159)

رحمت خداوند تو را با مردم خوش خلق و مهربان گردانید بدان که اگر تند خو بودی مردم از گرد تو پراکنده می شدند.

 

فذکر انما انت مذکر، لست علیم بمصطیر (‌غاشیه /21 و 22)

ای رسول، تو فقط مردم را به حکمتهای الهی متذکر ساز که وظیفه تو غیر از این نیست وتو مسلط بر آنان نمی باشی.

 

فمن علی الرسل الی البلاغ المبین (نحل /35)

برای رسولان ما، جز تبلیغ رسالت و اتمام حجت تکلیفی وجود ندارد.

 

نحن اعلم بما یتهون و ما انت علیهم بجبار، فذکر بالقران من یخاف وعید(ق‌/45)

ما خود به آن چه می گوییم داناتر هستیم و تو به زور وادارنده مردم نیستی، پس به وسیله قرآن به هر کس که از وعده های الهی می ترسد پند برسان .

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 9:13 توسط « مریم »

  

آيا شما سيگار ميكشيد ؟

 

آيا تـا بـه حال سـعـي در تـرك آن كرده ايد؟

 آيا سعي و تلاش شما بي نتيجه مانده اسـت؟

اگر شما فردي سيگاري هستيد از همين حالا تصميم به ترك آن بگيريد حداقل به خاطر كسي كه دوستتان داردونگران سلامتي شماست.

 

 

 

 

روشهاي زير به شما كمك زيادي در ترك كردن سيگار بصورت دائمي خواهد نمود :

 

تصميم جدي براي ترك :
اولين فكري كه ممكن است به ذهن شـما خـطـور نمايد اين است: چرا بايد تركش كنم؟ براي شروع بايد سلامتي خود را مد نظر داشته باشيد. ترك آن، بـلافاصله باعث كاهـش احتمال ابتلا به انواع سرطان ميگردد. اين نيز واقعيتي محسوب ميشود كه سيـگاريهـاي سابق نسبت به كسانيكه كماكان سيگار ميكشند از سلامتي بيشتري برخـوردانـد. بـه علاوه ديگر دود سيگار اطرافيان شما را آزرده خاطر نخواهد كرد.

سپس نوبت به برطرف شدن مسائلي ديگر مي رسد. نـفس شما ديگر بوي بد نخواهد داد، حس ذائقه شما بازگشته و همه چيز خوشمزه تر خواهد شد. و به اين فكر كنيد كه با ترك سيگار تا چه اندازه در پول خود صرفه جويي ميكنيد. اگر روزي يك پاكت ميكشيد، در سال حدود 200 هزار تومان دود مي كنيد در حـالي كه ميتوانـيد اين پول را به مصارف بهتري برسانيد.

مسئله مهمي كه بايد بخاطر داشته باشيد اين است كه تنها زماني ميتوانـيد سيگار را ترك كنيد كه آمادگي آن را داشته باشيد. بخاطر ديگران يا دلايلي كه زياد بـرايتان اهميت ندارد، اقدام به ترك آن نكنيد. فقط براي خودتان اين كـار را انـجام دهيـد. ايـن تنها روشي است كه قطعا" شما را موفق خواهد كرد.

طي مراحل :

از آنجايي كه سيگار يكي از مشكلترين عادتهايي است كه ميتوان كنار گذاشت، در اين قسمت چندين روش براي مجهز تر نمودن تلاش و كوشش شما براي رسيدن بـه هـدف ارائه شده است.

تاريخي براي شروع تنظيم كنيد :

بعد از اين تصميم به ترك سيگار گرفتيد، لازم است تاريخي را براي شروع در نظر بگيريد. قصور در اين كار خيلي راحت ميتواند باعث ترغيب شما در به تاخير انداختن تـرك سيگار تا مدتي نامعلوم گردد. همچنين بايد ببينيد كه آيا ميخواهيد به يكباره آن را كنـار بگذاريد و يا به تدريج. البته معمولا بهتر است كه به يكباره اين كار را انجام دهيد. اگر به كشيدن حتي يكي دو نخ سيگار ادامه دهيد، بازهم ممكن است مانند گذشته در دام بيفتيد.

طلب ياري نماييد :
چرا از ديگران براي رنگ كردن خانه و يا اثباب كشي درخواست كمك ميكنيم؟چون وقتي بار مسؤليتي را با دوستان تقسيم مي نماييم راحت تر مي توانيم از عهده اش برآييم. وقتي همزمان با دوستتان سعي در ترك سيگار ميكنيد، ميتوانيد انگيزه يكديگر را تجديد نموده و در لحظات سخت با هم صحبت كنيد. نقل و انتقال تجربيات به همديگر اثرات بسيار سودمندي دربر خواهد داشت.

در روش ديگر براي برخي افراد مفيد واقع شده اند:طب سوزني و هيپنوتيزم. اين روشها روي جسم و ذهن عمل نموده و باعث مقاوت بدن در برابر نيكوتين مي گردند. ميزان اثر بخشي از شخصي به شخصي ديگر متفاوت است.



رخت و لباس دخانيات را از تن بيرون كنيد :
نگهداري سيگار در منزل احتمال مراجعه به آن را افزايش مي دهد. هـر چـيـز مـربــوط بـه دخانيات مانند زيرسيگاري، فندك و سيگار را درو انـداخـتـه و از آنـــچــه كـه با استـعـمـال دخانيات مربوط ميشود خو را رهايي دهيد.



عادت ديگري را جايگزين نماييد :
سيگار كشيدن يك عادت است. كاري كه شمـا بـراي آرام كـردن اعـصاب يا مشغول نگاه داشتن خود به صورت ناخودآگاه انجام مي دهيد. لازم اسـت عـادت ديـگـري را جـايگزين كشيدن سيگار نماييد. براي مثال مي تـوانـيـد آدامـس بـجـويـد، آب نـبـات بخوريد و يا از سبزيجات استفاده كنيد.

گذشته از اين،سعي كنيد ميل و كشش خود را به كشيدن سيگار با انجام برخي اعمال بيضرر و وقت گير جايگزين كرده و از بـيـن بـبريد. هرگاه هوس كشيدن كرديد، يك ليوان پر آب بخوريد تا ميلتان فروكش كند. هدف اين است كه كمي فاصله انداخته تا رغبت شما براي مصرف سيگار مرتفع شود.



رويه زندگي خود را تغيير دهيد :
ترك سيگار آغاز جديدي براي شما بشمار آمده و بايد عادتهاي خود را مطابق با آن تغيير دهيـد. اگـر به همراه چاي صبحانه عادت به كشيدن سيگار داشتيد، بجاي آن آب پرتقال يا شير موز بخوريد. اگر در بين وقت استراحت كلاس دانشگاه، با دوست خود مبادرت به كشيدن سيگار مي نـمـوديـد، مـن بـعـد از اين با افراد غيـر سـيگاري و در محيطهايي كه سيگار كشيدن در آنجا ممنوع است، وقت استراحت خود را بگذرانيد. عادتهايي جديد و سالمتر براي خود درنظر بگيريد.

