امروز بالاخره خودمو و تنبلي ام رو راضي كردم كه اتاق به هم ريخته ام رو تميز كنم ، خسته شدم : قبل از عمل بعد از عمل
كي از من شلخته تره؟ اما هنوز جارو نزدم ، كي حال داره بابا
همينم تا امشب دوباره ميشه مثل قبل از عمل ![]()
اينو هم آويزه گوشت كن : هرگز عاشق نشو ، مگر آنكه بتواني تمام عيبهاي ادمي را تحمل كني ( مخصوصا عيب هاي اين مردها رو )
من يك فيمينيستم
يه لحظه فکر کن اون چيزي که ميبيني، دروغ باشه ... يه لحظه، فقط يه لحظه به اون چيزي که باور داري، شک کن ... يه لحظه فکر کن، که اگه همه اون چيزي که با تمام وجود بهش چنگ زدي، نباشه ... اون وقت تو کجايي؟ ... ![]()
پنج قانون شاد زيستن :![]()
1-اگر شما چيزي را دوست داريد . از آن لذت ببريد .2-اگر شما چيزي را دوست نداريد . از آن دوري كنيد .3-اگر شما چيزي را دوست نداريد و نمي توانيد از آن دوري كنيد آن را تغيير دهيد .4- اگر شما چيزي را دوست نداريد و نمي توانيد آن را تغيير دهيد آن را بپذيريد .5- با تغيير دادن نگرشتان نسبت به چيزهايي كه آن ها را دوست نمي داريد آن ها را بپذيريد.
من لالايي بلدم ، اما خودم خوابم نمي بره ! ![]()
راستي من خل هم هستم ![]()
شهادت مولاي متقيان حضرت امير المومنين علي (ع ) را به تمام شيعيان تسليت عرض ميكنم
الان كه دارم مينويسم جمعه هست و ساعت دوازده و نيم شب ، ديروز اين سردرد ها كار دستم داد و رفتم دكتر و كارم به سرم و آمپول كشيد ، روزه ديروز رو با دوتا آمپول و سرم افطار كردم ، از هفت و نيم تا يازده و ربع زير سرم بودم ، اما حالم حسابي جا اومد ، اما امشب باز يك نفر حالم رو به هم زد و شدم بدتر از ديروزم . بگذريم .... آزمايش هم دادم ، يازده هزارو دويست و هفتاد تومان پول آزمايشم شد . نميدونم ديگه اين بيمه به چه درد مي خوره؟ الكي كلي گشتم دنبال دفترچه بيمه ام .... 26 ام جواب آزمايشم مياد ، دكتر ميگه مينورم ، عمه اش مينوره
، نيستم زور ميگه هستي ، خلاصه 26 ام مشخص ميشه ، ...
ديروز يك كامنتي براي چند دوست نوشتم ، حالا اينجا براي همه ميزارم تا بخونيد :
دوستان عزيز در سختي ها و غمها هميشه به اين فكر كنيد كه چون مي گذرد غمي نيست ، امروزه فهميده ام كه به هيچ چيز اين دنيا نبايد دل بست چرا كه دير يا زود بايد همه را گذاشت و گذشت ، نه سختي ها دير مي پايند و نه خوشي ها ماندگارند ، بايد به دركي برسي كه به آفتاب نگاه نكني ، با آفتاب نگاه كني .
ولي چيزهايي را كه خودم در سختي ها آموختم را به شما مي گويم :
من آموختم كه :
آنچه دلم خواست نه آن ميشود هرچه خدا خواست همان ميشود
آموختم كه: از پس هر پيشـــامدي اگرچه به تلخي زهر ، در پي حسن تعليلي ( دليل نيك ) بگردم .
به سرو گفت كسي ميوه اي نمي آري؟ جواب داد كه آزادگان تهي دستند
همان طور كه سعدي براي بي بر بودن سرو چنين دليل نيكي آورده ، پس بيا ما هم براي هر خللي در خود در پي يك چنين حسن تعليلي باشيم .
آموختم كه : در همه حال به خدا توكل كنم و تنها مصلحتم را از او بخواهم ، زيرا كه او اگر چيزي را كه من به اصرارميخواهم ، به من نداد ، يعني بهتر از آن را به من هديه خواهد كرد .
آموختم كه : بگذارم و بگذرم، ببينم و دل مبندم ، چشم بيندازم و دل مبندم ، كه دير يا زود بايد بگذارم و بگذرم.
آموختم كه : آنچه كه نپايد ، دلبستگي را نشايد .
آموختم كه از ته دل و از روي يقين و اخلاص بگويم : خداوندا ، داده هايت را شكر ، نداده هايت را شكر ، كه داده ها يت رحمت است و نداده هايت حكمت .
