براي رسيدن به آرزوهات چقدر دعا كردي؟چقدر لذت ميردي كه به اون آرزوها ميرسيدي؟ دست نيافتني بود ؟؟؟؟ميشد اگه ميتوانست مگر نه؟؟ و تو بيا اينبار لذت ببر از رساندن ديگري به آرزويش اين لذت بخش تر از رسيدن خودت به آرزوهايت هست ميگي نه؟ امتخان كن و حلاوت و شيريني آن در تمام زندگيت اثر گذار ميشود..
اينا يعني چي ؟ يعني من اگر رو دل و احساس خودم پا بذارم و خودم رو فنا كنم در ديگري به خاطر اينكه شماها ميگيد درست اينه ، يعني به آرامش ميرسم ؟ تضمين مي كني مادر ؟ به چه قيمتي ؟ از من مي خواي ريسك كنم ، ريسكي كه خطرش براي من ۱۰۰ درصده و از نظر شماها صفر .... به قيمت نابود شدن زندگي ام ... به قيمت ناديده گرفتن احساساتم ...
خدا وقتي روز الست داشت عشقو تقسيم ميكرد سهم منو نداد
وايسا دنيا
وايسا دنيا من مي خوام پياده شم ...
" كاش عادت كنيم كه هرگز عادت نكنيم "
پ .ن : اون نوشته هاي قرمز ديدگاه من نيست ، مادرم ميگه ... !!! ( قابل توجه دوستاني كه فكر كردن هر دو نوشته سياه و قرمز كه متضادند ديگاه خودمه ) .

مثل آسمانی که قبل از باران دلتنگ می شود؛ دلتنگ شده ام !
خدایا فراموش کرده بودم...
فراموش کرده بودم که خندیدن حق من نیست ، که لبخند را در تقدیرم کمرنگ نقاشی کرده ای !
فراموش کرده بودم تنها خودم باید دستهای تنهاییم را بگیرم و همراهی اش کنم ، فراموش کرده بودم که من از ابتدای ورودم به دنیای خاکی و حقیر نقش غم را در قاب نگاهم کشیده ام تا شادی را از یاد ببرم!
چه زود فراموشم شد عهدی که با شبهای بی کسی ام بسته بودم و تو چه زود یاد آوری ام کردی که باید من باشم وخودم و تنهاییم و باورم شود که بسوزم و باید بسوزم و صدایم درنیاید. حق من این است !
من آسمانی ندارم که پنجره ای رو به آن باز شود یا کشیدن پرده ای آن را از من بدزدد!
ومن ، خدای خوبم ؛ باور دارم که باور مهربانی در دنیای ما مرده است و میدانم خاکستر نشینان هرگز نمی توانند با آنان که به رنگ شعله های سرکش آتشند همزبان شوندو من خاکستر شده ای هستم که بر خاکستر خویش پایکوبی میکنم با اشک ، و خاموشی ام را در دقایق آخرم جشن می گیرم . می نویسم تا تصویری از دقایق آخرم را در این بودن به یادگار بگذارم !
پس از این من دیگر من نخواهم بود ، کسی خواهم شد که تنها با خویش خواهم نشست و تنها با خویشتن خویش خواهم ماند و روزی تنها در خویش خواهم مرد!