از مكانهايي كه سيگار كشيدن در آنها رواج دارد دوري كنيد :
حتما لازم نيست همه دوستان سيگاري خود را كـنار گـذاشته و با آنها قطع رابطه كنيد، اما سعي نماييد در محلهايي كه معمولاي افـراد سيگاري رفـت و آمـد داشته و استعمال دخانيات در آنجا رايج است رفت و آمد نكنيد. در قسمتـهاي سيـگار مـمـنـوع رستـورانهـا بنشينيد. رعايت اين مسئله در مراحل ابتدايي ترك بسيار پر اهميت است. درو ماندن از وسوسه كشيدن سيگار كمك شايان در به هدف رسيدن شما خواهد نمود.

مقاوم باشيد :
همان گونـه كـه قـبـلا نيز گفته شد، ترك سيگار بسيار دشوار است. قطعا دچار وسوسه كشيدن سيگار خواهيد شد و موانع بسـياري در سـر راهتان قرار خواهد گرفت ولي بايد پايداري نموده و هيچگاه دلسرد نگرديد. اين يك مسابقه دوي سرعت نـبـوده بـلـكـه دوي استقامت است؛ بايد جنگنده باشيد. هر روز برايتان آسانتر خواهد شد.

با اينگه ميگويند برندگان هيچگاه ميدان را ترك نمي كنند و ترك كننده گان هرگز برنده نخواهند شد،

به خودتان پاداش دهيد :
ترك سيگار گامي بلند در زندگي محسوب شـده و بايد بهميـن مناسبت همانند اتفاقات مهم ديگر جشني برپا كرد. با پولـي كـه قـرار بــود صرف خريداري سيگار و يا توتون گردد، اكنون مي تـوانـيـد بـا آن چـيـزي بـخـريـد كـه بـرايتان لذت بخش باشد مانند يك تلويزيون پلاسماي زيبا. به اين وسيله يك مزيت محسوس ترك سيگار را دريافته و براي ادامه كـار مصمم تر خواهيد شد.



نكاتي ديگر :

در اين قسمت چند نكته ديگر براي ترك سيگار آورده شده است.

از سيگار متنفر شويد :
براي اينگه ديگر هيـچـگاه سـراغ سيگار نرويد، ديواري از تنفر و انزجار نسبت به آن پيش خود ترسيم كنيد تا همواره مـانع رغـبت شـما بـه مصرف سيگار گردد. يك روش مناسب اين است كه هميشه شيشه كوچكي كه داخلش چـند تـه سـيگـار وجود دارد به همراه خود داشته باشيد و هرگاه هوس سيگار كشيدن به سرتان زد، در شيـشه را باز كرده و داخلش را بوكنيد، بوي تعفن و زننده آن قـطـعـا شـما را از كاري كه مي خواهـيـد انـجـام دهيد منصرف خواهد كرد.

مچ بند ببنديد :
اين يك روش روانشـنـاسـانـه اسـت. هميشه مچ بند به دستتان بيندازيد. هرگاه ميل به سيگار پيدا كرديد، آنرا محكم بپيچانيد تا كمي احساس درد به شما دست بدهد. بعد از زماني كوتاه مغز شما احساس درد را جايگزين هوس كشيدن سيگار نموده و ميل شما از بين خواهد رفت.

ورزش كنيد :
تمرينات ورزشي قطعا به شما كمك خواهد نمود چراكه فعاليت زياد باعث مـشغـول نـگاه داشتن ريه ها و از بين بردن ميل به سيگار مي گردد. از لـحـاظ جـسـماني هم احساس بهتري خواهيد يافت. اين احساس به عنوان يادآوري كننده خوبي براي مـزايـاي سيگاري نبودن به شما خدمت خواهد كرد.

برنامه غذايي منظمي داشته باشيد :
سعي كنيد از وعده هاي غذايي مناسبي استفاده نموده و در ساعات منظمي اقدام به خوردن غذا نمايـيـد. بـا داشتن رژيم غذايي مناسب و مناسب آسانتر ميتوانيد سيگار را ترك نموده و درعين حال از سلامتي بيشتري برخوردار خواهيد گشت. مزيت ديگر برنامه غذايي منظم جلوگيري از پرخوري و در نـتـيـجه اضـافـه وزن اسـت، مشكلي كه در اغلب كسانيكه قبلا سيگاري بوده اند ديده ميشود.

مراحل را آهسته طي كنيد :
واژه "هميشه" كلمه اي وحشت آور است چراكه اشاره به آن دارد كه مابـقي عـمـر خـود را بايد به همين منوال و بدون هيچ انحرافي طي نماييد. كاري كه بايد انـجـام دهـيـد ايـن است كه روز به روز پيش رويد؛ با اهداف دراز مدت خود را هراسـان نـكنـيـد. امـروز سخت تلاش ميكنيد كه سيگار نكشيد. فردا نيز دوباره به همين ترتيب.


رهايي از مصرف سيگار :

وقتي كار تمام شد و به نتيجه رسيد، هيچ دليلي مثبتي براي آغاز مجدد وجـود نـدارد و آن چه كه هست دلايل منفي ميباشد. بعلاوه هـيچـكس جـز خـودتان نمي تواند شما را مجبور به ترك نمايد. مطمئن باشيد صحيح ترين مبارزه را در زندگي خود انجام ميدهـيد. در نهايت اگر ميخواهيد عادت ديگري را جايگزين كشيدن سيگار نماييد دقت كنيد كه كار بد تر از بد نشود .

بعد از ترک سیگار :

در طی 20 دقیقه فشار خون و ضربان نبض کاهش می‌یابد. در طی 2 ساعت راههای تنفسی آرام شده و حجم تنفسی ریه افزایش می‌یابد و فرد می‌تواند به راحتی تنفس کند. در عرض 8 ساعت سطح منواکسید کربن و سطح اکسیژن به حالت عادی بر می‌گردد. در مدت 24 ساعت خطر حمله قلبی کاهش می‌یابد در طی 11 الی 3 ماه جریان خون و اعمال ریه تا یک گرم بهبودی یابد. در عرض 5 سال خطر سرطان ریه به نصف کاهش می‌یابد در مدت 10 سال پس از ترک سیگار ریه فرد همانند افراد غیر سیگاري خواهد شد.

 



خواستن توانستن است

من مي خواهم ، پس مي توانم

 

 



 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 18:9 توسط « مریم »

 

مورخين و جهانگردان اروپايي كه در دوران صفويه از ا يران ديدن كرده اند درباره چلوها، پلوها، ترشي ها و مرباها كه در ايران طبخ مي گرديده است مطالب بسيار زيادي نوشته اند ولي هرگز راجع به چلوكباب حرفي به ميان نيامده است. به احتمال زياد بر اساس مطالبي كه توسط ميرزامحمدرضامعتمدالكتاب نويسنده كتاب تاريخ قاجاربيان شده است. به دستور شخصي ناصرالدين شاه كه اصليتي قفقازي داشته است و بر اساس نوع كبابي كه در آن منطقه طبخ مي شده استتهيه مي شده است كه توسط آشپزان ناصرالدين شاه بعد از مدتي تغيير شكل داده شده است و به صورت امروزي در آمده است.