آموختم كه : براي آنچه كه از دست داده ام غم نخورم ، چون ديگر بدست نمي آيد ، پس براي ساختن آينده ام تلاش كنم .
و درآخر از آموخته هايم به اين رسيدم كه : درسهاي دنيا بي پايانند ، تمامي راه حل ها ، در درون خودم است ، مأموريت من در زندگي ، تغيير دادن جهان نيست .من مأمور تغيير خويشتنم .
به هر آنچه كه فكر كنيم اتفاق خواهد افتاد ، پس بياييد به آنچه كه بهترين چيز است فكر كنيم .
و در آخر : دوستان مهربان ، بهترين ها از نظر شما چيست ؟ همان ها را برايتان در اين بهتر از هزار شب آرزومندم .
اميدوارم كه به باور سبزي برسيد كه كه ديگر هيچ گاه در زندگي ، از روزگار سخت ، سختي اي از دل و ذهنتان ياراي عبور نتواند كرد ....
علي اي هماي رحمت ...
به گداي ره نشينت نظري به مرحمت كن ....

يك دوست كه من نمي شناسمش به نام آقامحسن ، برام كامنت گذاشته بود و خواسته بود كه طرز ساخت وبلاگ رو براش بگم ، نمي دونم چرا اين درخواست رو از من كرد ، شايد ديده ازآشپزي رسيدم به روانشانسي و و شعر و شاعري بعدشم روزنگاري ،... با خودش گفته حتما تو خط اينترنت و كامپيوتر هم ميزنه .... حالا چه فكري كرده بماند با خودش ، من وظيفه دونستم كه درخواست اين دوست مهربان رو رد نكنم :
آقا محسن براي شما طرز ساخت وبلاگ رو نوشتم روي ادامه مطلب كليك كنيد تا ببينيد ، اگر مشكلي داشتيد برام كامنت بگذاريد .
اينم عكس دانشگاه خدابيامرزمن (رشت-پل تالشان) اين عكسو از طبقه دوم تو كلاسمون گرفتم :

يادش بخيررررررررررر![]()
بنام مهربانترين مهربانان

آن شب قدري كه گويند اهل خلوت امشب است
يارب اين تاثــير دولت در كدامين كوكــب است
تابه گيســــوي تو دســـت ناســــزايان كم رسد
هــــر دلي از حلقه اي در ذكـــر يا رب يا رب است
خواستم پست قبلي رو دنباله بدم گفتم صبحت از شب قدر شده پس بهتره اول باشه . شب قدر هم داره مياد ، شب نوزدهم اول شب هاي قدر است و در تمام سال شبي به خوبي و فضيلت به آن نمي رسد و عمل در آن بهتر از عمل در هزار ماه و در آن شب تقدير امور سال مي شود و ملائكه و روح كه اعظم ملائكه است در آن شب به اذن پروردگار به زمين نازل مي شوند و به خدمت امام زمان مشّرف مي شوند وآنچه براي هركس مقدر شده براي امام زمان عرض مي كنند . پس سعي كنيد اين شب رو طوري دعا كنيم كه خداوند تقدير خوبي رو برامون در نظر بگيره . خدا همه رو دوست داره و لحظه به لحظه باماست ، اين ما هستيم كه نمي بينيم و فقط تو بدبختي هامون يادش مي افتيم ، وگرنه نشانه هاي عشق خدا به تك تك بنده هاش آشكاره ...هرچند كه به قول استاد خداوند طبع نداره .
هرموقع مي خوام تو وبلاگم عكس بزارم هر كاري ميكنم نمي تونم عكس رو بزارم وسط اما نمي دونم چرا هر موقع مي رسم به اينكه بنويسم از خدا عكسي كه ميزارم خودش بي اينكه سعي كنم ميمونه وسط ، همون جايي كه از همه قشنگ تر ميشه !!! اين برام شده سوال؟؟؟
!!! اقرب عليه من حبل الوريد...
الهي داده هايت را شكر ، نداده هايت را شكر، كه داده هايت رحمت است و نداده هايت حكمت ![]()
برسيم به كار وبار خودم : هنوزم سرم به شدت ميدرده ! امروز صبح ساعت نه خوش تيپ زنگ زد اما من بسكه گيج بودم بر نداشتم !