من از هجوم وحــشی دیوار خسته ام
از سرفه های چرکی سیگار خسته ام
دیگـــــر دلم برای تو هــــــم پر نمی زند
از آن نگاه رذل و طمع دار خســـــــته ام
اشـــعار من محلل بحران کوچه نیست
زین کرکسـان لاشه به منقار خسته ام
از بس چـــــــریده ام به ولع در کـــــتابها
از دیدن حضـــــور علفزارخســــــــــته ام
چـــــــیزی مرا به قسمت بودن نمی برد
از واژه دو وجـــــــــهی تکرار خســــته ام
از قصّـــه های گرم و نفسهای سرد شب
از درس و بحث خفته در اشعار خسته ام
هر گوشه از اتاق بهشتی ست بی نظير
از ازدحـــــــام آدم و آزار خســـــــــــــته ام
اینک زمــــان دفن زمین در هراس توست
از دستـــــهای بی حس و بیکار خسته ام
از راز دکمه های مسلّط به عــــــــصر خون
از این همه شــواهد و انکار خســـــــته ام
قــــــــصد اقامتی ابدی دارد این غـــــــروب
از شــــــــــهر بی طلــوع تبهکار خسته ام
من در رکاب مـــــرگ به آغــــــــــاز می روم
از این چـــــــرندیات پُر آزار خســــــــــــته ام
من بی رمق ترین نفـــــــس این حوالی ام
از بـــــــودن مکـــــرر بر دار خســــــــــــته ام
من با عـــــــــبور ثانیه ها خُــــرد می شوم
از حـمل این جنازه ی هوشیار خسته ام ...
خسته ام
خسته ......

گروهبندی پسرها( به قول شيوا نرينه ها) :
۱- تا آشنا میشن هول ورشون میداره و می خوان زودی بپرن بیان خواستگاری !
۲- اگر واسشون بمیری هم نمیان خواستگاری ، از ازدواج خششون نمیاد و دوستی رو دوست دارند !
۳- مثل بچه آدم و یک بچه ننه تمام عیار درس و مشق و سربازی که تمام شد و سرکار رفت و شرایط ایجاد شد ننه جان میگه بریم زن بگیریم ، میگه چشم مادرانتخاب کن میبرم !
گروهبندی مادینه ها :
۱- در عنفوان کودکی تو همون ۱۵-۱۶ سالگی توسط یکی از همین نرینه ها خر میشن بعد از یک مدت دوستی ازدواج میکنن ، بایک خیال و آرزوی رمانتیک میرن خونه شوهر و بعد از مدتی بر خود و کرده خود لعنت می فرستند.
۲- بعد از اتمام تحصیلات مثل بچه آدم میشینن یکی میاد خاستگاری برای رفع تکلیف و اینکه ممکنه بهش بگن داری میترشی هیشکی نمیبردت یکی از این نرینه ها رو اوکی میکنن و بله !
۳- در همین سنین دوران خریت با یکی از همی نرینه ها دوست میشن و بعد ازچندین سال یا اون جدا میشه از این یا این جدا میشه از اون ! بعدش یا این مخ اونو میخوره که تور و خدا منو ول نکن من عاشقتم و یا بلعکس ! آخرو عاقبتشونم خدا به خير كنه .
؟ یک دختر اگر ۲۵ سالش بشه و شوهر نکرده باشه همه تا می بیننش میگن : تو هنوز شوهر نکردی؟ تو نمیخوای شوهر کنی ؟ کی شوهر میکنی ؟ قصد شوهر کردن نداری ؟ و پشت سرش میگن : فلانی رو ببین ۲۵ سالشه دیگه داره میترشه هنوز شوهر نکرده!
و اما :
یک پسر اگر ۲۵ سالش باشه و ازدواج نکرده باشه بهش ميگن : می خوای زن بگیری چیکار تا میتونی مجردی حال کن، زن چيه ، اخه ، و هیچکی هم بهش نمیگه داری می ترشی .
پ .ن۱ : غلط كاري كردم روز تولد غزل از جايي كپي گرفتم گذاشتم اينجا كه ، غزل عزيزم ، بگو نه اما نگو هرگز . حالا مي خوام بگم من غلط كردم من غلط خوردم ، غزل جان بگو نه ، بگو هرگز هرگز هرگز ، هر دوتاي اينا خوبن و عالي . نه گفتن يك هنره وكسي كه ميگه هرگز هنرمنده ! ياد بگير كه تو زندگيت هميشه با قاطعيت بگي نه و هرگز . من الان هر چه كه ميكشم از اينه كه هيچ وقت بلد نبودم اين دو تا كلمه رو جاش به كار ببرم ، زبونم تو دهنم نمي چرخيد ، اما الان جسارتش رو به خودم دادم كه بگم نه ، هرگز . آره هـــــــرگز ... هر چند خيلي دير ولي خوشحالم بالاخره ياد گرفتم بگم نه ، هرگز ...
