تبليغاتX
آخر غربت دنياست

 

roudsar

lahijan

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 10:50 توسط « مریم »

          

 

می گم که چه خوب شد اون قالب قبلی به هم ریخت و عوضش کردم خدایی خیلی بی ریخت و بد رنگ بود فقط به خاطر امکاناتش ازش استفاده میکردم ، روز اولی هم که این یکی رو جایگزین کردم زیاد به دلم نچسبید اما حالا خیلی دوستش دارم ، و به این می اندیشم که منم از اون دسته آدمایی هستم که فرق عشق و عادت رو نمیدونم ! و بعضی از روزا به این فکر میکنم که من هرگز نمیتونم عاشق بشم ، و امروزم از اون روزاست از صبح تا الان دارم فکر میکنم که نه من نمیتونم عاشق بشم ، نمیدونم اصلا معنی عشقو میدونم یا نه ؟ گمونم فقط اداشو بلدم در بیارم...داشتم به نمیه ی گم شده فکر میکردم ، یا به قول بعضی ها همزاد ، کسی میتونه برام یک تعریف جامعی از نمیه ی گمشده ارائه بده ؟ ؟ ؟  هر انسانی ناقصه و باید نیمه ی خودشو پیدا کنه تا کامل بشه ، یعنی این نیمه رو همه دارند ؟ همه این نیمه رو پیدا میکنند ؟ ممکنه که این نیمه ی آدمو یکی دیگه بدزده ؟ یا ازمون بگیرن ؟ ؟ ؟ یعنی از هر صد نفر چند نفر نمیه ی خودشو پیدا میکنه ؟ چند نفر بعد از مدتی که میگذره می فهمن ای وای اینی که من پیداش کردم نمیه ی  من نبود ؟! خوب حالا ما کجاییم ؟ اینجا کجاست ؟ ! آخرِ غربت دنیاست ، مگه نه ؟ جستجوی ِ بی معیار ... بن بست ...

از روزی که تورا گم کرده ام  دلم گرفتار سنگینی سکوتی است که هر چه میکوشم فریاد نمیشود و بعضی در گلو که از چشم فرو نمی ریزد... بگو در پستوی ِ کدامین نگاه بجویمت ؟  ، به من بگو با کدامین شیون تکرارت کنم  که تا شکستن ِ بغض راهی نیست ...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 1:50 توسط « مریم »

 

 

عجب روزی بود امروز

 

 

یک نفر زن میخواست ، تندشم گرفته بود ، تو اداره به مامانم گفتند دختر مختر سراغ نداری؟ مامانم اومد خونه گفت گفتیم مبعث خوبه هاااا ، رفتیم خونه مبعث اینا عکس مبعث رو گرفتیم دادیم پسره دید پسندید عکس پسره رو گرفتیم دادیم مبعث مامانش اینا پسندیدن ، از قضا هم پسره بند لنگه سر کاره هم مبعث اونجا دبیره ،هر دو متولد 57 و هر دو دی ماه ، مبعث هشتم و رضا دهم ، خلاصه مبعث با هواپیما اومد پسره هم بیست روز مرخصی گرفته بود که زن ببره برگرده بندر یک هفته ای دیدن همو پسندیدن امشب عقد کردن فردا با هم میرن بندر ! چه ساده و راحت ، یعنی زندگی کردن هم به همین راحتیه ؟ پسره از شادی در پوست خودش نمیگنجید ، بعضی ها چه راحت ...

و اما من ، شیش ساعت موندیم آلا گارسن زدیم رفتیم گل فروشی گل خریدیم دیر شده بود ساعت چهار بود ، مامانم هی میگفت دیر شده دیر شده ، گفتم خوب تند میرم میرسیم آقا گازو گرفتم این همه راه رو رفتیم عدل وقتی پیچیدم تو کوچه مبعث اینا با سرعت بعدش یک چهار راه بود دیدم ماشین داره از راست میاد مورچه ای لعنتی کورررر منو اصلا ندید اصلا انتظار نداشتم توقف نکنه ، اون سرعتش خیلی کم بود  ، منم سرعتم خیلی زیاد بود تا ترمز کنم .. بوووووووووم .. نه صدا نخورد ، فقط صدای ترمز .... کوچکترین عکس العملی از خودش نشون نداد اگر اون عقلشو به کار میبرد و یک وجب فرمون میداد تصادف نمیکردیم . خلاصه زنیکه پشت نشسته بود پیاده شد ، چادرشو انداخت پایین سینشو چاک کرد و شروع کرد به فحاشی  ، هر چی میخواستم با اون ریخت سوسولی ام  با اون هفت قلم آرایش و دامن ! از ماشین پیاده نشم پیش مردها ، دیدم نمیتونم دیگه ساکت بمونم و توهین بشنوم  پیاده شدم و گفتم خانوم حرف دهنتو بفهم . گفت: خودت خفه شو ! گفتم ببین تصادف شده اتفاق افتاده  ، درسته مقصر منم چون شما سمت راستم بودی حق تقدم با شماست اما دلیل نمیشه بی حیا بازی راه بندازی .. دهاتی گالش فهم و شعور که ندارند .. با اون پیرهن بنفش حال به هم زنش ، می گفت مشت بزنم تو دهنت !!! ولش میکردند می اومد منو میزد ، کم فرهنگ بی شعور ...