اونم كه مي دونه من از اين عادت ها دارم يك بار بيشتر نزنگيد ، بعدش خودم يازده زنگ زدم نبود، بعدش خودش يك ظهر زنگ زد گفت امشب ميام ، بعد از ظهر بيا بريم روكش بخريم ، گفتم باشه . ديشب با يكي از دوستان قديمي چت كردم ، سه ساعت ! يكي از دوستاي نميدونم چي بگم
.... هموني كه يكشنبه شب افطاري خونمون بود . آيدي و وبلاگم رو داده بود به دوست قديمي . يه روز ديدم دوست قديم برام آف گذاشته متعجب شدم
آخه هيشكي آيديمو جزا اعضاي خانواده و دوست جان نداشتند تو وبلاگمم هم نذاشتم جوابش رو ندادم به دوست جان گفتم خودش رو زد به اون راه ، ميدونستم كار خودشه ها ، ولي باز خواستم كه شك نكنم ، آخه من با مرامم ، تا اينكه فردا دوست قديمي آف گذاشت كه آره مريم ميدونم خوندي ولي چرا جواب نميدي برام شده سوال ؟
بعدشم واسه من سوال شد كه اين از كجا ميدونه كه من خوندم و جواب ندادم ؟، فهميدم كه كار خود دوست جانمه ، اااااي نامرد خيلي نامردي ، من هم خيلي ساده ام ، چون بهت اعتماد كردم دوست جان خوبه حالا ازت قول گرفته بودم كه به كسي آيديمو ندي ، اين بود رسم دوستي ما ؟؟؟ باشه دوست جان ، كاش بهم ميگفتي ، ازاينكه آيديمو دادي به اون ناراحت نيستم از اينكه از من مخفي كردي و دروغ گفتي ناراحتم ، از تو انتظار نداشتم ، وگرنه من با دوست قديمي مشكلي ندارم ، دوست قديمي ميگه چرا تو وبلاگت نوشته بودي حال و اعصاب درست و حسابي ندارم؟! و سوال هاي اينطوري ... حالا دوست قديمي و دوست جانم چي گفتند با هم ؟ الله و اعلم ..... (نوشته شده در ظهر ساعت 3 ).
( ساعت 1.38 شب ) :هنوز سرم به شدت ميدرده ! زانو درد هم بهش اضافه شد ، بعد از ظهر ساعت 4.30 رفتم دنبال خوش تيپ رفتيم دنبال خريد روكش ، اين ور بگرد اون ور بگرد خلاصه رفتيم نزديكاي آقا سيّد محمّد خريديم ، 45000 تومان ، گفت نصبش يك ساعت و نيم طول ميكشه سه تومنم جدا ميگيره ! ساعت 5.15 بود گفتيم آقا يكساعت كه خيلي زياده اذان ميزنه ، گفت مگه روزه داريد؟ خوش تيپ يه نگاه به من انداخت، من گفتم خوب روزه داريم كه ميگيم دير ميشه ديگه آقا ، ديدم خوش تيپ برگشته و داره از خنده ميتركه ، گفتم چيه؟ خنده داره؟ گفت يعني ريختمون به روزه دارا نميخوره؟ گفتم نميدونم والله شاااايد !!!
خلاصه خريديم و اومديم ... افطار و شام رو خورديم و بعدشم كلي شيطوني و يازده و نيم رفتند خونه ... هر وقت خوش تيپ مياد خونمون كلي دلم وا ميشه آخه هم كله ايم هر دوتايي مون شيطون و مردم آزار ، امروز ميگفت برا رفتن به كيش استخاره كردم خوب شده ، وااااااااي گفتم مگه خدا بهت عقل و اختيار نداده كه رفتي استخاره كردي؟ گفت چرا آخرش منو شوهرم به همين نتيجه رسيديم . ( خدا رو شكر )
قراره فردا صبح برم دم باشگاه دنبال خوش تيپ بريم لنگرود براي نصب . قراره يه روز ازين روزا هم باهم بريم رشت براي خريد و تعمير دوربين . كلي بهم امشب گير داده كه تو پس كي مي خواي ازدواج كني گفتي بعدز ا محرم صفر ، اومد و رفت و تو هستي هنوز ، گفتم خوب بعد از ماه رمضون ديگه ميرم ، گفت : آره ديگه خلاصه بعد از يكي از ماه رمضون ومحرم و صفرهايي كه مياد و ميره ، تو ميري . يهويي بچه اش گفت مريم قصد ازدواج نداري ؟ مردم از خنده اين فسقلي هم آرزوي ازدواج منو داره . چند شب پيشا رفته بوديم خونه خاله ام دختر خاله فسقلي ام با يك عشقي ميگفت مريم ميخوام براي عروسي تو لباس اين مدلي بدوزم و موهامو اينجوري درست كنم
.... خاله ام يه چيز ميگه ،اون يكي يه چيز ديگه ، زن دايي ام يه چيز ديگه ، ميگه آي دلم هواي يك عروسي خانوادگي كرده ، مادربزرگم كه ايندفعه گريه ميكرد و ميگفت يعني من زنده ميمونم عروسيتو ببينم ؟ ( آخه من بزرگترين نوه خانواده ام ) گفتم مادربزرگ جان حالا چرا گريه ميكني ؟ يعني اينقدر از من نااميدي؟ قول ميدم همين امسال برم .كلي ذوقيد و اشكاشو پاك كرد و گفت : همش تقصير خالته كه چهار شنبه سوري خوب از خونه با جارو بيرونت نكرد ! ( چقدر به سنن خودشون مطمئنند!
