تبليغاتX
آخر غربت دنياست

 

جدايي

 

 

 

گناهت را نمي بخشم

نگاهت را نمي خواهم

لبانت را نمي بوسم

گل مسموم عشقت را نمي بويم

دگر افسانه ي عشق ترا با كس نمي گويم

دگر جادوي چشمانت به جانم بي اثر باشد

دگر آغوش گرمت بهر من مگشاي

كه اين مجنون سرگردان زعشقت بي خبر باشد

مرا عشق دگر باشد

زماني گر تو محبوب من ِ بي خانمان بودي

كنون ياري دگر محبوب تر باشد

زماني گر تو هم آرام جان بودي

كنون آرام جانم ديگري باشد

چه شبها بي تو در درياي غمها غوطه ور گشتم

چه شبها با خيالت از دو عالم بي خبر گشتم

به دنبال تو ، من آواره بر هر كوي و در گشتم

به اميد وفايت هر زمان آشفته تر گشتم

نگاه گاه گاه تو قرار از من ربود آخر

ولي افسوس عهدم را شكستي بي وفا !

اما چه زود ، آخر ....!

تو جانم را به سوزو ساز غمها آشنا كردي

تو اول بار آغوش محبت بهر اين بيچاره وا كردي

به طوفان بلا خود را رها كردي

نگاهت رنگ عشق و مهرباني داشت

دريغ از آن همه افسانه هاي تو

دريغ از آن همه شوقي كه افكندم به پاي تو

شكستي عهد عشق آسماني را

گل بي بوي عشقت را به دست ديگري دادي

كه او نيز همچو من

شود بيمار عشق تو

ندانستي كه هرگز عاشقي چون من نخواهي داشت

ندانستي كه هرگز ديگري چون من برايت سر نخواهد داد

اگر يار جديدت سيم و زر دارد

اگر ديبا

اگر الماس و ياقوت و گهر دارد

اگر او زيور از من بيشتر دارد

بدان !

الماس شوق من

بدان !

ياقوت اشك من

بدان!

رخسار زرد من

بسي از گنج هايش قيمتي ارزنده تر دارد

تو گر عشق مرا

اين سان به باد نيستي دادي

تو گر ويرانه كردي آشيانم را

تو گر نشنيدي آواي فغانم را

تو گردادي به طوفان جسم و جانم را

بدان !

من هم دگر در آرزوي بوسه اي

جان نمي بخشم

نگاهت را نمي جويم

لبانت را نمي بوسم

دگر افسانه ي عشق ترا با كس نمي گويم

اگر عمري وفا كردم

پشيمانم

تو را ديگر رها كردم

پشيمانم

پشـــــــــيمانم ....!!!

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 22:49 توسط « مریم »

 

 

 

دلم گرفته از اين همه ديوار

دلم گرفته

«دلم گرفته از اين سقف هاي بي روزن »

« آآآآي عشق ، چهره ي آبي ات پيدا نيست »

دلم گرفته ، دلم گرفته

دلم گرفته از اين همه تكرار

دلم گرفته ازاين فاصله هاي بي مقدار

دلم گرفته از اين جستجوي ِ بي معيار

دلم گرفته ، دلم گرفته از همه چيزو همه كس

«اي كاش من هم پرنده بودم !!!»

«خوش به حالت كبوتر !!! »

«خوش به حالت كبوتر !!! »

«خوش به حالت كبوتر !!! »

«خوش به حالت كبوتر !!! »

 

    مريم – امشب                                                        

 

 

يك روز استاد سر كلاس معاني و بيان در مورد روانشناسي رنگها صحبت كرد و پرسيد به نظرتون عشق چه رنگيه ؟ فكر كنيد و جواب بديد ، از همه تك به تك سوال كرد ، فقط يك نفر جواب مورد نظر استاد رو داد و اون من بودم !

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 23:12 توسط « مریم »

 

 

 

 

 

هذيان ! 

 

 

 

واقعا چه زود ميگذره همه چيز؟!

وقتي برمي گردم و پشت سرو نگاه مي كنم

با خودم ميگم

واقعا چه زود ميگذره همه چيز؟!

چه زود تند تند ميگذره عمرت

تا ديروز آرزو داشتي هجده ساله بشي كه بگي بزرگم

كه بگي رسيدم به سن قانوني

بزرگ شدم ، آدم شدم

مي رسي به بيست

ميگن به حالت بايد گريست !