بر اساس داستاني كه توسط دوستعلي خان معيرالممالك از نوادگان ناصرالدين شاه نقل شده است.حكايت از آن دارد كه ناصرالرين شاه ۸۷ همسر داشته است كه ۴ نفر از آنها رسمي بوده اند بقيه صيغه. هنگاميكه يك روز جمعه شاه قصد زيارت از حضرت عبدالعظيم در شهر ري داشته است. پيشخدمتهاي او مجبور بودند روز پنجشنبه به آن منطقه بروند و در حدود۱۰۰۰ تا۲۰۰۰ كباب را بر اساس دستور شاه براي خود او و۱۰۰۰ همراه و خدمه و همسرانش آماده كنند و كبابها نيز مي بايست هميشه همراه با سبزي خوردن و پياز سرو مي شده است.


در تاريخ راجع به چلوكباب و تاثير آن در سياست نيز مطالبي يافت مي شود.

در سال ۱۳۲۴ هنگاميكه قيمت قند وارداتي از روسيه بالا رفت و علت آن نيز جنگ بين روسيه و ژاپن بوده است علاءالدوله ، هاشم قندي و اسماعيل خان را كه جزوء تجارقند بودند، قند را به ايران وارد مي كردند و قيمت قند را بالا برده بودند احضار كرد و مشغول مذاكره با آنها شد ولي بعد از يكي صحبت علاءالدوله كه مسئول وقت تهران بود دستور داد تا آنها را شلاق بزنند هنگاميكه مي خواستند آنها را شلاق بزنند پسر هاشم قندي پيش علاءالدوله آمد و خواست تا او را به جاي پدرش شلاق بزنند و علاءالدوله دستور داد تا او را ۵۰۰ ضربه شلاق بزنند.

وقتيكه موقع نهار خوردن فرا رسيد علاءالدوله بلافاصله دستور توقف شلاق زدن را داد و به سه متهم گفت هنگام شلاق زدن بايد شلاق بخوريد و هنگام نهار بايد نهار بخوريد و الان چون چلوكباب حاضر است پس بايد چلوكباب بخوريم و بعد از غذا بقيه شلاقها را بايد بخوريد.
در دوره مشروطه نيز هنگاميكه يكي از مشروطه گرايان در تبريز مشقول سخنراني بوده است يكي از افرادي كه چلوكبابي داشته است مي پرسد مشروطه يعني چه؟ سخنران مي گويد مشروطه يعني چلوكباب ارزان و سپس با دستش طول كباب را نشان مي دهد و مي گويد كبابي به اين طول خواهد بود و سپس بازويش را نشان مي دهد و قطر كباب هم به اندازه قطر بازوي من خواهد بود.

قديمي ترين چلوكبابي كه در تهران تاسيس شده است در حدود ۱۲۰ سال پيش بوده است.
اعتمادالسلطنه در نوشته هايش را نقل مي كند و مي نويسد اولين چلوكبابي نامش نايب بوده است كه در بازار تهران قرار داشته است و شبيه رستورانهاي اروپائيان غذا را بر روي ميز سرو مي كرده است: ولي اسناد ديگري نيز موجود مي باشد كه اولين چلوكبابي در تبريز نزديك مرز با قفقاز تاسيس شده بوده است. پيشخدمتهاي رستوران نايب د رآن زمان برنج ها را به صورت هرم در بشقابها قرار مي دادند و همراه آن تكه كره اي نيز سرو مي شده است. پيشخدمتها يكي يكي برنجها را بر سر ميزها مي بردند و بلافاصله نفر بعدي كبابها را با سيخ در بشقابها قرار مي داده است. در آن زمان هر نفر مي توانسته هر چند تا مايل بوده است كباب بخورد و مبلغي كه از مشتريان گرفته مي شده است يكسان بوده است و فرقي بين كسيكه يك سيخ كباب خورده و چهار يا پنج سيخ نبوده است.
چلوكباب نايب يكي از قديمي ترين چلوكبابي هاي تهران بوده است. اين چلوكبابي توسط دكتر حسين يزدان منش كه داراي مدرك دكترا در رشته جامعه شناسي از فرانسه مي باشد اداره مي شود و غذاهايي كه در آن ارائه مي شود بسيار خوشمزه هستند. دكتر يزدان منش عقيده دارد كه داشتن يك رستوران شناخته شده كه مردم به آن اعتماد دارند از داشتن مدرك دكتراي جامعه شناسي كمتر نيست.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 10:38 توسط « مریم »

 

عكسهاي خوشمزه

 

 

 

 

بقيه عكسها

در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 9:54 توسط « مریم »

 

خداوند از خواسته های دل باخبر است ولی دوست دارد نیازها به پیشگاهش عرضه شود . پس هرگاه دعا می کنی تمام حاجت هایت را نام ببر

اساس زندگی بر ۱۰ چیز استوار است: اول محبت و ۹ تای دیگش هم گذشت

سازنده ترین کلمه" گذشت" است...آن را تمرین کن. پرمعنی ترین کلمه"ما" است...آن را به کار بر. عمیق ترین کلمه"عشق" است...به آن ارج بده. بی رحم ترین کلمه" تنفر" است...با آن بازی نکن. خودخواهانه ترین کلمه"من" است...از آن حذر کن. نا پایدارترین کلمه"خشم" است...آن را فرو بر. بازدارنده ترین کلمه"ترس" است...با آن مقابله کن. با نشاط ترین کلمه "کار" است...به آن بپرداز. پوچ ترین کلمه"طمع" است...آن را بکش. سازنده ترین کلمه"صبر" است...برای داشتنش دعا کن.

گوته می گوید:اگر ثروتمند نیستی مهم نیست، بسیاری از مردم ثروتمند نیستند،اگر سالم نیستی، هستند افرادی که با معلولیت و بیماری زندگی می کنند،اگر زیبا نیستی برخورد درست با زشتی هم وجود دارد،اگر جوان نیستی، همه با چهره پیری مواجه می شوند،اگر تحصیلات عالی نداری با کمی سواد هم می توان زندگی کرد،اگر قدرت سیاسی و مقام نداری، مشاغل مهم متعلق به معدودی انسان هاست،اما، اگر «عزت نفس نداری»، برو بمیر که هیچ نداری .

اگر كسی یكبار به تو خیانت كرد ، این اشتباه اوست . اگر كسی دوبار به تو خیانت كرد ، این اشتباه توست .

برای اداره كردن خویش ، از سرت استفاده كن . برای اداره كردن دیگران ، از قلبت

آنانكه آفتاب را به زندگی دیگران ارزانی می دارند نمی توانند خود را از آن بی بهره باشند.

اصرار بر اسرار نکن...

تصمیمات آبکی زود بخار می‌شوند...