)
حالامن مانده ام حيران كه اگه من از هيشكي خوشم نمياد ، اگر نتونم كسي رو دوست داشته باشم و نخوام ازدواج كنم بايد كي رو ببينم ؟؟؟
زوره ؟... رسوام كردن ، نميذارن آدم زندگيشو بكنه .... حالا خوبه هر كدومشون يه جورايي از دست شوهراشون نالانند و شاكي .... همين مادربزرگ جانم همش ميگه : مردها همه شون پدرسوخته اند
....
ای دل ســــر و کار با کریم است ... مترس
لطفش چو خدایی اش قدیم است ... مترس
![]()

۱- من به شدت عصباني ام ! از نوع اساسي ! بايد پاچه گيري كنم !
۲- اين عكس رو براي دوست بد از دوستان بانو جون گذاشتم ! نميدونم ميشناسه يا نه ؟!
۳- اين سردرد نميخواد خوب بشه .
۴- اين پست ادامه دارد ! اما فردا بقيه شو ميزارم الان اعصاب معصاب ندارم ، از نوع چي؟؟؟ اساسي .
علي يارتون ![]()

امروز با كامنت شبانه هاي بي تو ياد اين ترانه شهيار قنبري افتادم :

نذاشتن همصدايي رو بلد باشيم
نذاشتن حتي با همديگه بد باشيم
به پيغام كلاغاي سياه شك كن
كه شب جز تيرگي چيز نمي ياره
لالا لالا ديگه بسه گل لاله
بهار سرد امسال مثل هر ساله ....
اصلا ياد تمام ترانه هاي شهيار قنبري افتادم . ياد غدقن آره غدقن ... چون اين روزا گلايه كردن غدقنه ، آره حتي براي روز تازه هم اجازه بي اجازه !!!

آبي دريا غدقن
شوق تماشا غدقن
عشق دوماهي غدقن
.......
من غدقن ، تو غدقن
گلايه كردن غدقن
.... براي روز تازه اجازه بي اجازه !
نميدونم چرا اينقدر سرم ميدرده ؟
يهويي از غروب گرفت و تا حالا ولم نكرده ، تازه اونم با حالت تهوع ،
خيلي وقت بود از اين سردرد هاي وحشتناك نكرده بودم ، آدمو از پا ميندازه ، اما من سگ جوني ميكنم و سرپا واميستم ، حتي نمي تونم قدم از قدم بردارم همينكه از سرجام بلند ميشم اول بايد يكمي مكث كنم تا سياهي چشام بره و نيفتم بعدشم عين آدم آهني راه برم كه ضربانهاش شديد تر نشه ، ايندفعه بد جوري گرفته ميسوزه ! از سرم تا تو گلوم ! چرا؟؟؟ خيلي ميخورم ، الكي الكي ، موفق به افزايش وزن شدم 48 پيشرفت شايان توجه اي بود ، البته با لباس بيرون كشيدم . نه كه ناراحت باشم از اينكه لاغر شدم آخه صورتم داغون شده هشت كيلو كم كردن وزن تو يك ماه و نيم سيستم آدمو ميريزه به هم وگرنه اندامم كه عالي شده هرچند كه ديگه لباس اندازه تنم ندارم كه بپوشم . وااااااااي سرم ، آها يه چيز ديگه چشام هم يه مرگش شده نميدونم چرا همش پلك هام سنگيني ميكنه مثل زموني كه خواب به آدم غلبه ميكنه اما خواب ندارم از صبح به زور چشامو وا نگه داشتم و بد مي بينم ، يعني اينم از اعصابه؟؟
!! اين اعصاب چه كارا كه نمي كنه . يكشنبه شب كه گفتم مهمون دارم . شنبه اي كه داره مياد هم مهمونيم خونه يكي از همكاران مادرم ، البته غيراز مهمون يكشنبه هم يه مهمون ديگه هم تو اين هفته خودشو دعوت كرده اونم ميخواد خواب پيشم بمونه ، اين يكي از موذي بازي ميخواد شب پيشم بمونه آخه ميدونه من خوشم نمياد شب كسي پيشم بخوابه
ميخواد بمونه كرم بريزه لج منو در بياره