گریه ام گرفته بود اما نمیتونستم گریه کنم چون آرایشم خراب میشد ، پنجاه متر مونده بود به خونه مبعث اینا ، پیاده شدم و با چشم اشکی با خواهرم رفتم جشن ، مامانم زنگ زد بابام بیاد و خودش موند .  همه ی ملت فهمیدند که من تصادف کردم ، اینم شانس من .  کوفتم شد جشن ، حالا تو این حال و احواله خراب میگن بیا برقص ! منم نیست که حال عادی نداشتم حال و حوصله چونه زدن نداشتم که بگم آقا بلد نیستم الکی موندم شیش ساعت اون وسط و دست و پا تکون دادم و تازه شاباش هم گرفتم ، آخه نیست که ما واسطه ی عروسیشون بودیم کلی تحویل بازار بود ، خواهرم میگه دیدی رقص چه خوبه مفت مفتی پول میگیری !!!

خسارات وارده :

چراغ خطر سمت راست ماشینمون شکت و نصفه از سپر خط برداشت ، ماشین پراید سفید اونا انتهای در سمت راننده به اندازه چهار انگشت یک ریزه تو رفتگی پیدا کرده بود بدون کوچک ترین خطی که بابام وقتی اومد گفت چیزی نیست صفر صافکار سه سوته بی رنگ درش میاره . پلیس اومد کروکی کشیدند و کلی بحث سر بیمه و ..... خلاصه آخرش بابام به آقاهه گفت بیا بشین بریم ببرمت صافکاری ماشینتو درست کنم مرتیکه میگفت نه نه نمیام میترسم من دیگه نمیتونم رانندگی کنم !!!

دو هفته است به این بابام میگم لنت رو عوض کنه ، لعنتی ترمز خوب نگرفت ، دو هفته است ترمز رو که میگیری ناله میکنه ، نمیدونم کی این بابام درستش میکنه .

 

خوب امروز روز به یاد ماندنی ای برام بود بود : روز اولین تصادف من ، روز اعدام صدام ، فوت وزیر قوه قضائیه . روز عروسی مبعث . در صدف های خاطره ام تا ابد موج خواهد زد ، هنوزم دستم میلرزه ، نه به خاطر ترس از تصادف ، به خاطر عصبانیت از دست اون زنه که نزدمش تا دلم خنک بشه !

 

پ.ن : از کویرعزیزمهربان معذرت می خوام که با سوالم ناراحتشون کردم ، به خدا من این رو از غزل هم پرسیدم ، جریانش با بقیه فرق میکنه ، امیدوارم که منو ببخشید به بزرگی خودتون . خیلی ناراحتم که از روی نفهمی ناراحتتون کردم ، منو ببخشید .

 

                   

                       فردا هم که عید قربان است پس مبارکا بادا بر شما

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1385ساعت 0:26 توسط « مریم »

 

 

 

از طرف بانو خانوم دعوت شدم به : یلدا بازی 

 

خوب من حالا چی بگم ؟ چطوری خودمو لو بدم ؟

 

 

 

 

1-   در عین اینکه ظاهرا خیلی آرام به نظر میرسم  خیلی زود عصبانی میشم و تو یک لحظه آنچنان روی سگم برمیگرده که ممکنه طرف مقابل شوکه بشه و در این گونه مواقع به هیچ وجه قابل کنترل نیستم ، برام مهم نیست که اون کیه ...

2-   فوق العاده شلخته ام ، اطرافیان اتاقم رو شاید فقط ماهی یک بار میتونند مرتب ببینند ، بقیه ایام جا برای راه رفتن هم نیست ، خودم هم باید با رو فرشی تو اتاقم راه برم مبادا چیزی فرو بره تو پام . لباس هام رو هم اتو نمیکنم . شونصد جفت جوراب دارم که همه رو جمع میکنم یهویی میندازم تو ماشین لباس شویی !