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 5:38 توسط « مریم »

 

        

روزی, روزگاری مردی تصمیم گرفت كتابی بنویسد به اسم مكر زن .
زنی از این قضیه باخبر شد و راه افتاد پرسان پرسان خانه آن مرد را پیدا كرد به بهانه ای رفت تو و پرسید داری چی می نویسی؟
مرد جواب داد دارم كتابی می نویسم به اسم مكر زنان, تا مردها بخوانند و هیچ وقت فریب آن ها را نخورند .
زن گفت : ای مرد تو خودت نمی توانی فریب زن ها را نخوری, آن وقت می خواهی كتابی بنویسی و به بقیه یاد بدهی؟
مرد گفت : من شما زن ها را بهتراز خودم می شناسم و مطمئن باش هیچ وقت فریب تان را نمی خورم
زن گفت : عمرت را رو این كار تلف نكن كه چیزی عایدت نمی شود
مرد گفت : این حرف ها را لازم نیست به من بزنی؛ چون حنای شما زن ها پیش من یكی رنگ ندارد
زن گفت : خلاصه از من به تو نصیحت؛ می خواهی گوش كن, می خواهی گوش نكن
مرد گفت : خیلی ممنون حالا اگر ریگی به كفش نداری, زود راهت را بگیر و از همان راهی كه آمده ای برگرد و بگذار سرم به كارم باشد .معلوم است كه شما زن ها چشم ندارید ببینید كسی می خواهد پته تان را بریزد رو آب !
زن گفت : بسیارخوب !
و برگشت خانه خط و خال, پولك و زرك و غالیه وحنا وسرمه و وسمه و غازه و سرخاب و سفیداب را بست به كار و خودش را هفت قلم آرایش كرد رخت های خوبش را هم پوشید و باز رفت سراغ همان مرد و سلام كرد .
مرد جواب سلام زن را داد و تا سرش را از رو كتاب برداشت ، دید دختر غریبه ای مثل پنجه ی آفتاب ایستاده روبرویش .دلش شروع كرد به لرزیدن و با دستپاچگی پرسید تو كی هستی؟
زن, پشت چشمی نازك كرد و  با کرشمه گفت :دختر قاضی شهر
مرد گفت : شوهر کرده ای یا نه؟
زن گفت : نه ! 
مرد گفت : چطور دختری به شکل و شمایل تو تا حالا مانده تو خانه و شوهر نكرده؟
زن جواب داد از بس كه پدرم دوستم دارد, دلش نمی آید شوهرم بدهد .
مرد گفت :چطور؟ یك كم واضح تر حرف بزن !
زن جواب داد :  هر وقت خواستگاری برایم می آید, پدرم می گوید دخترم كر و لال و كور است و با این حرف ها آن ها را دست به سر می كند .
مرد گفت : ای دختر زیبا روی ؛ من دل در گروی تو داده ام آیا زن من می شوی؟
زن گفت : من حرفی ندارم؛ اما چه فایده كه پدرم قبول نمی كند .
مرد گفت : دستم به دامنت؛  راهی نشانم بده وبگو چه كار كنم كه تو را از آن خود کنم ؟ 
دختر گفت : اگر راست می گویی و عاشق من شده ای, برو پیش پدرم خواستگاری, پدرم به تو می گوید دخترم كر و لال است و به درد تو نمی خورد تو بگو با همه عیب هاش قبول دارم این طور شاید راضی بشود و مرا  به تو بدهد .
مرد گفت : بسیار خوب!
و رفت پیش قاضی وگفت : ای قاضی آمده ام دخترت را برای خودم خواستگاری كنم .
قاضی گفت : جوان خوش آمدی؛ اما بدان که دختر من كر و لال و كور است و به درد تو نمی خورد.
مرد گفت : دخترت را با همه عیب هایش قبول دارم  و حلقه ی غلامی اش را به گوش می گیرم .
قاضی گفت : حالا كه خودت می خواهی, ما هم از داشتن دامادی چون تو خوشحال می شویم . مبارك است !
وروز بعد به همه ی مردم شهر خبر داد و همه جمع شدند و جشن مفصل و مرتبی گرفت و دخترش را به عقد آن مرد درآورد.
بعد از جشن عروس و داماد را به اتاق خلوتی فرستادند و داماد مشتاق که سر از پا نمی شناخت؛با یك دنیا شوق و ذوق جلو رفت تا تور عروس خانم را بردارد ، اما چشم تان روز بد نبیند همچین که تور را برداشت و چشمش به روی عروس خانم افتاد، دو دستی زد تو ی سر ش ،چون پی برد هر چه قاضی از دخترش گفته بود, درست است  و آن زن زیبای مکّار فریبش داده؛ ولی از آنجا که جرأت زیر قولش بزند و به قاضی بگوید که دخترش را نمی خواهد ؛ ناچار شد کسب و کار و زندگی و فامیلش را بگذارد و به جای دوری برود که هیچکس نتواند ردش را پیدا كند
پس صبح روز بعد بی آنکه به کسی بگوید ؛ خانه ی قاضی را ترک کرد و به شهری رفت که هیچ تنابنده ای او را نمی شناخت
مدتی گذشت ، کم کم جا افتاد .دكانی برای خودش دست و پا كرد و شروع به كار و كاسبی نمود .
بعد از چندی یك روز همان ماهروی فریبکار به در دكانش آمد و سلام كرد .مرد از جا پرید و با داد و فریاد گفت : ای زن تو من را از شهر و دیارم آواره كردی, دیگر از جانم چه می خواهی كه در غربت هم دست از سرم بر نمی داری؟
زن خندید و گفت : من از تو هیچی نمی خواهم؛ فقط آمده ام بپرسم یادت هست که ادعا داشتی هیچ وقت فریب زن ها را نمی خوری؟
مرد گفت :  بله بله یادم هست ... غلط کردم ، گُه خوردم ، حالا دیگر چه حقه ای می خواهی سوار كنی؟ تو را به خدا  برو و دست از سرم بردار !
زن گفت : اگر قول بدهی که دیگر برای زن ها كتاب ننویسی و پاپوش درست نكنی, تو را از این گرفتاری نجات می دهم.
مرد گفت : كدام كتاب؟ بعد از آن بلایی كه سرم آوردی, كتاب نوشتن را بوسیدم و گذاشتم كنار .
زن گفت : اگر به حرف من گوش كنی, كاری می كنم كه قاضی خودش طلاق دخترش را از تو بگیرد .
مرد که از آن ازدواج دل ِ خونی داشت گفت : باشد ... باشد  هر چه بگویی مو به مو انجام می دهم.
زن گفت : اول باید قول بدهی که با من عروسی کنی .
مرد کمی فکر کرد و پیش خود گفت این همان زنی است که تو را بدبخت کرده ؛ اما وقتی به زن نگاهی انداخت ، همه ی آن مصیبت ها را فراموش کرد و گفت قول می دهم که هیچی ، از خدا هم می خواهم .
زن گفت : حالا كه عقلت دوباره به سرت برگشته ، همین فردا با یك دسته کولی راه بیفت برو به سوی  شهر خودمان و آن ها را یكراست ببر در خانه قاضی و در بزن ! بدان که تا قاضی در را باز کند و چشمش به تو بیافتد ، خواهد پرسید که این همه مدت كجا بودی؟ تو هم بگو دلم برای قوم و خویش هایم تنگ شده بود و به دیدن آنها رفته بودم وآن ها چون چند سال بود كه مرا ندیده بودند نگذاشتند زود برگردم حالا هم  چون شنیده اند که من عروسی کرده ام ؛ آمده اند عروسشان را ببینند و مدتی اینجا بمانند
مرد آنچه را که زن یادش داد ، مو به مو انجام داد و با سی چهل تا كولی ریز و درشت راه افتادو رفت خانه ی قاضی و چون قاضی از او پرسید که این همه مدت كجا بودی و این ها که هستند جواب داد :
پدر زن عزیزم مدتی از قوم و قبیله ام بی خبر بودم, یك دفعه دلم هواشان را كرد و رفتم به دیدنشان حالا آن ها هم با من آمده اند عروس شان را ببینند و مدتی اینجا بمانند.
بعدهم شروع كرد به معرفی آن ها و گفت : این پسرخاله, آن دخترخاله, این پسر عمو, آن دختر عمو, این پسر عمه, آن دختر عمه ، این ..... آن ...... این ......
كولی ها  هم دیگر منتظر نماندند و جیغ و ویغ كنان با بار و بساطشان ریختند تو خانه قاضی یكی می پرسید جناب قاضی سگم را كجا ببندم؟
یكی می گفت : جناب قاضی دستت را بده ماچ كنم كه خاله زاده ی ما را به دامادی قبول كردی
دیگری می گفت : خرم چی بخورد؟ زبان بسته سه روز تمام بكوب راه آمده و یك شكم سیر نخورده ...
یكی می گفت : اول جلش را وردار, بگذار عرقش خوب خشك بشود...
دیگری می گفت : بُزم را كجا ببندم؟ همین طور كه نمی شود ولش كنم تو خانه جناب قاضی
قاضی دید اگر مردم بفهمند دامادش كولی است, آبروش می ریزد و نمی تواند در آن شهر زندگی كند این بود كه دامادش را كنار كشید و به او گفت : تا مردم نیامده اند به تماشا و تو شهر انگشت نما نشده ام, دخترم را طلاق بده و قوم و خویش هات را بردار و برو !
مرد گفت : پدر زن عزیزم من آه در بساط ندارم كه با ناله سودا كنم؛ آن وقت مهریه دخترت چه می شود؟
قاضی گفت :  مهریه نمی خواهم که هیچی، یک پول دستی هم به تو خواهم داد .
مرد كه از خدا می خواست زودتر از این شر خلاص شود, حرف قاضی را پذیرفت دختر را فوری طلاق داد و بلافاصله با زن زیبا عروسی كرد.