پ.ن۲: اون زمون كه اينجا رو استارت كردم مي خواستم هيچ وقت كپي نگيرم و همش از خودم باشه اما حالا كه كسايي كه نميخوام ميان اينجاو حتي به خودشــــون اجازه ميدن كه فضولي كنن و به من بگن چرا ؟ و از من مي خوان كه واسه نوشته هام چرايي بيارم ، اينجا هم نا خودآگاه خودسانسوري مي كنم ،نمي دونستم واسه چيزايي كه اينجا مي نويسمم بايد جواب پس بدم ، حالا ميدونم اوني كه چند وقت پيش اومد وگيلكي نوشت و گفت همه گرگن و با اطمينان به اينكه من احمقم به من هشدار و اخطار ميداد كيه ،حدس ميزدم اما باز گفتم مامانم راست ميگه آدرس وبمو به كسي نداده .نه ، نه نداده ....اينجا ديگه مامن من نيست ، اگر مي تونستم از اين دوستاي يكساله ام دل بكنم مي رفتم از اينجا .... اگر بخوام ميتونم دل بكنم ، دل كندن كار سختي نيست ، حد اقل من خوب بلدم اينكارو ، من بلدم آره خوب بلدم ، ميتونم هر لحظه كه اراده كنم از همه دنيا دل بكنم ... هنوز به لبم نرسيده ، چند ميل باقي مونده ،فعلا كه دارم دست و پا ميزنم ، اما تا هميشه واسه دست و پا زدن رمقي نيست ، خلاصه يه روز طاقتم طاق ميشه ، اون روز دور نيست ....
ولي فعلا هستم ...
|
هفت بند
من اين سرمستي از چشمِ تو دارم تو، ني " محمودطياري " |
|
چند خط از بخش بيستم کتاب رمان سينما
چيزهايي بود كه مهسا از من ميشنيد اما اسبِ آهنياش رامِ اونميشد! اين دست و پا زدن، توي يادها و درشتنماييِ لحظهها، مثلديدنِ خودم توي ويتريني بود كه حالا كنارش ايستادهام. به مهسا گفتم:«عشق، يه جور خالكوبي گوشهي دله!»
مهسا گفت: «عشق نه، بگو رابطه!»
گفتم: «خداي من، تو به چيزي كه بين ماست، ميگي رابطه؟»
مهسا گفت: «شايد تو دلت بخواد از اين هم پيشتر بري، اما منجوابِ بعضيها رو بايد بدم. من كه مانكنِ توي ويترين نيستم پشتم بهجايي نباشه و تو بتوني روي من شرطبندي كني، سرِ يه استريپِكامل!»
بعد به پيتزاش گاز زد، كه روژي شد. گفت: «بخور!»
گفتم: «ترجيح ميدم نگاهت كنم. تو خيال داري يه بار ديگه منو جابذاري!»
گفت: «اشكم رو در نيار! بارِ اولش كي بود؟ وقتِ دكتر دارم. ديرمميشه!»
گفتم: «تو كه سيمهات به اندازهي من قاطي نيس!»
گفت: «بخور، زيادمه!»
گفتم: «ميتوني بذاري تو كيفت!»
گفت: «آره، بد نگفتي. ميبرم براي گربهام.»
ساك كيفي را با آرم 2000 با كفش نويِ تُرك، دست گرفت، ازكافيشاپ زديم بيرون.