3-   نسبت به بوی کباب حساسم ، وقتی داریم از کنار کبابی رد میشیم دستمو میکشند و زور از اون یک تیکه ردم میکنند که نرم تو کبابی ! تا نخورم دلم خنک نمیشه . دبیرستانی که بودیم خودم چونکه خیلی خجالتی بودم زورکی دوستمو مجبور میکردم که بره از کبابی رو به روی مدرسه برام کباب بخره ، کفرشو در می آوردم تا میرفت و می خرید .

4-   نمیدونم چرا اغلب مواقع کسایی که برام قابل تحمل نیستند شیفته ام میشن و هر کاری میکنم از سرم واشون کنم نمی فهمند ، از طرفی نمیتونم با کسایی که ازشون خوشم میاد اونجوری که دلم میخواد ، ارتباط برقرار کنم .

5-      اصلا حسود نیستم  ، یعنی نسبت به بقیه خانومای محترم حس حسادتم از نصفشون خیلی کمتره !!!

6-      رقص بلد نیستم

7-   من و خواهرم عین تام و جری هستیم ولی هیچ وقت با هم قهر نمیکنیم ، اگر دعوا کنیم مامانم غر میزنه که چرا باز دارید دعوا میکنید ، اگر هم سر و ساکت با هم تو یک اتاق باشیم مشکوک میشه و میگه باز دزد و رمال با هم ساختید چه خرابکاری ای می خوایید بکنید ؟!

8-    مامانم همش  میگه خدا رو صد هزار بار شکر میکنم که تو پسر نشدی نمیدونم چرا اینجوری میگه ، آخه من فقط خیلی شیطونم ، فقط همین .

9-   از اینکه یک نفر بخواد تو اتاقم بخوابه متنفرم ، چون با کوچکترین صدایی از خواب می پرم . زا به را ( درست ننوشتم نه ؟ ) خوب همون زا به راه ضا به راه ذا به راه  همون میشم . سر مسئله ی خوابیدن همیشه از مسافرت گریزانم !

10-  از اینکه کسی غذا رو با سر و صدا میخوره متنفرمممممممممم ، کفرم در میاد کسی بخواد غذا رو ملچ و مولوچ کنه و چایی رو هورت بکشه و هندونه رو با صدا بخوره ، دوست دارم موهاشو دونه دونه بکنم .

11-   کسایی که منو برا اولین بار می بینند ازم میپرسند که کلاس چندمم ؟ و پشت تلفن هم دوستای بابام میگن سلام بابایی ، بابایی خونه ست ؟ کلاس چندمی عزیزم ؟ اکثرا هم فکر میکنند خواهرم از من بزرگتره ، شاید چون قدش بلندتره .

12-   عادت دارم لپ های بچه های سفید و تپل زیر سه سال رو گاز بگیرم ، بچه های فامیل از دستم فراری اند ، در عین حال بیش از یک ساعت نمی تونم یک بچه رو تحمل کنم .

13-   از آب کشیدن برنج و تی کشیدن سرامیک و ظرف شستن و جمع کردن سفره متنفرم ، اما آشپزی رو دوست دارم چون شکمو ام .

14-  از بارون خیلی بدم میاد و همین طور از چتر گرفتن ، ولی چون از خیس شدن هم متنفرم  مجبورم چتر بگیرم ، اگر بارون نم نم بباره خیلی دوست دارم که  زیر بارون قدم بزنم ، ولی اینجا فقط بارونای سیل آسا می باره که اگربی چتر بری بیرون می چایی .

15-   اگر از کسی بدم بیاد به هیچ وجه من الوجوه نمیتونم رابطمو باهاش ادامه بدم و یک هویی دمشو قیچی میکنم ( خدا نکنه از کسی بدم بیاد ، دیگه هیچ وقت نمیتونه به دلم راهی پیدا کنه ).

16-   آهان یک نکته خیلی مهممممم وقتی میگم نه یعنی نه ، حالم از اصرار زیاد به هم میخوره ، اگر کسی زیاد واسه چیزی بهم اصرار کنه خیلی عصبی میشم ، چون تصمیم من غیر قابل ِ تغییره ، و اگر کسی اصرار زیاد کنه یا آخرش باید جوش بیارم براش یا اینکه دیگه خیلی براش احترام قائل بشم اینکه الکی یه  چشم  بگم که دست از سرم  ورداره . 

