بن بست
کماکان منتظر نامه ی فولاد هستیم ، می گفتن تو آبان ماهه اما هفت روز از آبان اومد و رفت و ما هنوز منتظریم ، تقریبا آماده ی رفتنم ، یا بهتر بگم فرار ! زلزله ها هم کم و بیش ادامه دارند . آخریش دیروز ظهر بود ۴ ریشتر . سقف خونه و دور تا دورش چند تا ترک ورداشته ، هفته قبل رفته بودیم قشم اونجا خیلی ناجور بود تموم ساختمونها ترک خوردند و خیلی از بانکها رو تخلیه کرده بودند و مردم میگفتند که شب بیرون می خوابیم .بندر پهل که از همه بدتربود. اینجا که این بندری ها میگن بندر همش اینجور بوده ! اما من که تا به حال تو عمرم با چنین وضعیتی مواجه نشده بودم ، یه جورایی غیر عادی به نظر میاد . دیگه تکونهای۴ . ۵ ریشتری واسمون عادی شده اما من همش منتظرم تو یکی از اینها خونه سرمون آوار بشه . آنتن تلویزیون هم واسمون شده زلزله نگار گذاشتمش نزدیک دیوار تا وقتی زلزله میاد بخوره به دیوار و صدا بده ! اینم هشدار دهنده ی زلزله ی ما !
هوا بهتر شده و مسافرها جاری شدند اینجا و قیمت ها کشیده بالا ، اگه مسافر باشی و قیمت ها دستت نباشه یه کلاه گشاد می ذارند سرت . خیابون اونقدر شلوغ شده که آدم حوصله نمیکنه بره بیرون ، جا واسه پارک پیدا نمیشه و آدمهای اینجا اونقدر بی فرهنگند که خیلی راحت میزنند بهت و در میرند . کلا آدمهای مزخرفی داره ، از نظر فرهنگی سطح خیلی پایینی دارند .
ما برویم منزل شام درست کنیم ، ![]()
این پست فقط برای آبان بود و بس !
من با تو خوشم تو خوشی با دل من
از دست من و تو غصه ها خسته میشن
چه خوبه همیشه ما با هم باشیم
من و تو دشمن درد و غم باشیم
چه خوبه دلامون از امید پره
غم داره از من و تو دل می بره
من با تو خوشم تو خوشی با دل من
از دست من و تو غصه ها خسته می شن
کوچه ها به جای بوی بی کسی
پر از عطر خوش هم نفسی
تپش قلب تو با نبض منه
عزیزم لحظه ی عاشق شدنه
من با تو خوشم تو خوشی با دل من
از دست من و تو غصه ها خسته می شن
برای دیدن خوشی کافیه
چشاتو واکنی رو به زندگی....
بالاخره پادشاه فصل ها هم از راه رسید و کم کم هوا داره بهتر میشه از بیستم شهریور تا حالا هم که آخدا خلیج فارس رو گذاشته رو ویبره تا حالا قریب به سی تا زلزله خفیف و شدید رخ داده که تا حالا هنوز خونه سرمون آوار نشده ، اولیش ۲۰ شهریور بود شش و یک ریشتر ساعت سه و نیم ظهر که داشتم ظرف می شستم همونطور با دستکش ظرفشویی رفتم موندم زیر چارچوب اتاق خواب و نگاه به درو دیوار و سقف می کردم که الانه از کجا خراب میشه؟ و مردم خدا بیامرزه منو . اما میگن مردن هم شانس می خواد ... آخریش هم فعلا دیشب ساعت یکربع به نه فقط ۴ ریشتر بود ، به قول شوهرم بابا ۵- ۶ ریشتر که چییییییزی نیست ! اینقدر زده که واسمون عادی شده ، یه روز بعد از سحری که تازه خوابمون برده بود یکی ۵ ریشتری زد که شوهرم رو به زور از خواب بیدار کردم و کشون کشون بردمش زیر چارچوب در و هنوز زلزله کاملا تمام نشده بود که آقا با چشم بسته رفت تو رختخواب و گفت دیگه کمتر از ۷ ریشتر بیدارم نکنیا !!! تازه اینقدر زلزله زده که قبل از اینکه اخبار اعلام کنه خودم حدس میزنم چند ریشتر بوده خودم شدم زلزله نگار . بالاخره به خودم تلقین کردم که بابا چیییییییزی نیست آخرش که بمیریم . اینجا همه چیزش غیر عادیه از اون بارونش اون آفتابش اینم زلزله اش ، بندری میزنه دیگه آخه لعنتی همش هم بالای سی چهل ثانیه می لرزه . در هر صورت ختم کلام اینکه چییییییزی نیست .