بازم خوشحالي ميگي آدم تر شدم !

بيست و يك بيست و دو ... بيست و سه

از اينجاست كه ديگه دوست نداري بزرگ بشي ، آدم بشي

ميگي ااااي كجايي هفده سالگي ؟!

بيا برگرد من سن قانوني نمي خوام !!! مي خوام بچه باشم ، آدم شدن نمي خوام !

اينجا حاليت ميشه كه چرا ميگن خانوما سنشونو همش كم ميگن !!!

چون اين حس به تو هم افتاده !

بعد با خودت ميگي نه مثل اينكه راسته آقايون حرف در نياوردن !

عمر خيلي سريعتر از اوني كه فكر كني ميگذره و تو نمي فهمي

نمي فهمي چيزي كه امروز داري شايد آرزوي فردات باشه !

چه زود ميگذره شيرني ها

اون شيريني اي كه حس ميكني تو هوايي

فكر ميكني اين ديگه آخرشه

مست مستي ، هيچي حاليت نيست

با يك حس غريبانه

كه مي ميري براش

فكر ميكني اين عشقه ،اين حاله ، اين آرزوته ، اين نهايتيه كه ميخواستي ، نمي دوني اشتباه ميكني و اين خريّت محضه !

فكرررر كن ... ببين چه زود ميگذره دوران جواني !

چه زود

برو جلو آينه به چروكهايي كه كم كم داره دور چشات مي افته خوب نگاه كن ! بشمر ! ببين چه زود تكثير ميشن ! حسابشونو داري؟

مثل برق

موهاي سفيدتو شمردي؟ ميدوني اولين موي سفيدت رو چند سالگي رو سرت ديدي؟! اصلا يادت هست ؟

مثل باد ميگذره

همه چي محو ميشه

فقط خاطره ها مي مونه

براي بعضي ها هم مثل من گاهي وقتها حتي خاطره هم نمي مونه

نمي خواي كه بمونه ، حتي اونايي كه شيرين بودن !

آخه ، اون خاطره ها مال من نبودن ، اشتباهي واسه من پخش شدن !!! بايد برگردن به صاحب اصليشون ، من مالكشون نبودم كه بخوام حفظشون كنم !

اين چه حسيّه ؟

ديوانگي؟ جنون ؟

اصلا همه چي از يادت ميپره ، چرا ؟

چه حس غريبي، فكر ميكني ديگه همه چيز تموم شد

انتها اينجاست ، دنيات رو روي سرت خراب شده مي بيني

اما سعي ميكني كه نميري ! فقط همين ، فقط سعي ،

به روحت تلقين ميكني ، خوب ميشه

اما دل و روده جسمت مي ريزه به هم ! چرا ؟

چرا دوتايي باهم جور نميشن ؟

همه ميرن ، يكي با محبت ، يكي با تنفر ، يكي از روي ناچاري

گاهي وقتا......

خيلي چيزا ميشه

خيلي چيزام نميشه

اوني كه فكر ميكردي نميشه ، اوني كه فكر نميكردي ميشه !

يه بارم مي بيني خوابي كه ديدي چه زود تعبير ميشه !

يه بارم مي بيني بيدار بودي ها اما همش عين يك خواب ميپره !

يه بار چشم واميكني مي بيني چي فكر مي كردي چي شد؟

بعضي هارو دور و اطراف خودت مي بيني كه هجده سالگي ميكنند! دلت واسشون از ته ته ته اعماق دلت مي سوزه ، چون تو مي فهمي اونا نمي فهمن ، چون تو  دور چشات چروك افتاده اما اونا هنوز .... تو يك موي سفيد تو آينه ديدي اما اونا هنوز......

و به خودت ميگي :

« مارو باش رو چه درختي اسممون رو جا ميزاريم مارو باش!!!»

« غزل كوچه ي ما قلندراي پير و عاشق كه اينه

فكر تازه عاشق پياده باش،

ما كه سواريم

مارو باش اونارو باش !!! »

اونا رو باش !

آخ كه چه درديه از غم ديگران غم خوردن !

آخه به من چه ؟ چرا من غصشو بخورم ؟

چه درديه از اشتباه ديگران سوختن ،عاقبتشو حفظي ، از بري ، عين يه رمال ميشيني ميگي عزيز من اين ره كه تو ميروي به نا كجا آباد است ! اما مگه ميفهمه ؟ نه ....