يه لقبي هم من بهش دادم ، خوش تيپ محل ، اين خوش تيپ محل خيلي با مرامه ، قراره واسه ماشينمون روكش بخره ، هر چي ميگم خوش تيپ جان اين چه كاريه زشته بده شرمنده ميشيم ما ، ميگه نه مامانت برام خيلي زحمت كشيده برا اون ميخوام كادو بگيرم . حال آدم رو به هم ميزنه با اين اخلاقش ، يه خوبي كوچولو هم كه بهش بكني ها تا تلافي نكنه دست بردارت نيست حتما بايد جبرانش كنه ، بعد از ماه رمضونم ميخواند برند برا زندگي كيش و شش سال بمونن ، واقعا جاش خالي ميشه ، خدا كنه يه چي بشه نرند . اين خوش تيپ فراري محل ما متولد 54 هستش . اينم گفتم بدونيد فكر نكنيد هم سن و سال منه . من گمونم همين روزا بميرم نه
؟؟؟ بادمجون بم آفت نداره
؟؟؟ آخه شما ها نميدونيد كه چي شده
نمي تونم بگم ولي بدونيد حالم خيلي بده ، ميخوام برم دكتر دفترچه بيمه ام گمگشته ، هر چي ميگردم پيداش نيست ، آخه اطاقم خيلي شلوغه ، من يك دختر شلخته بي انظباطم كه هيچ كدوم از وسيله هام سر جاش نيستند ، خدا بيامرزه دوست جون جوني ام رو ، خيلي دوست بوديم از بچگي خيلي دوستش داشتم خيليييييييي ، سرطان گرفت ، خون ، دوماهه تموم شد ، ... خدا بيا مرزه ، هر وقت مي اومد خونمون اتاقم رو تميز ميكرد ، يادش بخير ، تنها دوستم بود ، فقط اونو داشتم ، اونقد به دوستي هم مغرور بوديم كه هيچ غيري رو در حريم دوستي خودمون راه نميداديم ، مخصوصا اون ، اگه با كسي ديگه اي تو حياط مدرسه منو مي ديد پوست از سرم ميكند ، ... مرگ اون بد ترين اتفاق زندگيم بود
، با مرگ اون من فهميدم كه اونچيزي كه بيشتر از مرگ عزيزان آدم رو اذيت ميكنه حس كردن جاي خاليشونه و خاطره هاشون كه بعد از رفتنشون ميمونه ، آره آدم دلش بيشتر براي دل تنهاي خودش ميسوزه كه بايد بدون اونا ادامه بده ...ولي با اون همه زجري كه با مرگ عزيز ترين دوستم كشيدم اونچه كه در اين روزها كشيدم هر گز در زندگي ام نكشيدم . من تا يك سال مرگش رو باور نمي كردم هميشه منتظر بودم ، آخه هرگز مرده اش رو نديدم ، نذاشتند... منو زور فرستادند سر جلسه امتحان ... آره دانشجوي سال اول بودم و ترم اول و اولين امتحانم بود و روز تشييع جنازه عزيزم ..... تو كتابهاي اون ترمم نوشته هام هنوز هست با جاي اشكهام ... 23/10/79 ..... حالا ديگه تورو داشتن خياله ... دل اسيره آرزوهاي محاله .... غبار پشت شيشه ميگه رفتي ... اما هنوز دلم باور نداره ....
اگه گفتيد اين كيه؟؟؟


سلام به روي ماه همه ي دوستاي خوب و مهربونم . ميگما ، وبلاگ نويسي چقدر خوبه ، آدم كلي دوستاي خوب و مهربون ، خواهر و برادر هاي مهربون تو اين دنياي مجازي پيدا ميكنه كه شايد خيلي راحت تر از دنياي طبيعي بتونه باهاشون رابطه برقرار كنه و راحت باشه ، تو دنياي مجازي اينترنت ديگه نه آشنايي اي هست كه بترسي رازتو برملا كنه و تو شهر جار بزنه نه رويي كه ازش خجالت بكشي و نتوني حرف دلتو بزني ، به نظر من اينطوري خيلي راحت تر ميشه دوست هايي رو پيدا كرد كه مثل خودمون باشن ،همدل و همجهت ، باهم دوست بشيم و دوست بمونيم ، به هم كمك كنيم ، همديگه ر و راهنمايي كنيم . خيلي خوشحالم كه خواهراي بزرگي مثل بانو و صدف و بهي و مژده جون پيدا كردم ، آخه خواهر بزرگ ندارم ، و داداشاي كوچولو مثل آقا مجيد گل ، محمد جعفر عزيز ، پوريا جان و...آخه من داداش هم ندارم وهمچنين دوستاي جديدم سعيد و گندم كه اميدوارم هر چه زودتر اين دوران پر استرس رو پشت سر بگذارند و به هم برسند
، انشا الله .از همه مهم تر
كوير مهربان
، كه همچون مشاوري دلسوز راهنماييم كرد و ميگه : مهمترين سرمايه يك زن احساسشه ، پس مراقب خودت و احساست باش .