یکروز غزل که الانه غیبش زده یک مسیج بهم داد که باهاش کلی حال کردم :
عارفی را گفتند :
جمله ای بگو که وقتی شادم غمگینم کند و وقتی غمگینم شادم سازد .
عارف گفت : چون می گذرد غمی نیست .
ما نیز می گوییم
چون می گذرد غمی نیست مهم این است که :
من با تو خوشم تو خوشی با دل من از دست من و تو غصه ها خسته میشن
دل من ....
دل من آسمون آبي مي خواد
دنياي ساده و مهتابي مي خواد
کلبه اي ميون جنگلا و مه
دامني به رنگ انابي مي خواد
نه دلم سير شده از آدما
نه مي خوام باز بمونم تو دنياشون
دل من ماه و ستا ره رو مي خواد
که خودم بچينم از تو کهکشون
دل من نه باغ مي خواد نه درياچه
نه طلاي ناب مي خواد نه سقف زر
کلبه اي مي خواد با دو تا پنجره
که بشه طلوعو ديد وقت سحر
دل من يه کوه مي خواد سخت و بلند
پر برف و ساده و سنگ صبور
که بشه يه مانع واسه جنگلا
دست آدما بشه از کلبه دور ...
خیلی خسته ام ،خسته خسته خسته ، خیلی دلم گرفته ، از این موجوداتی که فقط می خوان آزارت بدن ، سرم درد میکنه ، دارم بالا میارم ، اومدم یه جایی که به خیالم دست کسی بهم نرسه اما باز از همون راه دور مثل عقرب نیش میزنن ، خسته ام کردند خسته...
اینجا منم و خــــــــــاطره هایی تمام تلخ
اقرار می کنم که در آمدم از پا دلم گرفت
تکـــــــــرار میکنم این سطرهای کهنه را
تکـــــــــــــرار میکنم که خدایا دلم گرفت
چه فرقی می کند تو شانه هایت را
به انداره چند بند انگشت خالی بگذاری
من همیشـــــه تو را قبل از آنه اتفاق بیفتی
گریه کرده ام ....
۱۵ روز شمال بودیم ، چند روزیه برگشتیم باز به این جهنم، اما غــربت رو با همه ی بدی ها و سختی هاش ترجیح میدم به قـربت ....
بی قــــــــرار توام ودر دل تنـــگم گله هاست
آه!
بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست ...
هر کسی یه تصوری داره ازت اما کی می دونه چی میگذره تو دلت و از روزگارت ، چقدر بدِ که آدم نادانسته در مورد کسی واسه خودش از پیش قضاوت کنه بدون اینکه ازش بپرسه چرا ؟... چرا بعضی ها نمی پرسند چرا ؟
عیبی نداره خودمم از همونام ، از همونا ....

پ.ن ۱: من دیگه حضورم به رنگ قبل نیست ، علی رغم فکر اشتباه بعضی ها باید بگم من اجازه ام دست خودمه ، کمرنگی حضورم به علت عدم دسترسی به اینترنت هست نه هیچ چیز دیگه .