حالا تنهاييام بوي تنِ مهسا را داشت به خودش ميگرفت. گفت:«با اين كه برام مشكله، ممكنه نتونم ببينمت. اما اين به آن معني نيسكه بتونم فراموشت كنم.»

محمود طياري، نويسنده، شاعر، نمايشنامه نويس، نوزدهم اسفند 1317 در يكي از شهرهاي شمالي استان گيلان (رشت) به دنيا مي آيد. دوره ي ابتدايي را در مدارس تمدن و دقيقي و متوسطه را در فرهنگيان رشت (خرداد 1341 ) به پايان مي برد در سال 1334 به شعر، در سال 36 به نوشتن داستان كوتاه، در سال 39 به نمايشنامه نويسي روي مي آورد و اولين مجموعه داستان با دو نمايش تك پرده (خانه فلزي) را در پاييز 1341 منتشر مي كند و تا امروز بيش از بيست و چند جلد كتاب در زمينه داستان كوتاه و شعر و نمايشنامه دارد.
در انگيزه يابي يا شناخت عوامل موثر در شكل گيري منش و آثار وي بايد گفت :
ابتدا كتب پليسي و پاورقي روزنامه ها و اشعار ايرج ميرزا و ميرزاده عشقي و عارف قزويني و بعدها داستان هاي صادق هدايت و صادق چوبك به طور جنبي در قوت بخشي جهاتِ ديد و زبان او موثر مي شود.
اما اعتقاد نويسنده بر اين است كه ظرفيت زبان عام و كوچه و پرسه ي نويسنده در متنِ تحول جامعه و چالش وي در مرحله تامين مادي و احراز هويت كه جايگاه آن در خانه سست و ناموزون بود، در شكل گيري و مايه بندي زبان و تيز شدن شاخك هاي نويسنده موثر بوده است.به طوري كه نويسنده در خلق آثار، هميشه در حال ابداع و تغذيه از حس و درك خود بوده و در بيان و كشف حالات دروني و بروني، نو آوري داشته است.
:: نگاهي ديگر ::
در گيلوا (مجله تخصصی ادبيات شمال ايران) درباره محمود طياري درج شده است:
محمودطياري نوزدهم اسفند1317 در رشت تولد يافت. اولين مجموعه داستان هاي كوتاه طياري با عنوان خانه فلزي شامل 15 داستان، 2 نمايش تك پرده و يك طرح، در پاييز 1341 انتشار يافت. 3 سال بعد، مجموعه طرح هاي روستايي وي طرح ها و كلاغ ها خاصه آفرينشگري او، در سال 1346 مجموعه داستان كاكا و چهار سال بعد1350 كتاب هاي صداي شير و نمايشنامه گلبانگ را روانه بازار نشر كرد. محمودطياري در دوره اول فعاليت هنري خود نويسنده اي مطرح و داراي ويژگي و آثار قابل بحث بود.
طياري از آن پس قريب به ده سال خاموش و پس از آن به دوره دوم فعاليت ادبي خود رسيد. او با نوشتن تريلوژي تازيرميز فرمانده، در خرداد1357 و نمايشنامه مارخانگي در پاييز 58 كه (11سال بعد، مجلس اول را به آن افزوده واز سه به چهار مجلس تغيير وضعيت يافت) و چند داستان نو (مانند:كلت و باد با ما نيست) دوباره به خاموشي به گزين خود رسيد: با استثنائاتي در سالهاي 54 و 63 كه نمايشنامه تك پرده مطالعات خيس و خروس بال طلا را براي كودكان نوشت.
محمود طياري، پس از طي يك دوره افسردگي طولاني كه فاصله سالهاي 59 تا 65 را در بر مي گرفت، از هرچه رنگ تعلق پذيرد آزاد و به شعر و نمايشنامه پرداخت. نارنجستان مجموعه شعرهاي اين دوره اوست.