ديگه هوا داره سرد ميشه بخاري هارو روشن كرديم ، دوشبه كه لباس مي پوشيم بريم بيرون مهمون مياد خونمون
، ديشب مامان بزرگم اينا اومدن ، امشب هم تا ماشين رو از در آوردم بيرون كه زودتر جيم بشيم تا بازكسي سرمون چتر نشده ، داشتم دنده عقب ميرفتم ديدم يه ماشين پشتمه واااااي
خالم اينا اومدن ، فردا كلاس بسيج مسيج
نميدونم چي تو همين مايه ها يه كلاسي داشت اومده بود چادر عاريه بگيره! بد جوري هوس فالوده كرده بودم ، خلاصه ضد حال زدن ، امشب هم نشد ، آخه عاشق فالوده شيرازي ام
، گفتم تا از فصلش نگذشته برم يه بار ديگه دلي از عزا در بيارم ، هرچند گمونم الانم كه برم بگم فالوده شيرازي بخندن برام ، امشب يك تگرگي باريد كه قد يه نخود ، بعدشم بارون چنان رگبار بهاري ، باز اين پاييز اومد و بارون هاش و در به در گشتن من دنبال يه كفش ضد آب كه اندازه پام باشه ! آخه من پاي سيندرلا رو دارم ! اينو يه كفش فروشه بهم گفت
پرروووووو. خلاصه فعلا موقتا دوسه روز پيش يكي خريدم كه شونصد لا بند داره دوتا تو كفي گذاشتم توش تا ببينم كجا ميتونم اندازه پام پيدا كنم ! فردا شب نقشه ي بام سبز رو دارم ، اگه بارون تند نباشه بريم لاهيجان ، اگه مامانم غر نزنه نگه خطرناكه . يكشنبه هم افطاري يكي از دوست جونام
پيشم دعوته امروز ظهر زنگ زده بود خودشو دعوت كرد ، شب خواب پيشم ميمونه ، وبلاگ داره ، ولي نميدونه من وبلاگ دارم ، چقدر موذي ام من . موندم كه افطاري چي درست كنم برا اين يك نفر آدم ؟ عاشق سالاد اولويه ست غش ميره ... ولي بايد پلو و خورشت هم درست كنم فقط سالاد اولويه زشته . شايد فرني و شامي و سالاد اولويه افطار ... اونوقت قيمه يا شايدم مرغ واسه شام . خوبه ؟ يادم باشه فردا عصري برم بيرون زولبيا باميا و رشته خشكار بخرم . ميدونيد رشته خشكار چيه ؟ حيف دوربينم خرابه ! بايد كارت اينترنت هم بخرم ، كارتم ته تهاشه ، اينجا كارت خيلي گرونه ، دوساعته روزانه 700 تومان اونم از نوع درپيتش . بسه هر چي روده درازي كردم اگه ولم كنيد و نگيد مطالبم طولانيه همين طور تا صبح مينويسم ، آخه من خيلي روده درازم
، تازه خيلي هم عجولم .... خوب پس فعلا خداحافظ تا فردا پس فردا هااااااا ي روشن .