و این داستان از آن جهت نوشته آمد که آقایان گرامی کاملا ً حواسشان جمع باشد و یک وقت به سرشان نزند که پا در کفش خانم ها کنند !

 

 

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 14:50 توسط « مریم »

 

اين بارون كشت ما رو ، وقتي باريدن ميگيره ديگه بند نمياد ، اونقدر ميباره كه از بارون بدت مياد ، تمام كوچه خيابونا آب ميگيره ، وقتي داري راه ميري تو كفشهات آب ميره و شلوارت تا زانو خيس ميشه ، بدم مياد از اين هوا ، از بارون ، دلم ميگيره از روزاي باروني... 

خسته ام ، خيلي خسته ، خسته تر و شكسته تر و پربسته تر از هميشه ، خسته از روزاي تكراري .... آرزوهاي شعاري ...

يه روزي ، يه جايي ، يه جوري ، يه كسي ، يه چيزي ، صبر داشته باش ، صبر داشته باش ، صبر داشته باش........

 

اين نيز بگذرد ،

 آره ،

 شايد فردا روز بهتري باشه ...

قدم زدن كنار ساحل ،

روي همين شنها ،

همين گوش ماهي ها،

توي جنگل هاي گيلان ....

 

                                                                     

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 4:42 توسط « مریم »

 

 

من از اين غفلت معصوم تو اي شعله پاك !
بيشتر سوزم و دندان به جگر مي فشرم.
منشين با من ، با من منشين ،
تو چه داني كه چه افسونگر و بي پا و سرم !

تو چه داني كه پس هر نگه ساده من
چه جنوني ، چه نيازي ، چه غمي است؟
يا نگاه تو كه پر عصمت و ناز،
بر من افتد؛ چه عذاب و ستمي است.

دردم اين نيست ولي ،
دردم اينست كه من بي تو دگر
از جهان دورم و بي خويشتنم
پوپكم ! آهوَكم !
تا جنون فاصله اي نيست از اينجا كه منم

مگرم سوي تو راهي باشد،
- چون فروغ نگهت -
- ورنه ديگر به چه كار آيم من
بي تو؟ - چون مرده چشم سيهت -

منشين اما با من ، منشين،
تكيه بر من مكن اي پرده طنّاز حرير !
كه شراري شده ام.
پوپكم ! آهوَكم !
گرگ هاري شده ام.

م.اميد( مهدي اخوان ثالث)

گرگ هاري شده ام،
هرزه پوي و دله دو
شب در اين دشت زمستان زده بي همه چيز،
مي دوم، برده ز هر باد گرو.

چشم هايم چو دو كانون شرار،
صف تاريكي شب را شكند
همه بي رحمي و فرمان فرار

گرگ هاري شده ام، خون مرا ظلمت زهر
كرده چون شعله چشم تو سياه
تو چه آسوده و بي باك خرامي به برم !
آه ، مي ترسم آه.

آه مي ترسم از آن لحظه پرلذت و شوق،
كه تو خود را نگري،
مانده نوميد ز هر گونه دفاع،
زير چنگ خشن ِ وحشي و خونخوار مني.
پوپكم ! آهوَكم !
چه نشستي غافل !
كز گزندم نرهي ، گرچه پرستار مني.


 

 

 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 9:15 توسط « مریم »

 

 
با گریه های یکریز
یکریز
مثل ثانیه های گریز
با روزهای ریخته
در پای باد
با هفته های رفته
با فصلهای سوخته
با سالهای سخت
رفتیم و
سوختیم و
فروریختیم
با اعتماد خاطره ای در یاد
اما
آن اتفاق ساده نیفتاد .....

                                                      " زنده ياد قيصر امين پور"

 

 

نميدونم از چيه ، از بي خوابي پري شب يا پر خوابي ديشب كه از هشت شب خوابيدم تا نزديكهاي هشت صبح ، شايدم از هر دو ! نکنه اتّفاقی تو راهه ؟!

سمت راست سرم به شدت درد ميكنه و مثل هميشه كم كم داره ميرسه به چشمام ، يه ايبوبروفن ۴۰۰ خوردم و يه آمپول ولتارين ، اما هنوز درد ميكنه ، تمام ديشب رو خواب ديدم ، خوابهاي آشفته ، صبح وقتي بيدار شدم فقط تصوير خوابهاي ديشب مي اومد جلو چشمام ،اونقدرآشفته بودم كه وقتبی اومدم تا دم كوچه آي اس پي يهو دور زدم رفتم آقا سيد محمد و ... بعد اومدم سركار ... ظهر كه اومدم خونه وقتي اومدم جلو پله ها دوباره اومد جلوي چشمام ، خداي من اون كي بود ؟ چرا شبيه آدمي زاد نبود ؟ حيوون بود ؟ جن بود ؟ چي بود ؟ ولي ظاهرش مثل آدم بود !!! .... بعدش ياد اوني افتادم كه گمش كردم چقدر سرگشته اين ورو اونور گشتم دنبالش ....