صد چلچراغ داري و به بيراهه ميروي

بگذار تا بيفتي و بيني سزاي خويش

جوانيه ديگه ، بايد خودش تجربه كنه !

ما كه سواريم ، مارو باش !

مارو باش !

اونا رو باش !

حالم خوش نيست، اصلا ... بايد برم از اينجا ، وقت كوچم رسيده اما بال پروازم شكسته ! ، نكنه تو سرما بميرم !

نه دارم هذيون ميگم انگار، آره ،  از وقت خوابم گذشته !

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیستم آبان 1385ساعت 3:34 توسط « مریم »

 

يكشنبه رفته بوديم كوه، همايش كوهنوردي بود . جاتون خالي رفته بوديم بهشت گيلان ، اسم اين محل جنگ سراست !!! حالا وجه تسميه اش چيه؟! نميدونم ، شايد مردمش جنگجواند! چه ميدونم ... جاتون خالي اگه حالم بد نبود بيشتر خوش ميگذشت  چقدر خوردم  چقدر عكس از خودم گرفتم ، داد آقاي احمدي در اومد ، ديديد ثروت نداشته باشي اينه ديگه مردم دوربينشونو به رخت ميكشن خلاصه اينم عكسايي كه با دوربين اداره گرفتم براتون ميزارم حالشو ببريد.

دريا رو مي بينيد اون ته؟ يه بار با آسمون اشتباه نگيريد . دو طرفش كوهه وسط دريا بالا آسمونه ، افتاد؟

اي ول گيلان با صفاي خودمون ، هيچ جا  اينجا نميشه ، ديشب اينجا زلزله زد ، ديدم خفن گرم شده بود ، خدا به خير بگذرونه اگه ديديد آپ نشد ديگه بدونيد زلزله زده ، اينجا بارون كه مي باره ديتا دو روز قطعه واي به زلزله ! واااااااااييييييييي خدا به دوررررررررررر

كيفيتشون زيادي بالا بود مجبور شدم حجمشونو كم كنم تا وبلاگ باز بشه ولي گنداز آب در اومد حالا چيكار كنم؟ بهتر بزارم تو ادامه مطلب نه ؟

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 0:47 توسط « مریم »

 

پري روز داشتيم از كنار پارك خيابونمون رد ميشديم كه يهويي مامانم خيلي خونسرد گفت : چه رنگين كمون قشنگي ! فكر كردم شوخي ميكنه ، گفتم مگه آفتاب بارونه كه رنگين كمون برنه ، گفت اوناهش برو جلو تر نشونت بدم رفتم جلو پيچيدم طرف بلوار پارك وقتي اون رنگين كمون خوشكله نصف نيمه رو ديدم اونقدر ذوق زده شدم كه تند دور زدم گازو گرفتم و برگشتم ر فتم طرف خونه دوربينو برداشتم كه بيام عكس بگيرم ، تمام سعيم رو كردم كه زود برسم اما متاسفانه وقتي كه رسيدم رنگين كمون روبه زوال بود ، اما يه چيزايي از اون ته ته هاش  تو عكس پيداست ، منظره خيلي زيبايي بود ، من كه لذت بردم و كلي سر ذوق اومدم و باعث شد كه بزنه به سرم و برم دريا و چند تا عكس ديگه هم از مناظر بگيرم و بزارم تو وبلاگم براي شما كه ببينيد و لذت ببريد ، البته ببخشيد كه كيفيت عكسها پايينه ، آخه با دوربين فيلم برداري گرفتم .

قديمي ها به اينجا ميگن « عبدالله باغ » ، يعني باغ ِ عبدالله ، باغ ِ بازي هاي كودكي پدرم و دوستانش ... باغ دخوس دخوسي و آشتالو تشك بازي و آغوز بازي ! باغ خاطره هاي كودكي و نوجواني و جواني پدران شهر ما ! .... اينجا خاطرات آنها دفن است ...

...............................................................................................................

پ.ن : دخوس دخوسي : قايم باشك بازي / آشتالو تشك : هسته آشتالو / آغوز : گردو

 

باغ بي برگي كه مي گويد كه زيبا نيست ؟!

بازار ساحل

ميدان دريا

ماه شب دريا !

مسافران ِ هتل ساحل !!!

رستوران ساحلي

 

اينم رنگين كموني كه گفتم در رفت به كنارتير برق توجه كنيد يه چيزايي مي بينيد !

