تبليغاتX
آخر غربت دنياست
 

رياضياتم از عنفوان كودكي خراب بود. از كلاس اول تا آخر همش تمام نمره هام بيست بود . رياضياتم زیر بیست. وقتي مجبور ميشدم تمرينات رياضي رو حل كنم سر گيجه ميگرفتم و موقع امتحان رياضي تب ميكردم . تا وقتي رفتم دانشگاه فكر كردم از شر رياضيات و حساب كتاب خلاص شدم ... اما حالا كه بيش از سه ساله كه از فارغ التحصيلي ام ميگذره ميبينم كه زندگي پره از رياضي و حساب و كتاب و معادلات مجهول كه اگه رياضيت خوب نباشه عين خر تو راه زندگي تو گل گير ميكني و چونكه خري نميتوني در بياي ! حالا من سرگيجه و تب دارم ، آخه تو حل معادلات زندگي ام وا موندم .

پ.ن ۱: جاي جواب معادلات رو اگه خالي بذاري خيلي بهتره تا اينكه بخواي غلط حل كني و لج معلم رو دربياري .. مگه نه ؟تو مدرسه معلم ها ميگفتن ورقه رو خالي نزاريد تا دستمون باز باشه بتونيم نمره بديم اما تو دانشگاه استادا ميگفتن اگر بلدنيستيد مزخرف ننويسيد نخونده بهتون صفر ميديم ! آره اون زمونا با اين زمونا فرق داره ! حساب و كتابشم جداست ...

پ .ن ۲: اينو شيوا واسم آف گذاشته بود خيلي خوشم اومد واسه شما هم مينويسمش : وقتی یه بار از یه نفر ضربه می خوری درست مثل این می مونه که با ماشین بهت زده و داغونت کرده ولی وقتی می بخشیش درست مثل این می مونه که بهش فرصت دادی تا د نده عقب بگیره و دوباره از روت رد بشه تا مطمئن بشه چیزی ازت نمونده ...

پ.ن۳:

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 9:51 توسط « مریم » |

 

هر وقت توي کوچه پس کوچه هاي اين ذهن بي صاحابم پرسه مي زنم
سر هر تقاطع که مي رسم، خاطره هام با خاطره هات تصادف مي کنن.
کاش مي تونستم روي همه تقاطع ها يه پل هوايي بسازم ...
يا از همه خاطرات مشترکمون يه فاکتور مي گرفتم ، همه رو ضربدر صفر مي کردم ...

آخه چند وقته که مخم  اِرور ميده که "your memory is FULL ".

اما حيف..... حيف  که نه رمقي مونده،  نه تواني ...
 
پ.ن: این پرسه زدن ها تنها چیزیه که واسم مونده از یه تجربه شیرین و ترش (نه تلخ)، با طعمی که برای  اولین بار تو اين 23 سال زندگي تجربه کردم و شايد براي آخرين بار... 

پ .ن : اين مطلب رو تو يه بن بست ديگه ديدم خوشمان آمد و دزديديم .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 17:51 توسط « مریم »

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 10:10 توسط « مریم »

 

گزارش دومين تصادفم : 

شانس ندارم كه ، دوبار تا حالا تصادف كردم هر دوبار هم تو كوچه، اوندفعه كه تو كوچه مبعث اينا سرعت داشتم حقم بود ولي ايندفعه چي ؟ديروزمن بدبخت بيچاره دنده عقب رفتم تو كوچه دور بزنم يك وجب سر ماشين از كوچه بيرون بود تازه ميخواستم بندازم دنده يك دور بزنم كه يهويي يه پژو پارس مثل برق رد شد و بووووووووم ، دهن من و مردم تو كوچه از حيرت وا مونده بود با اون سرعت و اون صداي وحشت ناك ، من ديگه اشهد ماشينمون رو خوندم با اون صدايي كه شنيدم گفتم ديگه جلو بندي ماشينو با خودش برده ، بابام از شدت صدا از خونه اومد بيرون ، راننده بسكه سرعت داشت سي متر اون ور تر ترمز كرد ، اومدم بيرون ديدم طبق معمول سپر ماشين و چراغ خطر سمت راست شكسته ، آخه نميدونم چرا هر چي بلا هست سر همون يه تيكه مياد ؟! همش هم تو كوچه! اولين بار آبجيم داشت از در مياورد تو سپر رو زد به ماشين سمندي كه پارك بود سپر خط برداشت و چراغ خطر شكست دومين بارو سومين بار هم كه خرابكاري منه مطلع هستيد، البته سيزده به در هم بابام همون قسمت سپر رو مالونده بود به ديوار. ديگه اين سپر رو بايد عوض كرد . اون پژو پارس نقره اي هم كنار گل گير عقبش خط برداشت ، مجبور شديم يك كوپن بكنيم ، بابام ساكت بود اما تا فهميد واسه بيمه بايد يك روز بره رشت علاف بشه داد و غرغر رو شروع كرد ، اي ي ي ي ي روزگاااار ، الانم سرم داره از شدت درد ميتركه از ماشين عكس گرفتم مي زارم اين زير .

 

گزارش سيزده به در :

ناهار رو خونه خورديم ، ساعت دو و نيم با جميع اعضاي خاندان مامان طرفه اندر منزل مادر بزرگ قرار داشتيم ، رفتيم هيشكي حاضر نبود تا آماده بشن شد چهار و راه افتاديم رفتيم درياي حسن سرا ،فوتبال و واليبال مختلط و كاهو سكنجبين و تا دم غروب اومديم خونه ، تجديد قوا كرديم بقيه انصراف دادن خودمون رفتيم دور بزنيم به رويا اس ام اس دادم گفت ده كيلو متري لاهيجانيم ، گفتم بريم لاهيجان مامانينا غر زدن كه نه نه جاده شلوغه خلاصه اصرار نموديم و رفتيم رو به رو استخر قرار گذاشتيم به هم رسيديم ، خواستيم از پله ها بريم طرف بام سبز كه مادرم گير سه پيچ داد كه بريم شيخ زاهد گيلاني اول هم هادي رو اغفال كردو هادي آدم فروش با مامان راه افتاد بعد هم نسيم و كم كم همه ناچارا رضايت دادند و رفتيم و دور زديم و اومديم رودسر و كباب خورديم و رفتيم خونه و با بوي دود خوابيديم . اين بود سيزده به در ما .نميدونم عكس گرفتم يا نه ؟!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 10:6 توسط « مریم »

 

در حیــــــرتم از این مــــــــردم پســــت

ازاین طایفه زنده کـــش و مرده پرست

تا شخص بود زنده، بکشندش به جفا

وقتی بمرد ببرندش به عزت سردست

***

از نخل برهـــنه ســـــــایه داری مطلب

از مــــــــردم این زمــــــانه یاری مطلب

عــــزت به قناعت است وذلّت به طمع

با عــّـزت خـــــــود بســازو یاری مطلب

 

عزّت زياد

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 18:44 توسط « مریم »