از وقتي اون روز خواب زري رو ديدم ديگه واسه كسي خوابهام رو تا دو روز تعريف نميكنم ، بعضي وقتها اصلا تعريف نمي كنم ، همون روز صدقه ميدم چون از اون وقت تا حالا از خوابهايي كه ميبينم ميترسم .

گفتم صدقه ميدم دفع بلاست ، اما يادم افتاد يكي ميگفت هميشه صدقه بلا رو دفع نميكنه گاهي اونو به تعويق ميندازه يا شدتش رو كمتر ميكنه آخه همه ي اتفاقها تقصير نيستند بعضي وقتها بعضي اتفاق ها تقدير هستند و كاريش نميشه كرد . آره ؟ اين درسته ؟

آخ سرم ...

 هيچ وقت يادم نميره ، رفتم يه جايي نميدونستم كجاست مه آلود بود ، بخار بود جايي رو نميشد ديد ، يه دري بود بازش كردم زري لخت افتاد تو بغلم و مرده بود ! داشتم گريه ميكردم از خواب پريدم ، نشستم تو رختخواب فكر كردم ، فكر كردم ، يادم نمي اومد ... يادم نمي اومد كي زري مرده ، اصلا مرده ؟ با چشم گريون پريدم رفتم زنگ زدم خونه زري :

 

* الو زري زنده اي ؟

   از خواب بيدارش كرده بودم نه صبح بود !

ـ آره زنده ام ! چي شده مگه ؟

* زري خواب ديدم مردي !

 ـ واي چرا همه خواب مردنمو ميبينند ،

   زهرا هم خواب ديده من مردم .

* زري بدو لباس بپوش بيا خونمون

 ـ نه حال ندارم الان

 * تو رو خدا زري مي خوام ببينمت ،

    باورم نميشه  زنده ای

 

زري از اون ور راه افتاد منم عين مرغ سركنده از اين ور وسط خيابون خودمون رسيديم به هم سفت بغلش كردم ، مي خواستم بودنشو لمس كنم ، فكر ميكردم دارم خواب ميبينم باورم نميشد زنده است ، گفتم زري صدقه بده گفت : ولش بابا يكي بايد به من صدقه بده ...

آخر شهريور بوداون روز ، ده آبان اومد ، رو تولدش ، درسهاي دانشگاه زيادشده بود ، دو هفته به دوهفته مي اومدم رودسر ، اما واسه تولد زري اومدم ، همينكه ساكمو گذاشتم زمين اول زنگ زدم خونه زري ، حسين گوشي رو ورداشت .

* سلام زري هست ؟

ـ نه

*كجاست ؟

ـ خونست ولي مريضه نمي تونه حرف بزنه

*ااا !!!! نميتونه ؟ دختره ي لوس بچه ننه ، هنوز سرماش خوب نشده ؟ بگو لوس نكنه خودشو بياد گوشي رو بگيره ، گفت حالش خوب نيست مريم  نميتونه .

 

دلم يه جوري شد ، زودي رفتم خونشون ، ديدم مامانش با اون پاي شكسته اش بالا سرش نشسته و اشك ميريزه  زري حتي وقتي اومدم تو اتاق چشاشو نتونست وا كنه ، گفتم چي شده ؟ گفتند دكتر گفته سرما خوردگي شديده ، دارو ها رو نگاه كردم آموكسي كلاو و ... يه نگاه به زري انداختم دونه هاي قرمز دور پلكهاش .

پاشو بريم یه دكتر دیگه ، رفتیم دکتر آزمایش فوری داد ، دارو و سرم داد ، رفتیم آزمایشگاه ، گریه میکرد و میگفت خون نمیدم ، میترسید از آمپول و سرم و ... هیچ وقت نمیزد ، بغلم کرد و گریه میکرد ، گرفته بودمش تو بغلم و دختره خون گرفت ازش ، رفتیم سرم بزنن کلی اونجا گریه کرد ، من یهو اونجا غش کردم ، نمیدونم چرا ؟ هیچ وقت اون حالتی نشده بودم ، بی دلیل ! آب زدند به صورتم تا هوش اومدم ...

غروب جواب آزمایش اومد حسین رفت گرفت، گفت :

ـ دکتر آزمایشگاه گفته زنگ زدم دکتر فخرائی گفت دیگه آزمایشو نبرید دکتر یکسر اعزام فوری به رشت ! 

* چرا رشت ؟

ـ نمیدونم دکتر گفت چیزی نیست .

 

زری گریه میکرد و میگفت نمیام رشت ، چرا رشت ؟ حتما دارم میمیرم . با مامانم رفتیم آزمایشگاه ، بعد از کلی چک و چونه زدن با دکتر ، گفت پلاکت خونش پاییئنه ، یعنی سرطان خون ؟ نه یه چیز شبیه سرطان خونه ، متفاوت ، درست بر عکسشه ، آنمی آپلاستیک . اما نگفت این بد تر از سرطان خونه و هیچ مجالی نمیده ...

 

زری رو بردیم رشت و از اونجا جوابش کردند و هیچ آمبولانسی انتقالش رو به بیمارستان شریعتی تهران قبول نمیکرد و میگفتند ممکنه تو راه خونریزی کنه ، اما بابام یا امام زمان گفت و نیمه ی شعبان با ماشین خودش بردش تهران و گفت یا امام زمان قسمت میدم به حق این روز عزیز ، یک ماه هم اونجا موش آزمایشگاهی شد و بعد از دوماه و سیزده روز شب جمعه بعد از عمل تخلیه عفونت های سرو چشمش در حالی که بابام داشت بالای سرش چهار قل میخوند برای همیشه از پیش ما رفت پیش باباش ...

تو نامه ای که از بیمارستان تهران نوشته بود برام این ترانه رو آخرش نوشته بود :

 

اینجا غروبه نازنین

دنیا دروغه نازنین ....

 

و دور جای اشکهاش رو روی کاغذ خط کشیده بود ...