اين هم خانه جوان واقع در پارك شهرداري خيابان۷۲تن

نمايي ديگر از رستوران ساحلي

قایق بی سر نشین :

مركز خدمات شهري واقع در پارك

 

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 1:51 توسط « مریم »

 

يك موضوع قديمي ! علم برتر است يا ثروت ؟!؟!

 

  يادمه وقتي تو مدرسه اين موضوع رو دادند كه انشاء بنويسيم ، خيلي با افتخارمن ويار دبستاني ها  دوصفحه اندر باب برتري علم نسبت به ثروت نوشتيم ، بدون اينكه فهممون قد بده !!!

 اما حالا ميگم اگر قراره يكي رو برتر بدونيم اون ثروته نه علم ! علم بي ثروت به چه درد ميخوره؟ يه جورايي ميشه مثل عالم بي عمل ! برو درس بخون بشو دندانپزشك ، اونوقت پول نداري مطب بزني ، چي ميشه ؟ اونقدر مي موني ميموني تا مخت تعطيل بشه ، حالا من خودمو ميگم به جهنم ليسانس ادبياتم و شق القمر نكردم ، ولي وقتي براي آزمون آموزشياري نهضت سوادآموزي رفته بودم ، تاسف خوردم به حال اون دندانپزشكي كه اومده بود امتحان بده تا معلم نهضت سواد آموزي بشه و حقوقي زير صد تومان بگيره ، اين انصافه ؟ اين عدله ؟ .... طرف فوق ليسانس دانشگاه آزاد قبول ميشه اما پول نداره بره ، اگر پول داشت تحصيلش رو ادامه ميداد ، ول كرد چون ثروت نداشت ! ..... دختره شاگر اول كلاس بود، تك وتنها بي معلم خصوصي، معدل سوم دبيرستانش رشته تجربي 19.58 ، شايد مي تونست با اون هوش سرشارش يك روزي يك چيزي بشه ، اما ديپلم نگرفته بود كه زور شوهرش دادند ، چرا؟ چون پدرش مرده بود و نمي تونستند خرجش رو بكشند ، ....  يكي رو هم ميبيني بي سرپرسته ، شبها گشنه مي خوابه ، آخرش ميبيني چي؟ ميره خود فروشي ميكنه، چرا ؟ چون پول نداره حتي شكمش رو سير كنه ......« كاد الفقر ان يكون كفرا » نرديك است كه فقر به كفر منجر شود ...  آدم بي پول ، آدم بيكار و علاف ، آدم گشنه ، ايمانش خيلي زودتر ممكنه به كفر بدل بشه .... كسي كه فقر مادي داره ، فقر فرهنگي هم داره .... به نظر من اگر پزشك باشي و نتوني از علم پزشكي ات به خاطر نداشتن ثروت بهره ببري ، علمت هم كم كم رو به زوال ميره ، اما اگر بي سواد باشي و غني ، شايد بتوني اراده كه كردي  علم رو هم بدست بياري .... ، اينا همه رو گفتم نه اينكه بگم مطلقا ثروت خوبه ، نه ، هيچ چيز تو دنيا مطلق نيست ، همه چيز نسبي هست ، علم و ثروت هر دو دركنار هم خوبند وقتي كه با هم ، همركاب بشند ، اما اينجا سوال از برتريه ، يعني دوارهي ، يعني از اين دو مجبوري فقط يكي رو انتخاب كني ، فقط يكي ... حالا بگيد به نظر شما كدومش برتره ؟... با استدلال جواب بديد نه يك كلمه ....

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 23:12 توسط « مریم »

 

 

من اينجا بس دلم تنگ است و هر سازي كه ميبينم بد آهنگ است

 

بيا ره توشه برداريم

 

قدم در راه بي برگشت بگذاريم

 

ببينيم آسمان هر كجا آيا همين رنگ است؟!؟!