انتشار صندلي چرخ دار (چند طرح براي كار در سينماو بازي در صحنه) تا زير ميز فرمانده و خروس بال طلا از سري انتشارات او تا سال 79 است. مجموعه شعر هميشه برفي، مجموعه ده نمايشنامه تك پرده (پس گل من كو؟) نمايشنامه شيرواني در باد، مجموعه داستان هاي نو، رمان سينما، مجموعه داستان هاي گيلكي، تي دست مرا فادن، مجموعه شعر نو به زبان گيلكي، اي موشته سرخ آلوچه، كتاب قهرمان تا نويسنده (مجموعه چهار گفتگو با هشت نقد) خيس بانو (قصه براي كودكان) از جمله آثار چاپ شده و در دست چاپ اين نويسنده شمالي است.
محمود طياري در توضيح ويژگي بيان خود، تعبير؛ رقص پا با زبان؛ را آورده و در دوره سوم فعاليت ادبي خود – كه فرم هاي ابداعي و پيشنهادي زيادي را با بار عاطفي بالا و معماري نو عرضه مي كند- همان فرضيه و تئوري و نظريه حتمي مطرح در يكي از مصاحبه هاي سال 48 خود را دارد كه گفته است:
در فرم در زبان، در معماري يك اثر، رازهايي است، كه اگر كشف شود، راه هاي انتقال موضوع آسان مي شود.
چند خط از بخش سی و دوم کتاب رمان سينما
و بوسيدمش. بچهها به افتخار اين لحظه جشن گرفتند و دخترم نذرِامامزاده طاهر چيزي از ينگه دنيا فرستاد. به مهسا كه خواسته بودچادرِ عاريه سر كند، گفتم: «نه، ممكنه دوباره قاطي كنم.»
مهسا گفت: «اما بي چادر راهم نميدن!»
چادر عاريه گرفت، سرش كرد و شكل زنم شد!
پرسيد: «براي كبوترها چي، ميتونم دونه بريزم؟»
گفتم: «البته عزيزم.»
درباره ي رمان سينماو گفت و گويي با محمود طياري:
در ادامه مطلب
گفتگوي گنجشك و خدا
روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت " . مي ايد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست . فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : " با من بگو از انچه سنگيني سينه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكي داشتم ، ارامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند .
خدا گفت " ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند . انگاه تو از كمين مار پر گشودي . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود .
خدا گفت " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي .
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش فرو ريخیت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.
كيك بهشتي مادربزرگ
عشق و ازدواج
با غیظ و در حالیکه پر چادرش را بالا میگرفت تا زیر پایش را با دقت بیشتری ببیند گفت:
ــ هوی! مگه کوری!
و بعد با صدایی که لحظه به لحظه نرمتر میشد، ادامه داد:
ــ خوب... قربونت برم! جلوی پاتو نگاه کن!... یکهو میخوری زمین دست و پات میشکنه... اون وقت من چه خاکی به سرم بریزم؟!
پیرمرد هم خیلی خونسرد، دبهی ماست را از این دست به آن دستش داد و در حالیکه سعی میکرد وانمود کند؛ سکندری چند لحظه قبل، اتفاق خاصی نبوده؛ گفت:
ــ حالا نمیخواد خاکبازی کنی!... خودم حواسم بود... طوریم نشد که.
و بعد برای اینکه ثابت کند حالش خوب است؛ یک لحظه ایستاد و پای راستش را آورد بالا و ادامه داد: "نگاه کن! حاضرم تا خونه باهات یه لنگه پا مسابقه بدم... آره!... اینجوریاست دختر جون!"
پیرزن خندهاش گرفته بود و میخواست بگوید: " خوبه حالا خودتو لوس نکن!" که موتور با سرعت سرسام آوری با پیرمرد برخورد کرد.
...
پزشکی قانونی علت مرگ را سکته تشخیص داده بود. هیچکس جرات نداشت خبر مرگ پیرزن را به پیرمردی که بر روی تنها تخت سیسییو، دراز کشیده بود؛ بدهد.