همه تون مراقب خودتون و احساساتتون باشيد
به قول بانو جون : حكيم حاكم نگهدارتون
به قول آبجي بهي : شادزي و سلامت ![]()
وابستگي و تعلق

دنبال كردن حريصانه ي هر چيز به معني فراري دادن آن است. كافي است به دنبال معشوق خود بيفتيد تا فراري اش دهيد. حتي پول هم از اين قاعده مستثني نيست . فرض كنيد كه در يك مهماني با كسي آشنا مي شويد و او مي گويد كه هفته ي آينده با شما تماس مي گيرد . يك هفته ي آزگار از خانه بيرون نمي رويد حتي به توالت هم نمي رويد! كنار تلفن مي نشينيد.... و انتظار مي كشيد . چه كسي تلفن ميزند؟ همه به جز او ! آيا هيچ وقت نياز مبرم به فروش يك ماشين ، خانه و ... داشته ايد؟ چند نفر خريدار پيدا كرديد؟ هيچ . قيمتها را پايين آورديد . آيا كسي اهميت داد؟ هرگز ! به سراغ هر فروشنده اي كه برويد صرف نظر از اينكه جت بفروشد يا پودر لباسشويي ، همين داستان را از او خواهيد شنيد . ياس و نوميدي انسان را به ورطه ي هلاك ميكشاند و هر چه نگران تر شويد مردم كمتر مي خرند! وقتي كه در يك رستوران نشسته ايد و براي خوردن غذا عجله داريد چه اتفاقي مي افتد؟ سفارش غذايتان گم مي شود! خود من قانون وابستگي را در فرودگاه ها ياد گرفتم . من براي معرفي كتابهايم سفر هاي متعددي به نقاط مختلف دنيا انجام دادم . اين سفر ها از شش هفته تا چهار ماه طول مي كشيد و تا همين اواخر به خاطر آنكه همسرم جولي ، سرگرم كار خود بود اغلب به تنهايي سفر مي كردم . معمولا از هر يكصد پرواز نود و نه تاي انها بدون تاخير انجام ميشد آما آن يك پروازي كه مرابه خانه و همسرم مي رساند همسري كه بي تاب و دلتنگش بودم هميشه با چهار ساعت تاخير انجام مي شد! هرگاه كه با نااميد درگير مسئله اي ميشويم و يا وابستگي عاطفي و احساسي نسبت به ماجرايي پيدا ميكنيم سدي در برابر آن ميسازيم . اما روي ديگر سكه چيست؟ اگر كسي آرامش خود را حفظ كند همه چيز رو به راه مي شود! يك سال و نيم است كه دوستي در اطراف خود نديده ايد و حالا مايوس و نگران هستيد . مدتي مي گذرد و بي خيال مي شويد و به خود مي گوييد : " من نيازي به همدم ندارم ، به تنهايي هم مي توانم خوشبخت باشم " و ناگهان سر و كله ي چهره هاي جديد از هر طرف پيدا مي شود . شايد " بحث كردن " بهترين مثال در اين زمينه باشد : وقتي تصميم مي گيريد عقيده ي كسي را تغيير دهيد ، چه اتفاقي مي افتد؟ آيا عقيده اش را عوض مي كند؟ نه ، تا وقتي كه شما زنده هستيد. اما اگر فشار را از روي او برداريد غالبا اتفاق مي افتد كه خود او به طرف عقايد شما كشيده مي شود . هرگاه نگران و منتظر چيزي باشيم مثلا يك تلفن خاص ، ترفيع ، قدرداني رئيس و ... در پيرامون خود نيرويي خلق ميكنيم كه احتمال وقوع آن رويداد را از بين مي برد .
عدم وابستگي به جاي بي علاقگي
وابسته نبودن به معناي بي علاقه بودن نيست . ممكن است نسبتبه چيزي وابستگي نداشته باشيم و در عين حال بسيار علاقه مند به آن باشيم . انسان هاي مصمم و ناوابسته به خوبي مي دانند كه تلاش و كيفيت ، نهايتا با پاداش مواجه ميشود .آنها مي گويند: " اگر اينبار برنده نشوم دفعه ي آينده و يا دفعه ي بعد از آن حتما برنده خواهم شد " فرض كنيد كه داوطلب گرفتن يك شغل جديد شده ايد . هم كار را خيلي دوست داريد و هم كاملا اماده هستيد . متن مصاحبه استخدامي را مي نويسيد و چند بار جلوي آينه آن را تمرين مي كنيد . حتي كفش نو مي پوشيد و موي سر خود را اصلاح مي كنيد . زود تر از موعد به محل مصاحبه مي رسيد و بهترين جوابها را ميدهيد . بعدش چه؟ به خانه بر مي گرديد و زندگي را از سر مي گيريد . در كلاس هاي جديد ثبت نام مي كنيد و نقشه مصاحبه ي استخدامي بعدي را مي كشيد. اگر در شركت اول استخدام شديد كه چه بهتر! اما اگر نشديد باز هم زندگي در جريان پيش رونده ي خود باقي است .
آدم هاي بي علاقه ميگويند:" كي اهميت ميدهد؟" " چرا زحمت به خود بدهم ؟" نا اميد ها مي گويند: اگر آن كار را به دست نياوردم ، مي ميرم !" اما نا وابستگان مصمم مي گويند: به هر طريقي كه شده يك كار خوب پيدا خواهم كرد و براي من مهم نيست كه اين ، چقدر طول ميكشد."