 

 

امروز صبح ساعت شش هفت تازه خوابم برد، صبح ساعت ده ليلا اومد خونمون ونشستيم گپ و لپ زديم و تا خرخره خورديم ، اول صبحي پلو كباب ! بعدشم سر به سر ميوه ، ليمو ونارنگي و سيب و به و خوج ( به قول ليلا گلابي محلي ) همه روسر به سر خورديم . آبجي من سرما داشت ليلا هم بد تر از اون بالاخره من بدبخت هم امروز ازشون گرفتم و الان گلو درد كردم سرم هم ميگيجه ، بايد امروز براي سرما خوردگي ام هم كه شده آزمايشموببرم نشون دكتر بدم ، خدا نكنه كه من سرما بخورم ديگه خوب بشو نيستم كه نيستم. ساعت دوازده با هم رفتيم بيرون هر دوتايي مون بانك كار داشتيم ، تا يك ربع به دو تو بانك علاف بودم لعنتي ها ساعت كاري بانك رو عوض كردن خيلي ناجور شده منم يك لنگه دوجا صف بودم، از اين ور حساب قرض الحسنه از اون ور قسط وام ،  ديگه به قبض تلفن نرسيدم ان شاالله فردا پس فردا قطع ميشه و اينتر نت بي اينترنت . از ديروزم براتون بگم كه به خاطر شب زنده داري پري شب كه كارت نداشتم و از خماري خوابم نبرد و صبحي تازه ساعت دوروبراي شش رفتم تو تختخواب و 3.30 ظهر با داد و هوار مامان كه بسه چقدر مي خوابي پاشو بريم بيرون پوسيديم بسكه تو خونه مونديم ، بيدار شدم . اين مادر خانومي بنده نه طاقت كار رو داره نه ظرفيت تعطيلي بيش از يك روز رو نميدونم اگر بازنشست بشه بايد چيكار كنه ؟!؟  خلاصه اش آماده شديم و جميعا يعني من و خواهر و مادرخانومي و آقاي پدر زديم به ددرا. اول رفتيم لب درياي شهر شهيد پرورمون ... خدا رو شكر خلوت بود ،يكي از دوستان قديمي پدرم رو با خانواده اش ديديم .. با هم همراه شديم و گفتيم كجا بريم كجا نريم ؟ يكي گفت سرو لات ، يكي گفت جزيزه لنگرود ، من گفتم بام سبز .. بام سبز اوكي شد و رفتيم لاهيجان ، گفتيم نوشين كوكي بخريم ، صد رحمت به صف نون وايي ، مسافرا هجوم اورده بودند تو نوشين ! خلاصه بي خياله كوكي و كلوچه نوشين ، رفتيم بام سبز... چي بخوريم چي نخوريم؟ هيچي نخورديم ... تله كابين بشينيم نشينيم ؟ آخرش ننشستيم ! اينجا عكس بگيريم ، نه، اونجا بگيريم ؟ آخرش هيچ جا نگرفتيم ! شلوغ بود اساسي ... اومديم پاييئن ... باز ساز شكم شروع شد .. گفتند چي بخوريم ؟ من گفتم بريم روبه روي استخر نون خرفه با تخم مرغ ! جاتون خالي رفتيم نون خرفه با تخم مرغ و دوغ ! چه حالي داد .. به خدا به صدتا پيتزا و هات داگ و .. از اين جور زهر ماري ها مي ارزه ... سالم و سنتي ... عكس خانومه رو هم گرفتم مي زارم اين زير ببينيد... ميگفت عكسم تا خارج از كشورم رفته !!!  خورديم و رفتيم اما غر زدند كه اين چي بود ؟ كباب سر جاشه ...باز كجا بريم كجا نريم؟ مادر جان گفت بريم رود بنه ( تو مايه هاي دربند) ...ر فتيم رودبنه و كبابي و نفري يكي يك سيخ يك متري و جاتون خالي عجب گوشتي بود ، چسبيد اساسي .. خورديم راه افتاديم رسيديم لنگرود ، گفتند آلبالو اخته ! اي شكمتونو مار بگزه باز جا داريد؟ ... رفتيم نگين و بعضي آلبالو اخته و بعضي بستني .. زور بستني رو دادن به خوردم همينكه رفتم يك ليس بزنم قلپي افتاد اما تو راه گرفتمش آقاهه گفت كجش كردي ريخت من گفتم نخير بستنيتون شل بود ريخت ! ... از نگين رفتيم فجر تاب بازي و علاگلنك ( درست نوشتم؟) عين بچه ها ... ساعت شده بود نه و نيم ، مادر خانومي گفت شما نميخواهيد نماز بخونيد؟ بياييد بريم سفيد آستانه ( قابل توجه دوست بد كه دوستش داره ) نماز بخونيم ، اومديم پايين از عليّ كلنگ رفتيم كه بريم گفتيم ولش بابا سخته بريم خونه بسه هرچي ول گشتيم ... اين كه فتوا داديم به خونه ر فتن و از هم وداع كرديم ... وسط راه خوش تيپ مسيج داد كه  دله ها( ولگردها ) خوش بگذره ! .. گفتيم بريم خونشون رفتيم و اونجا نماز خونديم و گفتيم و خنديديم و تازه امشب هم شام دعوت شديم به صرف عوض كردن ويندوز و آبگوشت مشد !  آخه طفلكي پري روز عروسي خواهر زاده اش بود و خسته است گفتم حق نداري كلاس ملاس بزاري ، فقط آبگوشت ، گفت آخه زشته ، گفتم نه زشت نيست ... تازه قرار هم شده كه فردا پس فردا هم بريم رشت برا خريد.