پ.ن۲: یک آقا محمد نامی واسم تو پست قبلی نظر گذاشته بود من فکر کردم شوهرمه ولی خودش گفت که من نبودم ! حس فضولیم خیلی گل کرده بدونم کیه ؟
پ.ن۳: خیلی خوشحال شدم که نظرات دوستای قدیمی رو خوندم و ممنونم که به یادم هستند شرمنده اگر وقت نمیکنم جواب نظراتتون رو بدم .
بی قــــــــرار توام ودر دل تنـــگم گله هاست
آه!
بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست ...
نمیدونم این چندمین پستیه تو این وب که اسمش بن بسته
بن بست یعنی یه جایی یه چیزی یه جوری یه تهی داشته باشه ، حالا بعضی هاش بسکه طولانی اند تهشون ناپیداست ، بعضی هاش هم از سرش همون تهش پیداست ، حالا انگاری بن بست طولانی من هم با همه ی پیچ و خم هاش تهش داره پیدا میشه ... دوست دارم بنویسم ، از خیلی کسها خیلی چیزها خیلی اتفاقات، اما نمی نویسم
.... دلتنگ و خسته و کسلم ، حالم از این هوای مسخره به هم میخوره ، همش بی حالم ، از بیکاری همش میخوابم ... شوهرم ۴ روز روزکاره ۴ روز شب کاره ۴ روز بر دلمه حالا خیلی شیف کاریش خوب بود یکی از همکاراش از شرکت رفته تا یکی رو جایگزین کنند باید بیشتر rest ها رو اضافه کاری بده
. مامانم اینا هم پنج شنبه صبح زود حرکت کردند سمت شمال
جاده های شمال محاله یادم بره
دلم هوای شمال رو می خواد ، دلم بارون می خواد ، دارم اینجا خفه میشم .... مامانم اینا اومده بودند که واسم وسیله بخرند اما از بد سلیقگی من و بدی هوا فرار کردند رفتند و حالا قرار شده مامانم پول بده من خودم کم کم شونصد بار برم بازار تا شاید یه چیزی پسندم بشه ، اینقدر هم اینجا وسیله گرونه که نگو ، فقط پوشاک اینجا ارزونه ، بقیه چیزها قیمتش افتضاهه ، تا حالا فقط گاز و جارو برقی و مولینکس و مایکرویو و چرخ خیاطی و چند تا خورد ریز دیگه خریدم ، البته کلی خورد ریز دیگه هم از قبل داشتم که ب خودم آوردم اما کو تا تکمیل بشه ، حالا هم منتظرم شوهر جان شب کاریش تموم بشه منو ببره بازار فرش بخریم ، خونمون هم طبقه چهارمه و آسانسور نداره
۵۹ تا پله داره ،اصلا خونه گیر نمی اومد، همسایه بغلیمون هم عربه
خانومش هم آداب معاشرت بلد نیست ، شانس نداشتم لا اقل یه همسایه با کلاس گیرم بیافته
مردم از تنهایی ، این کافی نت هم نزدیک خونمونه اما حوصلم نمیکشه تا اینجا بیام ... دوست دارم برم خونمون
دلم واسه اتاقم تنگ شده ... گوشیم هم خراب شده ، امروز فرمتش کردم اما درست نشد ، دیگه باطل شده
اینجا هم کسی رو نمشناسم مطمئن باشه بدم تعمیر ...
من از اینجا خسته شدم
دیگه حالم داره بد میشه باید زودتر برم خونه ، زیاد نمی تونم هوای بیرون رو تحمل کنم .... بابای![]()
اینجا که من هستم غربته ، بسکه گفتم آخر غربت دنیاست اومدم تو غربت .... خیلی وقته نبودم هیچکس هم نپرسید چرا نیستی ... خوب بعد از این هم همچین نیستم ...
پنج شنبه مامانم اینا میان پیشم یعنی پنج شنبه تازه حرکت میکنند ، تا برسند به این ینگه ی دنیا نزدیک دو روز میشه ...
کاش یه هواپیما داشتم ....
|
|