مجتبي زحمتكش
وقتش رسیده حال و هـــوایم عوض شود
با سار ِ پشت پنجره جـــایم عوض شود
هی کار دست من بدهـد چشــم های تو
هـی توبه بشــکـنم و خــدایم عوض شود

خاطرم درد میکنه ، قلبم گیج میزنه ، بعضی وقتها شدیدا در خود احساس پوچی میکنم. پول برق یکماهمان آمده ۷۲۰۰۰ تومان ، این در حالی است که هر چه سرانگشتی حسابش را میکنم میبینم از ده روز آنهم فقط چند ساعت بیشتر کولر لعنتی را روشن نکردیم ، نتوانستیم حس مایه داری راه به پدر جان القاء کنیم که پدرجان جهندم ضرر ۳۰ تومان آخرش سگ خورد، خودم میدهم ، از کجا میدانستیم که ۱۵ درصد افزایش می یابد و تصاعدی حساب میشود ؟ پول برق همسایه ی مایه دارمان شده ۴۵۰۰۰۰تومان ،امروز جناب پدر که کماکان در شوک قبض برقی که دیورز رسید قرار دارد میگفت : دیگر حق ندارید تا تاریک نشده لامپ روشن کنید ! دیشب که از سرکار برگشتم رفتم تو اتاقم لباس عوض کنم آمدم بیرون دیدم همه جا سیاه ست ،رفته برای توالت و حمام نیز سی هزار تومان داده و لامپ کم مصرف خریده ، بله تا قبض ماه دیگر بیاید و این شوک از سر پدر بپرد همین آش است و همین کاسه ، یهویی میبینی توی دستشویی داری صورتت را میشوری زرتی میزند و خاموش میکند، خودش که توالت را اینویزیبل ! میرود . پول تلفن خانه را هم که ندادیم و یکطرفه شده ، به سلامتی همین روزها قطع خواهد شد . من هم که فیش موبایلم را پرداخت نکردم تا که پیش پری روز به مبارکی قطع شد، میخواهم بروم توی خودم ،بس است هرچه رفتم توی موبایلم و پول مفت دادم به مخابرات ، هیچ کس هم که نگفت از قطع بودن سیمکارتت ناراحتیم ، حتی مادبزرگ هم چیزی نگفت و هر وقت کار دارد زنگ میزند به تلفن شرکت ، اصلا هیشکی که منو دوست نداره چه فرق میکنه موبایلم قطع باشه یا وصل ؟ این از این و میماند ۱۱ ام که عروسی دایی جان است همانی که قبلا در موردش گفته بودم ،خواهرم چند روزی است این در و آن در میزند برای تدارک مراسم، از این طرف خرید پارچه و از آنطرف نوبت آرایشگاه امروز هم میرود برای پرو لباسش ، خاله ها که از یک ماه پیش لباسهاشان را دوخته اند ، و همینطور دختر خاله و زندایی مرجان ، فقط این وسط من بی تفاوتم ، هیچ چیز برایم شوق و ذوقی ندارد ، به خواهرم میگویم می خواهم همان لباسی را بپوشم که توی عقدکنانش پوشیدم اعصاب بازار گردی برای خرید یکدست لباس را ندارم ، میگوید خاک توی سرت،میگویم وقتی از صبح تا شب اینجا ام کی بروم بازار و مثل آدم خرید کنم ؟ تازه از مسافرت ده روزه مشهد برگشتیم پنجشنبه را که باید مرخصی بگیرم ، زورم می آید باز رو بزنم و بگویم که من مرخصی می خواهم برای لباسی عروسی خرون ! اصلا تمام زندگی ام گوسفندی شده ، این هم آخرو عاقبت ۱۶ سال درس خواندنم ،برو با عشق ادبیات بخوان و آخرش سر از آی اس پی در بیار ، آنهم اینجوری اش . چقدر خوب بود اگر این مدیریت بلاگفا هم مثل آفیس یک کنترل اسی داشت و وقتی برق میرفت هرآنچه زر زدی بر باد نمیرفت . همین یکساعت پیش کلی زر زدم اما وسط کار برق لعنتی رفت و ... الان با خشونت و عصبانیت و سرعت هر چه تمام تر در حال تاپییدنم و میترسم از اینکه مبادا باز این برق نوسان کند و همه ی بداهه هایم بپرد اولی را که نوشتم خیلی بهتر بود . روزی شونصد بار میره و میاد و دهن وسیله های برقی رو سرویس میکنه اونوقت این همه فیش برات میاد
این از درس خوندمون این از وضع اشتغال اونم از وضع بنزین بیچاره مردم فقط اینقدر زور میزنن که یه چیز دربیارن و بخورن که نمیرن همین و بس اونقدر مردم رو محدود کردن که فکرشون اونقدر مشغول باشه که به هیچی نتونن فکر کنن جز در آوردن چندر غاز بخورو نمیر و گذرون زندگیشون و جوری پا گذاشتن روی گلوشون که صداشون در نمیاد . چه م-لت آزاده ای هستیم ما .
با اجازه می خوام برم تو خودم تا مدتی . دچار پریود ذهنی شدم و نمیدونم چقدر طول میکشه شاید یک هفته شاید یکماه شاید یک روز ! فقط حس الانم اینه که فعلا دوست ندارم با هیچ موجودی ارتباط داشته باشم .
صدف جونم چهارشنبه تولدته از الان بهت تبریک میگم : تمام وجودم را در قلبم ، قلبم را درچشمانم و چشمانم را در زبانم خلاصه میکنم تا بگویم تولدت مبارک عزیزم
می بوسمت از دور هوااااااارتا .

خدمت سالار جاده ها هم عرض کنم که از مباحث مهم در عرفان و تصوف و سیر و سلوک صوفیانه ، مقامات و حالات یا احوال هست که صوفی و عارف در طریق و وصل به حق و کمال حقیقی باید مقامات رو طی کنه و حالاتی رو که در درون اون وارد میشه بگیره و از اونها بهره مند بشه . مقام در عرفان کسبی است و با ریاضت بدست و هفت مرحله داره و هر مرحله رو باید با ریاضت بدست بیاره و در اون بمونه و وقتی شرطهاش رو به جا آورد میره به مقام بعدی تا مقام هفتم و آخر که مقام رضاست ، رضا خشنودی و خوشحالی دل سالک است به آنچه که سرنوشت و قضا و قدر بر سر او می آورد .
سالها دل طلب جام جم از ما میکرد وانچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد
مقامات عرفانی به ترتیب عبارتند از : توبه - ورع - زهد - فقر - صبر - توکل - رضا و تسلیم .
و اما حال : حال وارد غیبی و کیفیت بی دوام و چون برق لامعی است که یک لحظه در دل سالک و صوفی عارف می تابد و سالک باید مراقب باشد و آن حال را در یابد و بهره گیرد . حال لحظه ای و گذراست و مثل مقام کسبی نیست و صوفیان ابن الوقت هستند یعنی به گذشته و آینده نمی اندیشند و در زمان بین ایندو سیر میکنند.
اما مقامات عرفانی از نظر عطار عبارتند از : طلب- عشق- معرفت- استغنا - وحدت - حیرت - فقرو فنا
هفت شــــهر عشــق را عطار گشت ما هــــنوز اندر خـــــم یک کــــــوچه ایم
و اگر خواستی بیشتر بدونی مراجعه کن به کتب عرفانی ، من هم یک کتاب رو معرفی میکنم :
مقدمه ای بر مبانی عرفان و تصوف : دکتر سید ضیاءالدین سجادی انتشارات سمت