17-  از قهر متنفرم ، عادت ندارم با کسی قهر کنم ، جوش میارم عصبانی میشم ولی عادت به قهر کردن ندارم ، اگر کسی با من قهر کنه هرگز باهاش آشتی نمیکنم ، مگر اینکه درجه ی عزیزیش بالا باشه و مقصر من باشم .

18-  نسبت به بیماری فوق العاده وسواسی هستم ، مادرم میگه وقتی بچه بودی و یک سرما میخوردی این اتاقه هی میرفتی بالا و میاومدی پایین و می گفتی سرما خوردم سرما خوردم  سرما خوردم عین ضبط ... حالا هم که بزرگ شدم  خدا نکنه اطلاعی از یک بیماری جدید پیدا کنم ، تا یک چیزیم میشه فکر میکنم اون مرض رو گرفتم و هر دو سه ماه یکبار آزمایش خون میدم که مبادا سرطان خون گرفته باشم و خبر ندارم ، اخه صمیمی ترین دوستم رو اینجوری از دست دادم سال 79 و تاثیری بدی روی من گذاشت و تا یکسال مرگشو باور نداشتم .

19-  دلم واسه گدا های سر خیابون میسوزه وخصوصا پیر مردهاش ، و باید به همه شون پول بدم ، و نمیتونم خودمو کنترل کنم . اصلا دلم واسه بدبختی های دیگرون بیش از بدبختی های خودم میسوزه نمیدونم چرا ؟!

 

20-   از بعضی از شوخی ها متنفرم ، کلا از شوخی های دنباله دار که باعث مشغول کردن فکر آدم میشه متنفرم ، اگر کسی چنین شوخی ای با من کنه نمی بخشمش ، فی المثل گذاشتن اون کامنت ها برای من .

21-   از اینکه کسی یه چیزی رو نصفه نیمه بخواد بهم بگه متنفرمممممممم ، یا باید بگه یا اصلا نگه ، مثلا بگه من تصمیم دارم یه کاری کنم ولی بعدا بهت میگم ، یا مثلا بگه یه چیزی می خوام بهت بگم ولی خجالت میکشم ،  از این جوری طرز گفتار متنفرم ، یا باید بگه یا اصلا هیچی نگه .

 

22-    از شماره بیست و دو تا بیست وچهاررو خواهرم گفت که بنویسم براتون ، گفت این کارهاتو هم بنویس :

23-   من هم مثل مژده خواهرم رو خر میکردم که شست پام رو بمکه !!! ولی یادم نیست چرا ؟!؟!

24-  خواهرم شدیدا به من وابسته بود و از تنهایی میترسید و من از این وابستگی و ترسش نهایت سوء استفاده رو میکردم ، اونقدر میترسوندمش که حتی تو توالت هم با من می اومد و دم در چشم انتظارم میموند و حتما می بایست در دستشویی رو نیم باز میزاشتم تا از ترس نمیره ، همیشه هم به عناوین مختلف میترسوندمش و خودم از کنارش دور میشدم و اون هم دنبالم با گریه میدوید و با این کارام کلی حال میکردم .

25-  همیشه من و دختر عموهام و پسر عموم و خواهرم با هم تو باغ مادر بزرگم بازی می کردیم ، خواهرم از همه کوچک تر بود برای تمام خرابکاری هامون اونو خر میکردیم که انجام بده و آخرش هم کاسه کوزه سر اون خراب میشد ، یکبار وادارش کردیم که بچه گربه های تو ی باغ مادربرگم رو بگیره ، سر همون جریان یک کتکی از عمه ا م خورد و بعدشم حموم با وایتکس !!! مادرم تهران دانشجو بود و ما پیش عمه ی وسواسی ام بودیم .

26-  تابستون ها که مادرم تهران بود برای ادامه تحصیل ( تریبت معلم ) ، ما انواع ا قسام خرابکاری ها ازمون صادر میشد ، بعد از ظهر ها جای خوابمون روی سقف دروازه یا پارکینگ بود ، ناهاره رو که میخوردیم بالش رو بر میداشتیم و یا علی رو دیوار و سقف ، به قول ما گیلک ها جیرجیرا نمی موجیدیم ! ( یعنی پایین پایینها نمیگشتیم ) ، تفریحمون مسابقه دادن با پسرای همسایه برای سراپا پریدن از روی دیوار بود .

27-  وقتی پسرای کوچه فوتبال بازی میکردندو توپشون هر دم به ساعت می افتاد خونمون منم از لج میرفتم در درواز رو جارو میزدم که گرد و خاک بشه و بره تو چشاشون .