اين بود از دله موجي ديروزمون ( دله موجي يه چيز تو مايه هاي ولگردي ، از نوع مثبت ! )

تو آپ بعدي براتون حرفا و خبراي جديد دارم !

 

اينم عكس اون خانومه كه روبه روي استخر نون خرفه درست ميكنه :


اهل بی مرزترین دریا باش


آی اهل همه جا را عشق است

از غزلباختگان می ترسم

شعرهای بی هوا را عشق است

ای قشنگ سازها آوازها

روزهای بی عزا را عشق است

 

 

+ نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385ساعت 15:18 توسط « مریم »

 

                       

 

عيد سعيد فطر مبارك 

                 

                                     

 

                 

براي تو از تو مينويسم اي مهربان ترينم ، براي تو كه داناي به غيبي و عالم به اسرار نهان :

 

 

 

خداوندا ، احساس مي كنم كه پر بركت ترين ماه رمضان زندگي ام  رو پشت سر گذاشتم ، چون ترا به خاطر آوردم ، و به من لطف كردي كه در جهت آدم شدن گام بردارم ، خداوندا به جهت هر آنچه كه خواستم و ندادي و آنچه كه خواستم و زود اجابتم كردي شكرت ميكنم ، به قول بزرگان خداوندا داده ها و نداده هايت را شكر كه داده هايت نعمت است و نداده هايت حكمت ...  خداوندا مرا ببخش كه از روي ناداني بر خاسته اي كه به صلاحم نبود پافشاري كردم و از براي خواسته اي كه برايم لازم بود آنچنان كه بايد به درگاهت دست بلند نكردم و تو دادي اش به من ... خداوندا از اين آرامشي كه به من عطا فرمودي سپاسگزارم ، خداي مهربانم در اين عيد سعيد دست انابت به درگاهت دراز كردم و به گناهانم كه خود ميداني اقرار ميكنم و پشيمانم  الهي گناهانمان را ببخش و عيدمان را معّطر ساز ...الهي آنكه ترا دارد چه غم دارد ؟

 

امروز داشتم هفته نامه سلامت رو مي خوندم ، در مورد فيلم آخرين گناه نوشته بود ، در رابطه با چشم برزخي ، كه علم پزشكي اينو ثابت كرده ، هر انساني هاله اي اطراف خودش داره كه بعضي ها با چشم دل قادر به روئيت آن هستند و در اين رابطه چند خطي هم از كتاب مرصادالعباد شاهد مثال آورده بودند ، من هم مرصاد العبادم رو برداشتم و همه ي باب هفدهم رو كه در بيان مشاهدات انوار و مراتب آن است رو خوندم ، حالا هم چند خطي از اون رو كه تو هفته نامه بود رو هم براتون مينويسم :

 

... و اما الوان انوار، در هر مقام ان انوار كه مشاهده افتد رنگي ديگر دارد بحب آن مقام ، چنانك در مقام لوّامگي نفس نوري ارزق پديد آيد ، وآن از امتزاج نور روح بود يا نور ذكر با ظلمت نفس ، از ضياي روح و ظلمت نفس نوري ارزق تولّد كند ، وچون ظلمت نفس كمتر شود و نور روح زيادت گردد نوري سرخ مشاهده شود ، وچون نور روح غلبه گيرد نوري زرد پديد آيد ، وچون ظلمت نفس نماند نوري سپيد پديدآيد ، وچون نور روح باصفاي دل امتزاج گيرد نوري سبز پديد ايد ، وچون دل تمام صافي شود نوري چون نور خورشيد باشعاع پديد آيد .  وچون آيينه ي دل در كمال صقالت بود نوري چون نور خرشيد كه در آينه ي صافي ظاهر شود پديد آيد ، كه نظر از قوّت شعاع او برو ظفر نيابد البته . و... .