 

 

 

 

شبی که زری رفت من فرداش اولین امتحان از ترم اول دانشگاهم بود ، اشکهام خشکیده بود ، وقتی بابام زنگ زد و به مامان گفت زری تموم کرد و مامانم مشکوکانه گوشی رو قطع کرد و پرسیدم چی شد ؟ گفت هیچی هنوز بیهوشه ، از ترس دیگه نپرسیدم ، کتابمو گرفتم تو دستم و رفتم بقیه رو بخونم ،می خواستم خودمو گول بزنم اما نشد ، اشکهام خشکیده بود ، صدای شیون مادرم رو شنیدم از بیرون ، فهمیدم اون اتفاقی که نباید بیفته افتاد و خدا ، خدا خدا کردنهامون رو اجابت نکرد ، ولی من نباید مشروط میشدم ، فرداش امتحان دادم هر روز امتحان ، روز دوم امتحان زبان، همون شب قرار بود جنازه اش رو از تهران بیارن ، مامانش داد میزد میگفت مریم مریم ، مریم بیاپیشم بیا کنارم بمون نرو تو بوی زری منو میدی ، همش پیش مامانش بودم ، اون روزها اشکهام دیگه در نمی اومد ، میرفتم عین دیوونه هام سر جلسه امتحان چرت و پرت مینوشتم و گریه میکردم و می اومدم خونه زری اینا ، حتی نتونستم تو تشییع جناره اش باشم ،دیگه ندیدمش ، واسه همین تا مدتها مرگشو باور نداشتم ، وقتی بعد از امتحان اومدم روبه روی قبرش واستادم باورم نمیشد زیر این خاک زری دفنه ، سرم گیج رفت ، دوست داشتم چنگ بندازم خاکها رو بزنم کنار و بگیرمش تو بغلم و ببینم که زنده است ، هنوزم منتظر معجزه بودم ، اما نشد ... اون روزها اشکهام خشکیده بود و فقط سعی میکردم به مادرش تسلی بدم ، نمیدونم چی شد که همه ی درسها رو قبول شدم و مشروط نشدم ، این هم از خواستهای خدا بود ،  طول ترم از کلاس جیم میزدم و میرفتم بیمارستان رازی رشت پیش زری و سر کلاس هم تمام حواسم اونجا بود ... چهل روزش هم گذشت اما من نه تنها به نداشتنش عادت نمیکردم بلکه هر روز بیشتر جای خالی اش رو توی زندگی ام حس میکردم و این دیوانه ترم میکرد و گریه امانم نمیداد ...

هنوز هم برای اینکه روز تشییع جنازه اش سر جلسه امتحان بودم عذاب میکشم ، هنوزم برای روزیکه تو بیمارستان رو تخت و کنارش نشسته بودم و ازم پرسید مریم ؟ من دارم میمیرم ؟گفتم دیوونه این حرفا چیه میگی ... برای اینکه بهش نگفتم تو داری میمیری عذاب میکشم ،شاید یک کارهایی داشت که انجام بده ، هنوز هم عذاب میکشم برای روزیکه پدرم داشت با ماشینش زری رو با بسم الله بسم الله و یا امام زمان یا امام زمان میبرد تهران و زری منتم رو میکشید و میگفت مریم تو رو خدا بهشون بگو بذارن من فقط یه بار دیگه بیام خونه و ما میگفتیم نه ، نه ، نه ، چون زری نمیدونست که سرطان داره و ممکنه خونریزی کنه ... اون روزی که مامانشو با پای شکسته بردیم رشت عیادتش وقتی مامانشو از دور دید، هر چی بهش میگفتم حرکت نکن پلاکتت پایین میاد حرف گوش نداد و اومد از پله ها پاین دستای مادرشو گذاشت روی شونه خودشو گفت برید کنار من خودم می خوام مامانمو بیارم از پله ها بالا وقتی بردش ، نتونستم خودمو کنترل کنم ، موندم تو راهرو و بلند بلند هق هق زدم زیر گریه و هر چه گریه میکردم بغضم خالی نمیشد ، نمیتونستم ساکت بشم ، شوهر خاله ام میگفت بسه بسه مریم اینقدر گریه نکن زری شک میکنه ها ... اون روز آخرین باری بود که دیدمش موقع خداحافظی پشت سرم اومد و وقتی رسیدم پایین پله ها صدام کرد سرم رو گرفتم بالا نیگاش کردم یه بوس داد ، پام نمیکشید برم ، انگار میدونستم این آخرین دیداره .... عزیزترین دوستم رو خدا ازم گرفت . اگه الان زنده بود امروز با هم میرفتیم بازار تا کادوی تولدش رو براش بخرم ،۲۵ ساله میشد، روز تولدش رو خیلی دوست داشت و مثل بچه کوچولو ها ذوق میکرد .

 

 

روحت شاد و تولدت مبارک

  

 

 اگه زنده بودی اون عروسکم رو که دوستش داشتی و همش می اومدی تو اتاقمو فشارش میدادی تا صدای  آهنگش در بیاد و من هی ازت می گرفتمش تا باطریش رو تموم نکنی میدادم بهت مال خودت باشه ، از وقتی تو رفتی دیگه دوستش ندارم ، دیگه آهنگ نمیزنه زری ...

 

 

 

 

و شاعر آينه هاي ناگهان نيز به آسمان رفت ....

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 4:35 توسط « مریم »

 

چند روز پيش كه داشتم برای یکی از دوستان ایمیل درست میکردم متوجه شدم که ایران از لیست کشورهاش حذف شده و هر چی زور زدم که حداقل ایمیلی با نام کشور دیگر درست کنم هم نشد که نشد .

در پی تحریم ایران پس از موتور سرچ گوگل به دلیل عدم رعایت قانون "کپی رایت" در ایران سرویس اینترنتی یاهو که جزو سه پورتال بزرگ دنیا به حساب می آید و بیش از 85 درصد ایرانیان در این سرویس حساب کاربری دارند در اقدام غیر منتظره نام ایران را از لیست کشور هایش در هنگام عضو شدن در این سایت حذف کرد.

سايت ياهو نام کشور ایران را از ليست کشورهايش در صفحه‌ي ثبت نام حذف کرد. اگر غيرت ملي‌ات اجازه نمي‌دهداين ننگ را بپذيري، با لينک دادن به صفحه‌ي

http://helloyahoomail.net

 از طريق کليدواژه‌ي

  Yahoo mail

به بمب درحال پيشرفت عليه ياهو کمک کنيد تا کوچکترين وظيفه‌ي ما به کشورمان ادا شده باشد.

حالا که در تحریم به سر میبریم میتونید با فیلتر شکن وارد سایت یاهو شده و ایمیل بسازید ، اینجوری آدرس آی پی شما عوض میشه و میتونید به عنوان شخصی از هر ده کوره ای ایمیل بسازید جز ایران. 

لینک فیلتر شکن

 

اینترنت حق نیست، بلكه امتیازی است كه ما به بقیه می‌دهیم و هر وقت بخواهیم آن را می‌گیریم 

 این جمله را نماینده آمریكا در اجلاس جهانی جامعه اطلاعاتی "‪ "WSIS‬در 5 آذر سال 1384 برای توجیه اعمال محدودیت های اینترنتی علیه كاربران سایر كشورها مطرح كرد.

  

بتازگی زمزمه تحریم كاربران ایرانی و جلوگیری از دسترسی به برخی امكانات اینترنتی و امكان جستجو به زبان فارسی توسط برخی موتورهای جستجو گر اینترنتی نظیر "گوگل " و "یاهو" به گوش می‌رسد، این فضا سازی روانی دور جدیدی از اقدامات غیرقانونی شركت های آمریكایی علیه ایران است.

"ایتنا" وابسته به سازمان فناوری اطلاعات به تازگی از مسدود شدن كد سرچ (Code Search‬) برای كاربران ایرانی خبر داده است. ‪ Search Code‬یكی از فنی‌ترین خدمات سایت گوگل است كه برای برنامه نویسان جهان طراحی شده و می‌تواند مثال‌هایی از كدهای نرم افزاری به زبان های مختلف را جستجو كند و نتایج آن را نیز بر اساس نام فایل كد،زبان برنامه نویسی،اعتبار نامه آن و كلماتی در قالب مشخص دسته بندی كند.