28-  با پسرای بزرگ کوچه نمیدونم چرا خون در خونی بودم ،هر وقت می خواستن تو کوچه فندق بازی کنن سه سوته خرم میکرد و قربون صدقه ام میرفتن که برم و کفش تخ تخی مامانمو بیارم که زمینو باهاش سوراخ کنه ، یه بار مامانم فهمید و گوشمو پیچوند و اونارو دعوا کرد .

29-  یه بار شاید 8 سالم که بود ، پسر عموم یاسر دویست تومان از مغازه باباش کش رفت و من و خواهرم و خواهرش رو برد شهر بازی ، هر چی اسباب بازی بود نشستیم و حسابی عقده دلمونو خالی کردیم و فقط کرایه برگشت رو گذاشتیم ، همینکه از در شهر بازی اومیدم بیرون چشمون افتاد به نون خرفه و واسه یاسر لج گرفتیم که برامون بخره ، یادمه کرایه تاکسی اون موقع 5 تومان بود و نان خرفه پانزده تومان ، یاسر همن بیست تومان برای برگشت کنار گذاشته بود گفت که براتون یک نون خرفه میخرم شما سه نفری بخورید بعدش من تاکسی میگیرم مرم خونه شما پیاده بیایید ، خلاصه اش نونه رو خوردیم اما یاسر دلش نیومد ما رو ول کنه به امان خدا ، گفت از راه میان بر از شهرک بریم که زود برسیم خونه ، چشتون زور بد نبینه رفتیم و راه رو گم کردیم و ده شب رسیدیم خونه و همه ی رودسرو دنبالمون گشته بودند و کتک مفصلی خوردیم که دیگه از این غلط ها نکنیم .

30-  هر وقت خونه رو خالی گیر می آوردیم همه دخرت عمو پسر عموها می خوردیم به هم و خرابکاری رو شروع میکردیم ، وای به اون لحظه ای که بابام سر می رسید خونه ، نفری یکی یه در کونی بهمون می زد و سوار ماشینمون میکرد و میگفت الان میبرمتون لب دریا میدم شغال بخورتتون ، اما آخرش میبردمون مغازه پسرخاله اش بستنی میخرید و می آورد خونه ، اوایل می ترسیدیم و می لرزیدیم اما دیگه کم کم برامون شد عادت و دیگه به جای لرزیدن تو ماشین دست میزدیم و میگفتیم بستنی بستنی .

31-  مادر بزرگ ِ مادرم سیگاری بود ، من سه تا دایی دارم قد و نی قد بزرگترینشون دو سال از من بزرگتره ، سر دسته مون بود ، همش می رفت سیگارهای مادرزبرگ ِ مادرم رو کش میرفت و میرفتیم تو باغ و فوت میکردیم ! کشیدن بلد نبودیم !

32-  یادمه وقتی شوهر خاله ام اومده بود خاستگاری خاله ام ، رفته بودند تو اتاق که حرف بزنند با هم ، من و سه تا دایی هام و خواهرم به سر کردگی دایی بزرگه رفتیم رو دیوار و از پشت پنجره که باز بود گوش واستادیم ، دایی ام دستش خورد به پنجره و صدا خورد خاله ام فهمید ، هیچ وقت یادم نمیره همون جا جلوی شوهر خاله ام پا شد و از پنجره پرید رو دیوار و گوش دایی ام رو پیچوند و ما بقیه هم در رفتیم !

33-     این یکی از مادرم : میگه بگو که هر موقع آشپزی میکنی آشپز خونه رو کن فیکون میکنی و یک ظرف تمیز پیدا نمیشه کرد .

34-  دیگه چی بگم ؟... ترکیدم ... بسه دیگه... از شیطنت هام هر چی بگم کم گفتم و تمامی نداره مخصوصا از دوران بچگی ام خاطرات شیرین زیادی دارم که هر موقع با دختر عمو و پسر عموم میشینیم و تعریف میکنیم از بسکه میخندیم دل درد میکنیم .

 

35-   از آدمهای سوء استفاده گر هم بدم میاد ...

 

 

 

 

حالا باید پنج نفرو دعوت کنم : از داداش امیر و بهارش  و  نسرین جون و محمد جعفر و پوریا و باشو خان و سعید عزیز و گندم جون و مانی جون و . ... هر کی که دوست داره ، دعوت میکنم وارد این بازی بشن .

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 9:36 توسط « مریم »

 

 روي ادامه مطلب كليك كنيد  

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه دوم دی 1385ساعت 23:12 توسط « مریم »