چگونه مي توانم در عين ناميدي از نا اميد بودن پرهيز كنم؟
هرگز به دام گفتن اين جمله نيفتيد:" من براي خوشبخت بودن به .... نياز دارم ." به طور كلي براي انجام هر كاري ، آسوده باشيد ! اگر در آرزوي ترفيع گرفتن يا در انتظار يك تلفن هستيد ، اگر دنبال شوهر مي گرديد يا منتظر دريافت صورتحساب هستيد در همه حال آسوده باشيد! هر كاري از دستتان بر مي ايد انجام دهيد و بعد با خود بگوييد: " من براي خوشبخت بودن نيازي به ... ندارم ." فراموشش كنيد و راهتان را ادامه دهيد . خواهيد ديد كه در بسياري از موارد نتايج دلخواه شما از راه خواهد رسيد .
خلاصه كلام
انسان در سطوح جسماني و رواني با قوانين طبيعي سرو كار دارد . طبيعت ، نااميد را نمي شناسد! طبيعت در جستجوي توازن است و نااميدي و توازن هرگز در يك قالب نمي گنجند. زندگي نبايد يك كشمكش بي انتها باشد . بگذاريد هر چيزي جريان عادي خود را طي كند . اين ، بي تفاوتي نيست ، اجبار و اكراه هم نيست . شما مي توانيد بگوييد: " من نمي فهمم كه اين اصول چگونه عمل مي كنند !" مگر شما مي دانيد كه نيروي جاذبه چگونه عمل مي كند؟ كاري كه ما بايد در زندگي انجام دهيم استفاده كردن از اين اصول است . نيازي نيست كه آنها را درك كنيم .
بخشندگي
اگر چيزي را مي خواهي آن را ببخش ! احمقانه به نظر ميرسد. اينطور نيست؟ اما حقيقت اين است كه براي بيشتر بدست آوردن هر چيز ، بايد بخشي از آن را ببخشيم . كشاورزي كه دانه هاي بيشتر ميخواهد بايد بخشي از دانه هاي خود را به زمين ببخشد. وقتي لبخند كسي را مي خواهيد بايد لبخند خود را ارزاني كنيد. اگر عشق مي خواهيد بايد عشق بورزيد. اگر كمك ديگران را مي خواهيد بايد به آنها كمك كنيد. اگر مي خواهيد مشت بخوريد ، بايد به كسي مشت بزنيد و اگر مي خواهيد كه مردم به شما پول بدهند ، بخشي از پولتان را به ديگران بدهيد. در اين باره فكر كنيد اگر وابستگي باعث تعويق رويداد هاي خوب در زندگي مي شود عكس اين مطلب هم در باره عدم وابستگي مصداق پيدا مي كند و عدم وابستگي يعني اينكه بخشي از آن چيز هايي كه برايمان ارزش دارد، ببخشيم . مطمئن باشيد هرچه را كه ببخشيد، به سوي شما باز مي گردد.
سعادت و خوشبختي ، جريان ابدي " بخشيدن و بدست آوردن " است .
خلاصه كلام
راه و رسم بخشيدن ، بخشش بدون چشم داشت است . اگر در ازاي آنچه كه مي بخشيد توقعي داشته باشيد در واقع وابسته به آن پاداش هستيد و هنگامي كه وابسته باشيد اتفاق خاصي روي نمي دهد . آيا بايد از دارائي و ثروت هاي مادي خود لذت ببريم؟ قطعا ! اما اول اطمينان پيدا كنيد كه شما مالك آنها هستيد و نه بالعكس .
وابستگي به معشوق ![]()
سرچشمه ي غم و اندوه تمايل است . "بودا"

مري با نا اميدي و بي قراري به دنبال مردي مي گردد كه به او عشق بورزد و ستايشش كندو آيا اميدي به يافتن اين مرد مي رود؟ نه چندان . اولا بي قراري همه ي مردها را به عقب مي راند ثانيا مري بي قرار و مايوس ، نمي تواند آدمي دوست داشتني باشد. فرد به همسرش مي گويد :" من به تو نياز دارم وبدون تو نمي توانم زندگي كنم ." اما اين عشق نيست ، گرسنگي است . شما نمي توانيد در آن واحد هم كسي را دوست بداريد و هم بي تابانه نيازمندش باشيد . عاشق واقعي كسي است كه معشوقه ي خود را آزاد مي گذارد تا خودش باشد ، تا هر آنچه كه خود مي خواهد ، باشد و هركجا كه خود مي خواهد . در عشق ، اجباري نيست . عشق يعني امكان انتخاب به معشوق دادن . در اينجا هم سخن از عدم وابستگي است . براي آنكه كسي يا چيزي را بدست آوري ، رهايش كن .

وابستگي و تنفر
تا چيزي را نپذيريم نمي توانيم تغييرش دهيم . "كارل يونگ"
تنفر، چيز خوبي نيست . وقتي از چيزي تنفر داشته باشيم به گونه اي نامرئي به آن متصل مي مانيم و اين اتصال ، باعث ماندگاري موضوع تنفر مي شود.