 

از اون روز كه اين فيلم رو مي ديدم همش با خودم تو اين فكر بودم كه من به چه شكلي ام ؟! هر چي فكر كردم نتونستم براي باطن گناهانم شكلي رو تصور كنم ! چون اصلا اطلاعاتي در اين مورد ندارم ، ولي ميخوام برم پي اش رو بيگرم تا هم ببينم چه ريختي ام و هم چيزي به معلوماتم اضافه كرده باشم   ... امشب هم كه اين مرصاد العباد رو خوندم ... نشستم و فكر كردم ... به اين نتيجه رسيدم كه هاله اطراف من شايد نارنجي باشه !!!  داره سير ميكنه به زردي ...  چه ميدونم شايدم همون ارزق ( كبود) باشه و من خودمو دست بالا گرفتم يا شايدم زرد ... ولي ميدونم كه خيلي تا سبزي مونده ...

همه تون خوب ميدونيد كه اين جور فيلم ها جاي نقد زياد دارند ولي خوب اين فيلم آخرين گناه و زيرزمين جالب و روي هم رفته خوب بودند و با همه ايرادهاشون حرفاي خوبي هم برا گفتن داشتند ، اما صاحبدلان اعصابم رو مي ريخت به هم ديگه خيلي ... چي بگم ... ولش ... .. زير زمين كه فردا آخرين قسمتشه ، از اولش آخرشو واسه خانواده ام گفتم حالا نميدونم درست گفتم يا نه ، آخرش فرج و خانواده اش آدم ميشن و گدا هم كه شدن ميان خونه صابرو پريا با صمدآقا البته آقاشو بزار اول آقا صمد ، ازدواج ميكنه و .... خلاصه به خير و خوشي ....  حالا برسيم سر اين آخرين گناه ،  خوب شايد عيب و ايراد داشته اما برا من يكي خيلي مفيد بود بعضي نكات ظريف از توش برداشت كردم كه به درد من و آينده ام خواهد خورد ،  يكي اينكه : هركه را اسرار حق آموختند / مهر كردند و دهانش دوختند .... ميدونيد كه هركي چشم برزخي داره نبايد اون چيزا رو كه ميبينه بگه و اسرار رو برملا كنه ، حالا تازه فهميدم كه چرا بعضي ها با حلاج مخالفند ، چون اون چيزي رو كه بهش رسيد نبايد ميگفت و گفت ! انالحق زد ... گفت آن يار كزو گشت سر دار بلند / جرمش اين بود كه اسرار هويدا ميكرد .... خلاصه لب مطلب ، مي خواستم بگم كه هويدا كردن اسرار ديگران نه تنها براي اين چنين افرادي گناهه بلكه براي من و امثال من هم يك گناهه ، فهميدم كه نبايد گناه ديگرون رو كه ديدم به روي خودم بيارم ، آخه از شما چه پنهون پارسال همين موقع ها دقيقا نهم مهر يك نفري كه يك كار زشت رو براي بار چندم تكرار كرده بود و من چند بار ناديده گرفته بودم و به روي خودم نياوردم اما وقتي براي بار سوم تكرار شد كنترل خودم رو از دست دادم و .....  اما حالا پشيمونم چون برملا كردنش توسط من هيچ فايده اي نداشت فقط يك جريانات بدي روبه همراه داشت كه خدا ميدونه كه من نميخواستم اون طور بشه و فقط قصدم خير بود ... مثل فرهاد موّدت  كه مي خواست ثواب كنه ولي كباب شد !!!  ...خلاصه گند زدم و حالا فهميدم كه به من چه  ... تو برو خود را كوش ... خدا خودش اون بالاست جاي حق نشسته ، تو به كارات برس خدا خدايي اش رو بلده ....

اينقدر روده درازي كردم و روي همين يك مورد مكث كردم كه نكات ريزي رو كه از اين فيلم براي خودم برداشت كرده بودم و مي خواستم بهتون بگم همه از ذهنم پريد ... اشكال نداره بعدا كه يادم اومد مينويسم . همه ي حس نويسندگي ام يهويي پر گرفت ...

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 1:40 توسط « مریم »