البته دسترسی به این خدمات از طریق نرم افزارهای فیلتر شكن امكان پذیر است.

 

ادامه مطالب

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 8:59 توسط « مریم »

 

یه نفر ایجا نشسته که خدا نصیب گرگ بیابون نکندش ، از صبح تا به حال داره رو مخم رژه میره ، از دستش سرگیجه گرفتم ، چند روزه میخوام آپ کنم اما مگه این دیوونه میذاره ؟ همش باید به سوالهاش جواب بدم ، بعد از قرنی تازه یادش افتاده كه چون تو شركت اينترنتي كار ميكنه باید اینترنت بلد باشه حالا من بدبخت باید یادش بدم ، هر چی می خواستم بنویسم رو این پسره با مخم خوردش ، دیگه چیزی یادم نمیاد .یه نفس حرف میزنه مگه اینکه بخواد چیزی بخوره خفه میشه اینم وبلاگش دیروز رو مخم رژه رفت که یادش بدم بی انتها ، از دیروز تا حالا هم کارش شده اینکه بره تو وبلاگ این و اون مطلب بدزده و بی کم و کاست پستش کنه ، حتی از وبلاگ خودمم دزدی کرده و با پی نوشت خودم گذاشته تو وبش . این از این ...

کامپیوترمون یه مرض گرفته عجیب غریب ، تو خونه روشن نمیشه ، اگر افتخار بده هفته ای یکی دوبار شاید روشن شه ، اما وقتی میارمش شرکت که مهندس درستش کنه بیست بار هم که خاموش کنی روشن میشه ، شدم مثل اون خانوم دکتره ! اسم فیلمش رو نمیدونم تازگی میده ، يكي رو ميبينه كه ديگرون نميبينن اونوقت فكر ميكنن اين هذيون ميگه ، حالا كار منم شده عين اون تا ميارم شركت كار ميفته و مهندس ميخنده برام ، مردم بسكه كيس رو هي بردم و آوردم ، كسي ميدونه اين چه مرگشه ؟

هر روز ميرم به سايت نيك صالحي و فال روزانه رو ميخونم .

 خواهر زاده ممد چاقالو گوشيش مرده و الان داره ميبره شوهر خاله ام درست كنه ( قابل توجه صدف خانوم كه علاقه زيادي به ممد چاقالو داره)

امروز تولد پوريا ، شاعر جوان ما هست و مثل هميشه سايه ياد آوري كرد . تولدت رو تو هشتمين روز از دومين ماه از پادشاه فصلها تبريك ميگم  :

با هیچ سری ببین نمی سازد عشق

حتی به کسی هم که نمی بازد عشق

باید برسد به داد من چشمانت

شاید که تو را دید و کمی جا زد عشق

از: پوريا عسگري

امروز حنان با مامانش اومده بود و عكس عروسيشون آورده بود كه ببينم ، گفت داره ميره چابهار؟ چهارمحال ؟ يه همچين جاهايي ... با مخالفت بابا و مامانش ازدواج كرد ، خيلي اذيتش كردند ،به خاطر اينكه حنان مهندس كامپيوتره و بهرام ديپلمه ... خلاصه دارن ميرن اونورا واسه كار و زندگي ، به من گفت بذار برم واسه تو هم كار جور ميكنم بياي اينورا ، گفت اگه خوب بود خبرت ميكنم ...

 

 به زودي قراره برم خونه صدف اينا چتر بشم ، البته خودش به زور دعوتم كرده همه جا هم جار زده ، گفته اگه نياي خري  ... 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 10:33 توسط « مریم »

 

 

 

وقتی تو نیستی
نه هست های ما چونان که بایدند،
نه باید ها
مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را
با بغض می خورم
عمریست لبخند های لاغر خود را در دل ذخیره می کنم
باشد برای روز مبادا
اما در صفحه های تقویم،
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هرچه باشد روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه می داند
شاید امروز نیز روز مبادا باشد
وقتی تو نیستی
نه هست های ما چونان که بایدند،
نه باید ها
هر روز ِ بی تو روز مباداست
آینه ها در چشم ما چه جاذبه ای دارند
آینه ها که دعوت دیدارند
دیدارهای کوتاه از پشت هفت دیوار
دیوارهای صاف
دیوارهای شیشه ای شفاف
دیوارهای تو
دیوارهای من
دیوارهای فاصله بسیارند
آه! دیوارهای تو همه آینه اند
آینه های من همه دیوارند

 

  

پ.ن: اس خات چه

 

+ نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت 16:9 توسط « مریم »

 

به تو گفتم منو عاشق نکن ديوونه ميشم
منو از خونه آواره نکن بي خونه ميشم
به تو گفتم!!!
نگفتم؟!!!
خطر کردي نترسيدي منو دلداده کردي
تو کردي هرچي با اين ساکته افتاده کردي
ديگه از کوچهء من راهه برگشتن نداري
منم دوست و منم دشمن کسي جز من نداري
به تو گفتم!!!
نگفتم؟!!!
 دانلود( به توگفتم ، نگفتم ؟ )

 دانلود آلبوم طلوع

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 9:5 توسط « مریم »

 

 

وقتي در آسمان دروغ وزيدن ميگيرد

ديگر چگونه مي شود به سوره ي رسولان سرشكسته پناه آورد ....

فروغ فرخزاد                   

 

۱: خسته ام ، خسته ، خيلي خسته ، خسته تر از اوني كه بتونم در مورد چيزي فكر و خيال كنم ...من بي رمق ترين نفس اين حوالي ام ... نگفتم كه جمعه يه امتحان ديگه دادم ،ديگه جار نزدم كه ايهاالناس واسم دعا كنيد چون ميدونستم باز قبول نميشم مثل هميشه ... دل من خسته از اين دست به دعاها بردن ...

۲: براي چندمين بار ميگم ، اينجا وبلاگ شخصيه منه ، هر چي دلم بخواد توش مينويسم ، هيچ چيزش هم به هيچ كسي ربطي نداره ، هر كي فكر ميكنه من دروغ مينويسم و دارم تو اين وبلاگ جوري نشون ميدم كه نيستم مجبور نيست هر روز بياد اينجا و سرك بكشه تو كارم ...

۳: يه روز شيوا يه آف واسم گذاشته بود كه قبلا گذاشتمش اينجا، باز ميذارمش : وقتي يه بار از يه نفر ضربه مي خوري درست مثل اين مي مونه که با ماشين بهت زده و داغونت کرده ، ولي وقتي مي بخشيش درست مثل اين مي مونه که بهش فرصت دادي تا دنده عقب بگيره و دوباره از روت رد بشه تا مطمئن بشه چيزي ازت نمونده ....

۴: آدم چيزي رو كه استفراغ كرده دوباره قورت نميده ... حد اقل من !

۵: اي كاش من هم پرنده بودم ...

 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 11:26 توسط « مریم »